يكي بود يكي نبود. زير گنبد كبود توي همه شبا و روزاي شهر تهرون يه دختر تنها زندگي ميكرد كه اسمش ترانه بود. ترانه درس ميخوند، سينما و تاتر ميرفت، پياده رويهاي طولاني رو خيلي دوست داشت، لئونارد كوئن گوش ميكرد و گاهي دلتنگيهاشو رو كاغذ مينوشت... با همه اين حرفا حصار تنهايي ترانه خيلي بلند بود
خيلي خيلي بلند... اما اون بلد نبود اين حصار رو بشكنه
قبلاً تكليف زندگيشو روشن كرده بودن و اون منتظر بود تا يه روز يا يه شب بيان و ببرنش... و بعد بچه هايي كه دور و برش رو پر ميكردن. شايد بچهها مي تونستن شادي روزاي رفته رو به زندگيش برگردونن. يازده تا نيني. تو يكي از روزا ( نه! شبا)ي زندگي، وقتي ترانه مثل همه شباي گذشته منتظر بود و تنهايي هاشو با خودش قسمت ميكرد اون اومد... آروم.. آروم... همسايه اي كه ميخواست سايه بالاي سر ترانه باشه: شهامت؟ من چهار سال پيش سن شما رو داشتم. اسمم ... مال يه جاي گرمسيرم. تو يه شهر پر بارون بزرگ شدم. زياد كار مي كنم. Sms تند ميزنم
انتظار برام سخته... ترانه تودلش گفت: انتظار برات سخته؟ من هميشه منتظرم و هميشه تو قلبم پر از اندوهه
و بعد بهش گفت: از خداتون بخواين كه مواظب منم باشه و او جواب داد: اون خداي شما هم هست و ازتون مراقبت ميكنه، به منم سپرده... ترانه ترسيد. رازهاي زندگيشو به اون گفت و ازش خواست كه بره. اما ته قلبش خداخدا كرد كه بمونه و اون موند. موند تا مواظب ترانه باشه تو روزاي سخت طغيان. موووووووووش بيداري؟ موووووووووش جات خيلي خاليه... لباي ترانه به خنده وا شد: عشق مثل جيش كردن تو شلوار ميمونه. همه ميبينن ولي فقط خودت گرميشو احساس ميكني! و جواب اومد كه: تو قلب من يه جوراييه كه انگار به قول تو تو شلوارم جيش كردم. و تو؟ ترانه فقط لبخند زد
هنوز ميترسيد...
بعد از چند روز درحالي كه آروم گريه ميكرد: مامان من احساس خوشبختي نميكنم. اگه نخوام با ... عروسي كنم چي ميشه؟
مامان: تو دختر ما هستي. ما خوشبختي تو رو مي خوايم. با پدرت صحبت كن.
بابا من احساس خوشبختي نميكنم. نميشه با ... عروسي نكنم؟
بابا: آخر هفته بيا شمال با هم صحبت ميكنيم. اگه دلايلت منطقي بود خودم پشتت هستم.
( دلايل منطقي؟ عشق منطقي؟ احساس منطقي؟ ) چشم بابا!
حالا زندگي ترانه پر از اتفاقات عجيب بي تكرار بود: پارك جمشيديه، هواي سرد، حرفهاي مطمئن و گرم، پالتوي كوچيك پدر كه فقط براي يه نفر جا داشت و آرزوهاي عجيب و منقلب كننده...
وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا مياد...
زندگي رنگهاي زيادي داره. فكر مي كنم زندگي ترانه قرمز شده بود.
و البته گاهي هم سياه: تلفنهاي مكرر، حرفهاي منطقي، اصرار بر تحمل و صبوري ( پسر خوبيه. خانواده داره. روش شناخت پيدا كرديم .....
ترانه من دوستت دارم. ميخوام زندگيمو با تو شروع كنم. بخاطر تو با همه جنگيدم.
)
تنهايي هاي ترانه پر از گريه بود و...
