تبليغاتX
همه روزهای من
 

به خواب دیدم که بر ماسه های ساحل می رفتم و خدا با من بود و بر پرده، زندگی ام همه روزه رسم شده بود.

واپس نگریستم و پرده را دیدم، با راه طی شده بر آن... و آثار پایم بر خاک پیدا، رد پای خودم بود و نقش پای خدا.

دیدم که خدا با من است و با هم پیش می رویم تا پایان روزها.

اما چون ایستاده و در آثار پا در نگریستم، دیدم که در جای جای، جز یک رشته اثر بر جا نیست و دریافتم که این آثار درست از روزهایی است که من زندگی ام در غایت سختی گذشته است، روزهای هراس و روزهای دردمندی، روزهای سیاه...

به خدا گفتم: مگر نه وعده داده بودی که همیشه با من باشی؟ مگر نه من کوشیده بودم که همیشه تو را یار و پشتیبان خود بدانم؟ پس چرا درست در روزهای محنت، با بار مصیبت به حال خویشم رها کردی؟

خدا گفت: فرزندم! می دانی که تو را دوست دارم. گفته بودم که در سفر زندگی همراهت خواهم بود و لحظه ای تنهایت نخواهم گذاشت و هرگز تنهایت نگذاشتم. آثاری که از این روزها می بینی جای پای من است که تو را که درمانده بودی بر دوش می بردم.

سروده: آدمار دوبوروس (شاعر برزیلی)

من خوبم فقط حسابی درگیر کار و زندگیم  مرسی که فراموشم نمی کنیددوستتون دارم و به زودی به خونه همتون میام

 ترانه هیچوقت عزیزترینهاشو از یاد نمی بره

از دوست خوب و مهربونم که در اینجا ازشون با عنوان پسرهمیشه خوب بابا  نام می برم خیلی خیلی خیلی ممنونم که این متن قشنگ رو برای من و همه دوستای خوب دیگه مون فرستادن. دستتون مرسی 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط ترانه | 

*خلل پذير شود هر بنا كه مي‌بيني         مگر بناي محبت كه خالي از خلل است*

سلااااااااااااااااام

حالتون خوبه؟ دماغتون چاقه؟ منم خوبم و هزاران تا اتفاق واسم افتاده كه دلم مي‌خواد همش رو براتون بتعريفم يه عالمه حرف تو دلم تلنبار شده اما نمي‌دونم از كجا شروع كنم و چه جوري بنويسم( واقعاً عجيباً غريبا ( با توجه به بلبل زبونيهاي بنده كه سرم بگنده )!!!) تو چند ماه گذشته پستي و بلندي‌هاي زيادي رو پشت سر گذاشتم و خدا رو هزار مرتبه شكر الان ديگه حسابي پوست كلفت شدم

و اينك فهرست و شرح مختصري از پستي و بلندي‌هاي مذكور:

اول اينكه من كارم رو در وزارتخونه از دست دادم و به قول خودم بعد از ۶ سال جون كندن عدم استفاده از هيچ نوع مرخصي انجام كارهاي سخت و طاقت فرسا تحمل استرس‌هاي شديد و فشارهاي روحي فيل‌كش اضافه‌كاريهاي عجيب و غريب تا ساعات بعد از نيمه شب در تاريخ ۳۱/۳/۱۳۸۵ به درجه رفيع بازنشستگي نائل شدم و اين بازنشستگي منو بين همكارام تبديل به يك اسطوره كرد چرا كه تا آخرين روز كارم همه وظايفم رو به بهترين وجه انجام دادم و لبخند لحظه‌اي از لبهاي من دور نشد( بر خلاف بسياري از همكاران آقا و خانم كه با چشماني اشكبار از ما خداحافظي كرده بودن) برخورد من با اين موضوع و رفتاري كه در پيش گرفتم براي همه همكارام يه جور قوت قلب بود و من از اين بابت واقعاً خوشحالم         

در حاشيه بازنشستگي:

۱- من و بر و بچ يعنيو... همچنان تلفني با همديگه در ارتباط هستيم و قراره يه روز بريم بيرون و مراسم قهوه‌خوران راه بندازيم!( قهوه بخوريم و غيبت كنيم)

