![]() |
![]() |
|
|
به خواب دیدم که بر ماسه های ساحل می رفتم و خدا با من بود و بر پرده، زندگی ام همه روزه رسم شده بود. واپس نگریستم و پرده را دیدم، با راه طی شده بر آن... و آثار پایم بر خاک پیدا، رد پای خودم بود و نقش پای خدا. دیدم که خدا با من است و با هم پیش می رویم تا پایان روزها. اما چون ایستاده و در آثار پا در نگریستم، دیدم که در جای جای، جز یک رشته اثر بر جا نیست و دریافتم که این آثار درست از روزهایی است که من زندگی ام در غایت سختی گذشته است، روزهای هراس و روزهای دردمندی، روزهای سیاه... به خدا گفتم: مگر نه وعده داده بودی که همیشه با من باشی؟ مگر نه من کوشیده بودم که همیشه تو را یار و پشتیبان خود بدانم؟ پس چرا درست در روزهای محنت، با بار مصیبت به حال خویشم رها کردی؟ خدا گفت: فرزندم! می دانی که تو را دوست دارم. گفته بودم که در سفر زندگی همراهت خواهم بود و لحظه ای تنهایت نخواهم گذاشت و هرگز تنهایت نگذاشتم. آثاری که از این روزها می بینی جای پای من است که تو را که درمانده بودی بر دوش می بردم. سروده: آدمار دوبوروس (شاعر برزیلی) من خوبم
از دوست خوب و مهربونم که در اینجا ازشون با عنوان پسرهمیشه خوب بابا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط ترانه |
|
|
*خلل پذير شود هر بنا كه ميبيني مگر بناي محبت كه خالي از خلل است* سلااااااااااااااااام حالتون خوبه؟ و اينك فهرست و شرح مختصري از پستي و بلنديهاي مذكور: اول اينكه من كارم رو در وزارتخونه از دست دادم در حاشيه بازنشستگي: ۱- من ۲- ضربات ضدحالي من نسبت به حاج آقا "م" ۳- بعد از بازنشستگي من پيشرفت كردم و تلفني حال خروس ۴- رئيس ۵- فرداي روز بازنشستگي من ۶- ديروز مراسم توديع رئيس خب! حالا ميرسيم به دومين پستي و بلندي نه! دوميش بمونه واسه فردا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط ترانه |
|
|
شنيده بودم اونايي رو كه دوست داري سختترعذاب ميدي تا بيشتر به ديدنت بيان و صدات كنن. واقعاً منو اينقدر دوست داري كه نميذاري حتي يه نفس تازه كنم؟ حالم بده... اجازه هست عُق بزنم؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 تیر1385ساعت 8:9 قبل از ظهر توسط ترانه |
|
|
اي خداي بزرگ كه آرزوهاي ما رو برآورده ميكني و خودت هيچ آرزويي نداري، از تو براي همه خوبيها و مهربونيات متشكرم اولين بار كه با "شازده كوچولو" آشنا شدم ۱۷ ساله بودم و بعد از اون بارها و بارها تو لحظههاي دلتنگي همسفرش شدم تا شايد روباه زندگيمو پيدا كنم... امروز اول از مامان عزيزتر از جونم آن وقت بود كه سر و كله روباه پيدا شد. روباه گفت: ـ سلام آنتوان دو سنت اگزوپري
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط ترانه |
|
تو مهر ميورزي، شادي، زندهاي يا غمگين... و من در همه اينها سهمي دارم... چون تو را دوست دارم هر كجا كه باشم
اي شاهزاده سرزمين عشق...
ميهمان توام و اما تو... مهر ميورزي و من هر كجا كه باشم تو را تو را تو را دوست دارم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط ترانه |
|
|
شبي از شبها ديو ميخواست مرا با خود ببرد... تو كه خوبم بودي، قصه گفتي گفتي تا كه خوابم كردي...
خداوندا! ايمان دارم به تو و مهربانيت... به من آرامش عطا كن... آمين
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط ترانه |
|
|
اميرانِ صبحدم فرشتگانِ شب را ميبوسند و در آغوش ميخوابانند براي خاستني نو اما فرشته كوچولويي بيدار مانده بالهايش گرمي نوازش ميطلبند اي امير صبحگاهان...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط ترانه |
|
|
خداوندا! از تو متشكرم كه نعمت وجود رو به من بخشيدي... خداوندا! از تو متشكرم كه من رو انسان آفريدي... خداوندا! از تو متشكرم كه اجازه دادي دوستت داشته باشم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط ترانه |
|
|
آرامش از خود راندي تا آرام گيرم
دردهايم به جانت مينشيد و قلب درياييت را لبريز اندوه ميكند... آرام جانم! دلم ميخواهد باد غمهايت را با خود ببرد...
مامان خودم! از همه چيزايي كه تو قلبم ميگذره خبر داري... ميدوني چند وقتيه نميتونم حرف بزنم... و ميدونم چقدر برام دعا ميكني...
قربون نگاه مهربونت! دلم ميخواست مثل هرسال بهترين روز زندگيمو با شادترين احساسات بهت تبريك بگم و گرمترين بوسههامو بچسبونم به لپهاي هميشه گُل گُليت...