مي دونست كه اونم تقصيري نداره. پسر ساده اي بود كه ترانه عاشقش نبود
قلبش درد ميگرفت اما نمي تونست كاري كنه. بايد همه چيز رو تموم مي كرد. اينطوري براي همه بهتر بود.
سالها پيش دلش ميخواست عروسي كنه. هفت تا خواهر شوهر داشته باشه و يازده تا ني ني بياره. توي اين سالها فهميده بود كه نه! زندگي اونجوريام كه فكر ميكرد نيست. مردي كه از يه شهر ديگه روزي 2 بار تلفن ميزد: خوبي؟ غذا خوردي؟ خوب خوابيدي؟ خب، خداحافظ....و باز هم ۲ بار تلفن در روز و همون حرفهاي تكراري....تمام بار زندگي رو تنهايي به دوش ميكشيد و هيچ وقت نميگفت چرا؟
ترانه روزا و شباي بدي رو ميگذروند. عصبي ميشد به همه مي پريد ميخواست تمام دنيا رو به هم بريزه تا بگه: من يه زندگي آروم مي خوام يه زندگي كه مال خودم باشه و مردي كه دوستش دارم.
خيلي عجيبه اون هر روز خُردتر و داغون تر ميشد و حالا احساس ميكرد به جاي حمايت داره نقد ميشه:
- چرا به رخساره حسودي كردي؟ چرا اخم كرده بودي؟ چرا داد زدي؟ چرا همه چيز رو تموم ميكني و دوباره شروع ميكني؟
- عزيزم! من روزاي سختي رو ميگذرونم. اين حركات و رفتار مال خودم نيست. دست خودم نيست. تحت فشارم. تو مراعاتمو بكن
- تو به من توهين ميكني. تو به من تهمت ميزني. زندگي من پرشاخ و برگه و...
- منو ببخش. معذرت ميخوام
- نه! تو منو ببخش. ميدونم كه روزاي خوبي رو نداري، اما خب منم كه از چيزي خبر ندارم! و ترانه توي قلبش ميگفت: عزيز دلم تو لحظه هايي كه تو در كنار خانواده و دوستات از تعطيلات و مسافرت لذت ميبري من آماج هزار تا تهمت و توهين قرار ميگيرم. تو لحظه هاي آروم زندگي تو من هزار بار سوال و جواب ميشم. روحم داغون ميشه اما بخاطر تو تحمل ميكنم و چيزي نميگم مبادا كه تو ناراحت بشي.
توي همون مدت كوتاه چند بار با هم بحث كردن. ترانه فرياد ميكشيد و او تحقير ميكرد تا اينكه...
وضعيت روحي ترانه بهتر شد. به شمال رفت و تصميم گرفت حتي اگه اون كمكش نكنه خودش قلب و روحش رو ترميم كنه. تو راه برگشت براي زندگيش هزارتا نقشه كشيد. با خودش فكر كرد اون چه گناهي كرده؟ قرار نيست كه تا قيامت جور روزاي سخت زندگي منو بكشه. همه چيز رو درست ميكنم
به خونه برگشت. چراغهاي همسايه خاموش بود. فردا بازهم چراغهاي همسايه خاموش بود. طاقت نياورد. Sms زد: حالي از من نمي پرسي؟ اتفاقي تو زندگيت افتاده؟ و از پرسيدن اين سوال قلبش تير كشيد. با صداي تلفن از جا پريد. خودش بود: سلام. سفر خوش گذشت؟ .... من و تو به درد هم نمي خوريم. منم نمي خوام تو بيشتر از اين اذيت بشي و فرصت زيادي هم براي انتخاب مسير زندگيم ندارم!
و ترانه دونست كه همه چيز تموم شده. به راحتي فشرده شدن قلبش و شكستن روحش...
ترانه تو شرايط بد عاطفي دلبسته مردي شد كه صبور روزهاي سخت اون نبود و ارزش سكوتش رو ندونست. رفيق نيمه راه بود و ترانه فهميد بعضي از سايه ها رو زود باد ميبره...