۲- ضربات ضدحالي من نسبت به حاج آقا "م"همچنان ادامه داره! و من برحسب وظيفه خطيري كه در اين زمينه بر عهده دارم روزي چند بار به شماره داخلي ايشون در وزارتخونه مي‌زنگم تا اين بنده خدا رو از خواب قبل از ناهار و بعد از ناهار بندازم( آخ! اگه بدونين چه حالي مي‌ده)

۳- بعد از بازنشستگي من پيشرفت كردم و تلفني حال خروس و قلك رو هم مي‌گيرم

۴- رئيس كه همچنان نفس من بيد موقع خداحافظي بهم گفت كه به وجود همكاري مثل من افتخار مي‌كنه و گفت كه اطمينان داره ما يه روز دوباره با هم كار مي‌كنيم رئيس دوست داشتني من يه مدير واقعي بود اون شايد محبوب همه نبود، اما مورد احترام همه بود

۵- فرداي روز بازنشستگي من و مامانم به يه سفر چند روزه در دل طبيعت رفتيم اين سفر فوق‌العاده تاثير عميقي بر جسم و انديشه من گذاشت  يكي از اون تاثيرات اين بود كه دقيقاً از فرداي روزي كه از سفر برگشتم تو يه ارگان دولتي ديگه مشغول كار شدم اينهههههههههههههه

۶- ديروز مراسم توديع رئيس كه در اين بند هم نفس من بيد بيد و من فكر مي‌كنم كه ما به زودي با هم همكار مي‌شيم

خب! حالا مي‌رسيم به دومين پستي و بلندي و اون اين بود كه...

نه! دوميش بمونه واسه فردا آخه اين يكي رو بايد خيلي خيلي خيلي محافظه كارانه بنويسم ( بدجنس شدم نه؟ )

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط ترانه | 
 

شنيده بودم اونايي رو كه دوست داري سخت‌ترعذاب ميدي تا بيشتر به ديدنت بيان و صدات كنن. واقعاً منو اينقدر دوست داري كه نميذاري حتي يه نفس تازه كنم؟ حالم بده...

اجازه هست عُق بزنم؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط ترانه | 

اي خداي بزرگ كه آرزوهاي ما رو برآورده مي‌كني و خودت هيچ آرزويي نداري، از تو براي همه خوبيها و مهربونيات متشكرم مي‌دونم چه محبتي در حقم كردي و با تمام وجودم دوستت دارم

اولين بار كه با "شازده كوچولو" آشنا شدم ۱۷ ساله بودم و بعد از اون بارها و بارها تو لحظه‌هاي دلتنگي همسفرش شدم تا شايد روباه زندگيمو پيدا كنم...

امروز اول از مامان عزيزتر از جونم خواهر هميشه گُلم ليلا و همه دوستاي نازنينم كه تو روزاي تلخ زندگيم حتي يه لحظه منو تنها نذاشتن تشكر مي‌كنم و مي‌گم كه خيلي خيلي خيلي دوستتون دارم  و بعدشم ماجراي آشنايي شازده كوچولو و روباه رو براتون تعريف مي‌كنم.  و اينم قصه آشنايي شازده كوچولو و روباه:

آن وقت بود كه سر و كله روباه پيدا شد. روباه گفت: ـ سلام
شازده كوچولو برگشت اما كسي را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: ــ سلام.
صدا گفت: ــ من اينجام، زير درخت سيب ...
شازده كوچولو گفت: ــ كي هستي تو؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت: ــ يك روباهم من.
شازده كوچولو گفت:ــ بيا با من بازي كن. نمي‌داني چقدر دلم گرفته...
روباه گفت: ـــ نمي‌توانم بات بازي كنم. هنوز اهليم نكرده اند آخر.
شازده كوچولو آهي كشيد و گفت: ــ معذرت مي‌خواهم.
اما فكري كرد و پرسيد: ــ اهلي كردن يعني چي؟...
- تو پي مرغ مي‌گردي؟
شازده كوچولو گفت: ــ نه، پي دوست مي‌گردم. اهلي كردن يعني چي؟
روباه گفت: ــ يك چيزي است كه پاك فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه كردن است.
ــ ايجاد علاقه كردن؟
روباه گفت: ــ معلوم است. تو الان واسه من يك پسر بچه‌اي مثل صد هزار پسر بچه ديگر. نه من احتياجي به تو دارم و نه تو هيچ احتياجي به من. من واسه تو يك روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي كردي هر دو تامان به هم احتياج پيدا مي‌كنيم. تو واسه من ميان همهُ عالم موجود يگانه‌اي مي شوي من واسه تو.
شازده كوچولو گفت: ــ كم كم دارد دستگيرم مي شود. يك گُلي هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد.
روباه گفت: ــ بعيد نيست. رو اين كرهُ زمين هزار جور چيز مي شود ديد... اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي. آن وقت صداي پائي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند: صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند تو هفت سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه‌اي مرا از سوراخم مي كشد بيرون. تازه، نگاه كن آن جا آن گندمزار را مي بيني؟ براي من كه نان بخور نيستم گندم چيز بي فايده‌اي است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزي نمي اندازد. اسباب تاسّف است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود! گندم كه طلائي رنگ است مرا ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه تو گند مزار مي‌پيچد دوست خواهم داشت... خاموش شد و مدت درازي شازده كوچولو را نگاه كرد. آن وقت گفت: ــ اگر دلت مي خواهد من را اهلي كن!
شازده كوچولو جواب داد: ــ دلم كه خيلي مي خواهد، اما وقت چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر درآورم.
روباه گفت: ــ آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند مي‌تواند سر در آرد. انسان ها ديگر براي سَر دراوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دكان ها مي‌خرند. اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها مانده‌اند بي‌دوست... تو آگر مي خواهي خوب منو اهلي كن!
شازده كوچولو پرسيد: ــ راهش چيست؟
روباه جواب داد: ــ بايد خيلي خيلي حوصله كني. اولش يك خرده دورتر از من مي‌گيري اين جوري ميان علف‌ها مي‌نشيني. من زير چشمي نگاهت مي‌كنم و تو لام تا كام هيچي نمي‌گويي، چون تقصير همهُ سوء تفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش مي‌تواني هر روز يك خرده نزديك‌تر بنشيني.
              
فرداي آن روز دوباره شازده كوچولو آمد.
روباه گفت: ــ كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي. اگر مثلا" سر ساعت چهار بعد ازظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب مي شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادي و خوشبختي مي‌كنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا مي‌كند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است كه قدر خوشبختي را مي‌فهمم! اما اگر تو وقت و بي وقت بيايي من از كجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده كنم؟... هر چيز براي خودش قاعده‌اي دارد.
شازده كوچولو پرسيد: ــ قاعده يعني چه؟
روباه گفت: ــ اين هم از آن چيزهايي است كه پاك از خاطره ها رفته. اين همان چيزي است كه باعث مي‌شود فلان روز با باقي روزها و فلان ساعت با باقي ساعتها فرق كند. مثلا" شكارچي‌هاي ما ميان خودشان رسمي دارند و آن اين است كه پنجشنبه‌ها را با دخترهاي ده مي‌روند رقص. پس پنجشنبه‌ها بَره كُشانِ من است: براي خودم گردش كُنان مي‌روم تا دم موستان. حالا اگر شكارچي‌ها وقت و بي وقت مي‌رقصيدند همهُ روزها شبيه هم مي‌شد و من بيچاره ديگر فرصت فراغتي نداشتم.
به اين ترتيب شازده كوچولو روباه را اهلي كرد.
لحظهُ جدائي كه نزديك شد روباه گفت: ــ آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم.
شازده كوچولو گفت: ــ تقصير خودت است. من كه بَدَت را نمي‌خواستم، خودت خواستي اهليت كنم.
روباه گفت: ــ همينطور است.
شازده كوچولو گفت: ــ آخر اشكت دارد سرازير مي شود!
روباه گفت: ــ همينطور است.
ــ پس اين ماجرا فايده اي به حال تو نداشته.
روباه گفت: ــ چرا، واسه خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: ــ برو يك‌بار ديگر گلها را ببين تا بفهمي كه گل خودت تو عالم تك است. برگشتنا با هم وداع مي‌كنيم و من به عنوان هديه رازي را به‌ات مي‌گويم.
شازده كوچولو بار ديگر به تماشاي گلها رفت و به آنها گفت: ــ شما سر سوزني به گل من نمي‌مانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه كسي شما را اهلي كرده نه شما كسي را. درست همان جوري هستيد كه روباه من بود: روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم كردم و حالا تو همهُ  عالم تك است.
گلها حسابي از رو رفتند.
شازده كوچولو دوباره در آمد كه: ــ خوشگليد اما خالي هستيد. براي‌تان نمي شود مرد. گفت و گو ندارد كه گل مرا هم فلان رهگذر گلي مي‌بيند مثل شما. اما او به تنهائي از همه شما سر است چون فقط اوست كه آبش داده‌ام، چون فقط اوست كه زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست كه حشراتش را كشته‌ام (جز دو سه تايي كه مي‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست كه پاي گِلِه گزاري‌ها يا خود‌نمائي‌ها و حتي گاهي پاي بْغ كردن و هيچي نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون كه او گل من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: ــ خدانگهدار!
روباه گفت: ــ خدا نگهدار... و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است: جز با دل هيچي را چنان كه بايد نمي‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشم سَر نمي‌بيند.
شازده كوچولو براي آن كه يادش بماند تــكرار كرد: ــ نهاد و گوهر را چشم سَر نمي‌بيند.
ــ ارزش گل تو به قدرِ عمري است كه به پاش صرف كرده‌اي.
شازده كوچولو براي آن كه يادش بماند تــكرار كرد: ــ... به قدر عمري كه به پاش صرف كرده‌ام.
روباه گفت : ــ انسانها اين حقيقت را فراموش كرده‌اند اما تو نبايد فراموشش كني. تو تا زنده‌اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده‌اي مسئولي. تو مسئول گُلتي...
شازده كوچولو براي آن كه يادش بماند تكرار كرد: ــ من مسئول گلمم