گل نازم تولدت مبارك
منو ببخش كه نميخندم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط ترانه |
|
|
يكي بود يكي نبود. زير گنبد كبود توي همه شبا و روزاي شهر تهرون يه دختر تنها زندگي ميكرد كه اسمش ترانه بود. ترانه درس ميخوند، سينما و تاتر ميرفت، پياده رويهاي طولاني رو خيلي دوست داشت، لئونارد كوئن گوش ميكرد و گاهي دلتنگيهاشو رو كاغذ مينوشت... با همه اين حرفا حصار تنهايي ترانه خيلي بلند بود بعد از چند روز درحالي كه آروم گريه ميكرد: مامان من احساس خوشبختي نميكنم. اگه نخوام با ... عروسي كنم چي ميشه؟ مامان: تو دختر ما هستي. ما خوشبختي تو رو مي خوايم. با پدرت صحبت كن. بابا من احساس خوشبختي نميكنم. نميشه با ... عروسي نكنم؟ بابا: آخر هفته بيا شمال با هم صحبت ميكنيم. اگه دلايلت منطقي بود خودم پشتت هستم. ( دلايل منطقي؟ عشق منطقي؟ احساس منطقي؟ ) چشم بابا! حالا زندگي ترانه پر از اتفاقات عجيب بي تكرار بود: پارك جمشيديه، هواي سرد، حرفهاي مطمئن و گرم، پالتوي كوچيك پدر كه فقط براي يه نفر جا داشت و آرزوهاي عجيب و منقلب كننده... وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا مياد...
زندگي رنگهاي زيادي داره. فكر مي كنم زندگي ترانه قرمز شده بود. و البته گاهي هم سياه: تلفنهاي مكرر، حرفهاي منطقي، اصرار بر تحمل و صبوري ( پسر خوبيه. خانواده داره. روش شناخت پيدا كرديم ..... تنهايي هاي ترانه پر از گريه بود و... مي دونست كه اونم تقصيري نداره. پسر ساده اي بود كه ترانه عاشقش نبود سالها پيش دلش ميخواست عروسي كنه. هفت تا خواهر شوهر داشته باشه و يازده تا ني ني بياره. توي اين سالها فهميده بود كه نه! زندگي اونجوريام كه فكر ميكرد نيست. مردي كه از يه شهر ديگه روزي 2 بار تلفن ميزد: خوبي؟ غذا خوردي؟ خوب خوابيدي؟ خب، خداحافظ....و باز هم ۲ بار تلفن در روز و همون حرفهاي تكراري....تمام بار زندگي رو تنهايي به دوش ميكشيد و هيچ وقت نميگفت چرا؟ ترانه روزا و شباي بدي رو ميگذروند. عصبي ميشد به همه مي پريد ميخواست تمام دنيا رو به هم بريزه تا بگه: من يه زندگي آروم مي خوام يه زندگي كه مال خودم باشه و مردي كه دوستش دارم. خيلي عجيبه اون هر روز خُردتر و داغون تر ميشد و حالا احساس ميكرد به جاي حمايت داره نقد ميشه: - چرا به رخساره حسودي كردي؟ چرا اخم كرده بودي؟ چرا داد زدي؟ چرا همه چيز رو تموم ميكني و دوباره شروع ميكني؟ - عزيزم! من روزاي سختي رو ميگذرونم. اين حركات و رفتار مال خودم نيست. دست خودم نيست. تحت فشارم. تو مراعاتمو بكن - تو به من توهين ميكني. تو به من تهمت ميزني. زندگي من پرشاخ و برگه و... - منو ببخش. معذرت ميخوام - نه! تو منو ببخش. ميدونم كه روزاي خوبي رو نداري، اما خب منم كه از چيزي خبر ندارم! و ترانه توي قلبش ميگفت: عزيز دلم تو لحظه هايي كه تو در كنار خانواده و دوستات از تعطيلات و مسافرت لذت ميبري من آماج هزار تا تهمت و توهين قرار ميگيرم. تو لحظه هاي آروم زندگي تو من هزار بار سوال و جواب ميشم. روحم داغون ميشه اما بخاطر تو تحمل ميكنم و چيزي نميگم مبادا كه تو ناراحت بشي. توي همون مدت كوتاه چند بار با هم بحث كردن. ترانه فرياد ميكشيد و او تحقير ميكرد تا اينكه... وضعيت روحي ترانه بهتر شد. به شمال رفت و تصميم گرفت حتي اگه اون كمكش نكنه خودش قلب و روحش رو ترميم كنه. تو راه برگشت براي زندگيش هزارتا نقشه كشيد. با خودش فكر كرد اون چه گناهي كرده؟ قرار نيست كه تا قيامت جور روزاي سخت زندگي منو بكشه. همه چيز رو درست ميكنم به خونه برگشت. چراغهاي همسايه خاموش بود. فردا بازهم چراغهاي همسايه خاموش بود. طاقت نياورد. Sms زد: حالي از من نمي پرسي؟ اتفاقي تو زندگيت افتاده؟ و از پرسيدن اين سوال قلبش تير كشيد. با صداي تلفن از جا پريد. خودش بود: سلام. سفر خوش گذشت؟ .... من و تو به درد هم نمي خوريم. منم نمي خوام تو بيشتر از اين اذيت بشي و فرصت زيادي هم براي انتخاب مسير زندگيم ندارم! و ترانه دونست كه همه چيز تموم شده. به راحتي فشرده شدن قلبش و شكستن روحش...
ترانه تو شرايط بد عاطفي دلبسته مردي شد كه صبور روزهاي سخت اون نبود و ارزش سكوتش رو ندونست. رفيق نيمه راه بود و ترانه فهميد بعضي از سايه ها رو زود باد ميبره...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط ترانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
ترشک ترانه چین پیله ی پرواز... گل اخرا حصار سکوت دل خوش سیری چند؟ روزگار تنهایی داستان زندگی پرنده همیشه آزاد ناگفته های زیبا حرف های یک پسر شر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|