آنتوان دو سنت اگزوپري
مترجم: احمد شاملو

خدايا! حتي يه لحظه هم فراموشت نمي‌كنم. تو هم منو از ياد نَبَر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط ترانه | 

      تو مهر مي‌ورزي، شادي، زنده‌اي يا غمگين...

               و من در همه اينها سهمي دارم...

                      چون تو را دوست دارم هر كجا كه باشم

                     

                      اي شاهزاده سرزمين عشق...

     

       ميهمان توام و اما تو...

              مهر مي‌ورزي و من

                     هر كجا كه باشم  تو را تو را تو را  دوست دارم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط ترانه | 
 

شبي از شبها ديو مي‌خواست مرا با خود ببرد...

تو كه خوبم بودي، قصه گفتي  گفتي تا كه خوابم كردي...

 

خداوندا! ايمان دارم به تو و مهربانيت... به من آرامش عطا كن... آمين 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط ترانه | 
 

 

 اميرانِ صبحدم

         فرشتگانِ شب را

                       مي‌بوسند

            و در آغوش مي‌خوابانند

        براي خاستني نو

 اما فرشته كوچولويي بيدار مانده

    بالهايش

         گرمي نوازش مي‌طلبند

                 اي امير صبحگاهان...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط ترانه | 

خداوندا! از تو متشكرم كه نعمت وجود رو به من بخشيدي...

خداوندا! از تو متشكرم كه من رو انسان آفريدي...

خداوندا! از تو متشكرم كه اجازه دادي دوستت داشته باشم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط ترانه | 

آرامش از خود راندي تا آرام گيرم

دردهايم به جانت مي‌نشيد و قلب درياييت را لبريز اندوه مي‌كند...

آرام جانم! دلم مي‌خواهد باد غمهايت را با خود ببرد...

مامان خودم! از همه چيزايي كه تو قلبم مي‌گذره خبر داري... مي‌دوني چند وقتيه نمي‌تونم حرف بزنم... و مي‌دونم چقدر برام دعا مي‌كني...

قربون نگاه مهربونت! دلم مي‌خواست مثل هرسال بهترين روز زندگيمو با شادترين احساسات بهت تبريك بگم و گرمترين بوسه‌هامو بچسبونم به لپهاي هميشه گُل گُليت...

گل نازم تولدت مبارك

منو ببخش كه نمي‌خندم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط ترانه | 

يكي بود يكي نبود. زير گنبد كبود توي همه شبا و روزاي شهر تهرون يه دختر تنها زندگي مي‌كرد كه اسمش ترانه بود. ترانه درس مي‌خوند، سينما و تاتر مي‌رفت، پياده رويهاي طولاني رو خيلي دوست داشت، لئونارد‌ كوئن گوش مي‌كرد و گاهي دلتنگيهاشو رو كاغذ مي‌نوشت... با همه اين حرفا حصار تنهايي ترانه خيلي بلند بود خيلي خيلي بلند... اما اون بلد نبود اين حصار رو بشكنه قبلاً تكليف زندگيشو روشن كرده بودن و اون منتظر بود تا يه روز يا يه شب بيان و ببرنش... و بعد بچه هايي كه دور و برش رو پر مي‌كردن. شايد بچه‌ها مي تونستن شادي روزاي رفته رو به زندگيش برگردونن. يازده تا ني‌ني. تو يكي از روزا ( نه! شبا)ي زندگي، وقتي ترانه مثل همه شباي گذشته منتظر بود و تنهايي هاشو با خودش قسمت مي‌كرد اون اومد... آروم.. آروم... همسايه اي كه مي‌خواست سايه بالاي سر ترانه باشه: شهامت؟ من چهار سال پيش سن شما رو داشتم. اسمم ... مال يه جاي گرمسيرم. تو يه شهر پر بارون بزرگ شدم. زياد كار مي كنم. Sms تند ميزنم  انتظار برام سخته... ترانه تودلش گفت: انتظار برات سخته؟ من هميشه منتظرم و هميشه تو قلبم پر از اندوهه و بعد بهش گفت: از خداتون بخواين كه مواظب منم باشه و او جواب داد: اون خداي شما هم هست و ازتون مراقبت مي‌كنه، به منم سپرده... ترانه ترسيد. رازهاي زندگيشو به اون گفت و ازش خواست كه بره. اما ته قلبش خداخدا كرد كه بمونه و اون موند. موند تا مواظب ترانه باشه تو روزاي سخت طغيان. موووووووووش بيداري؟ موووووووووش جات خيلي خاليه... لباي ترانه به خنده وا شد: عشق مثل جيش كردن تو شلوار مي‌مونه. همه مي‌بينن ولي فقط خودت گرميشو احساس مي‌كني! و جواب اومد كه: تو قلب من يه جوراييه كه انگار به قول تو تو شلوارم جيش كردم. و تو؟ ترانه فقط لبخند زد هنوز مي‌ترسيد...

بعد از چند روز درحالي كه آروم گريه مي‌كرد: مامان من احساس خوشبختي نمي‌كنم. اگه نخوام با ... عروسي كنم چي مي‌شه؟

مامان: تو دختر ما هستي. ما خوشبختي تو رو مي خوايم. با پدرت صحبت كن.

بابا من احساس خوشبختي نمي‌كنم. نمي‌شه با ... عروسي نكنم؟

بابا: آخر هفته بيا شمال با هم صحبت مي‌كنيم. اگه دلايلت منطقي بود خودم پشتت هستم.

( دلايل منطقي؟ عشق منطقي؟ احساس منطقي؟ ) چشم بابا!

حالا زندگي ترانه پر از اتفاقات عجيب بي تكرار بود: پارك جمشيديه، هواي سرد، حرفهاي مطمئن و گرم، پالتوي كوچيك پدر كه فقط براي يه نفر جا داشت و آرزوهاي عجيب و منقلب كننده...

وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا مياد...

 

زندگي رنگهاي زيادي داره. فكر مي كنم زندگي ترانه قرمز شده بود.

و البته گاهي هم سياه: تلفنهاي مكرر، حرفهاي منطقي، اصرار بر تحمل و صبوري ( پسر خوبيه. خانواده داره. روش شناخت پيدا كرديم ..... ترانه من دوستت دارم. مي‌خوام زندگيمو با تو شروع كنم. بخاطر تو با همه جنگيدم.)

تنهايي هاي ترانه پر از گريه بود و...

مي دونست كه اونم تقصيري نداره. پسر ساده اي بود كه ترانه عاشقش نبود قلبش درد مي‌گرفت اما نمي تونست كاري كنه. بايد همه چيز رو تموم مي كرد. اينطوري براي همه بهتر بود.

سالها پيش دلش مي‌خواست عروسي كنه. هفت تا خواهر شوهر داشته باشه و يازده تا ني ني بياره. توي اين سالها فهميده بود كه نه! زندگي اونجوريام كه فكر مي‌كرد نيست. مردي كه از يه شهر ديگه روزي 2 بار تلفن مي‌زد: خوبي؟ غذا خوردي؟ خوب خوابيدي؟ خب، خداحافظ....و باز هم ۲ بار تلفن در روز و همون حرفهاي تكراري....تمام بار زندگي رو تنهايي به دوش مي‌كشيد و هيچ وقت نمي‌گفت چرا؟

ترانه روزا و شباي بدي رو مي‌گذروند. عصبي مي‌شد به همه مي پريد مي‌خواست تمام دنيا رو به هم بريزه تا بگه: من يه زندگي آروم مي خوام يه زندگي كه مال خودم باشه و مردي كه دوستش دارم.

خيلي عجيبه اون هر روز خُردتر و داغون تر مي‌شد و حالا احساس مي‌كرد به جاي حمايت داره نقد مي‌شه:

- چرا به رخساره حسودي كردي؟ چرا اخم كرده بودي؟ چرا داد زدي؟ چرا همه چيز رو تموم مي‌كني و دوباره شروع مي‌كني؟

- عزيزم! من روزاي سختي رو مي‌گذرونم. اين حركات و رفتار مال خودم نيست. دست خودم نيست. تحت فشارم. تو مراعاتمو بكن

- تو به من توهين مي‌كني. تو به من تهمت مي‌زني. زندگي من پرشاخ و برگه و...

- منو ببخش. معذرت مي‌خوام

- نه! تو منو ببخش. مي‌دونم كه روزاي خوبي رو نداري، اما خب منم كه از چيزي خبر ندارم! و ترانه توي قلبش مي‌گفت: عزيز دلم تو لحظه هايي كه تو در كنار خانواده و دوستات از تعطيلات و مسافرت لذت مي‌بري من آماج هزار تا تهمت و توهين قرار مي‌گيرم. تو لحظه هاي آروم زندگي تو من هزار بار سوال و جواب مي‌شم. روحم داغون مي‌شه اما بخاطر تو تحمل مي‌كنم و چيزي نمي‌گم مبادا كه تو ناراحت بشي.

توي همون مدت كوتاه چند بار با هم بحث كردن. ترانه فرياد مي‌كشيد و او تحقير مي‌كرد تا اينكه...

وضعيت روحي ترانه بهتر شد. به شمال رفت و تصميم گرفت حتي اگه اون كمكش نكنه خودش قلب و روحش رو ترميم كنه. تو راه برگشت براي زندگيش هزارتا نقشه كشيد. با خودش فكر كرد اون چه گناهي كرده؟ قرار نيست كه تا قيامت جور روزاي سخت زندگي منو بكشه. همه چيز رو درست مي‌كنم

به خونه برگشت. چراغهاي همسايه خاموش بود. فردا بازهم چراغهاي همسايه خاموش بود. طاقت نياورد. Sms زد: حالي از من نمي پرسي؟ اتفاقي تو زندگيت افتاده؟ و از پرسيدن اين سوال قلبش تير كشيد. با صداي تلفن از جا پريد. خودش بود: سلام. سفر خوش گذشت؟ .... من و تو به درد هم نمي خوريم. منم نمي خوام تو بيشتر از اين اذيت بشي و فرصت زيادي هم براي انتخاب مسير زندگيم ندارم!

و ترانه دونست كه همه چيز تموم شده. به راحتي فشرده شدن قلبش و شكستن روحش...

 

ترانه تو شرايط بد عاطفي دلبسته مردي شد كه صبور روزهاي سخت اون نبود و ارزش سكوتش رو ندونست. رفيق نيمه راه بود و ترانه فهميد بعضي از سايه ها رو زود باد مي‌بره...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط ترانه |