+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1384ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
ديشب
من و ماهي حوض
پيوند دوستي بستيم
و قلبهايمان را
به هم داديم.
صبح در حوض
نه ماهي بود
نه قلب من،
گربه اي
قلبم را
شكار كرده بود!
سلام
امروز مراسم توديع مهمترين معاون ادارمون كه رئيسٍ رئيس من بيد، بيد!
و همچنين معارفه معاون جديد!
ما رفتيم، شيريني خورديم! چايي خورديم!! يه عالمه صلوات فرستاديم!!! يه بار دست زديم!!!! هديه يادبود داديم و برگشتيم
تو اين هاگير و واگير خودمونم معرفي كرديم و وظايف اصليمونم گفتيم
از دفتر ما سيد
به نيابت از بقيه همكارا از خدمات ارزنده معاون معدوم قدرداني كرد و به معاون جديد خوش آمد گفت! قلك
هم هديه يادبود رو به معاون معدوم تقديم كرد! منم هي فين فين مي كردم و تو همون حال و احوال مواظب رفتار خروس و علي آقاي قهرمان هم بودم ( آخه اين دو تا بيش از حد استاندارد سوتي ميدن ). گفتم خروس، دوباره فشار خونم زد بالا!
ديروز دوتا از داروهام تموم شد، به اين خروس كه الهي كُرك و پَرش بريزه گفتم حالم خوب نيست، يه دقيقه برو از پايين اين دو تا قرص منو بگير! اينقدر الان الان كرد تا شد غروب!!! نزديك ظهر هم بدون اينكه حتي به من يه نگاه بكنه از تو كيفم دو تا نارنگي درآورد و كوفت كرد
حالا اين همه رو اعصاب من تيله بازي كرده عصر هم كه خواهرم زنگ زده بود حالمو بپرسه، گوشي رو برداشته و ميگه: واسه ارباب دارو گرفتم!
ميوه گرفتم!
بهش شير و چايي دادم!
شما نگران نباش من خيلي مواظبشم!
من كه ديگه رنگم بنفش شده بود، هر چي دلم خواست بهش گفتم. از ديروز تا حالا هزار بار به اين خروس گفتم ازت بدم مياد
ميگه: تو دروغ ميگي! تو منو دوست داري واسه همينم هي ميگي ازت بدم مياد! اي خدااااااا نوك اين خروسو بِكَن!!
دوستاي خيلي نازنيني به من لطف ميكنن و برام كامنت ميذارن. اين حس خيلي خوبي رو تو قلب آدم به وجود مياره. آدم احساس مي كنه يه عالمه دوست خوب داره كه هر روز به ديدنش ميان. كلاً همه آدما مورد علاقه بودن رو دوست دارن و منم از اين قاعده مستثني نيستم. در اينجا ميخوام بگم كه از همه شما خيلي خيلي خيلي ممنونم و صادقانه اعتراف مي كنم كه اگه يه روز احساس كنم كه فراموش شدم در جا دقمرگ مي شم 
دو تا دوست خيلي نازنينم زهرا - sima-kh و ماماكاروني كه خودشون نمي دونن من از خيلي وقت پيش ميشناسمشون و هميشه نظراتشون رو در وبلاگ دوست مشتركمون مي خوندم. زهرا جونم تو خيلي به من محبت داري و من دعا مي كنم يه روز بتونم محبت هاتو جبران كنم. بعدشم اينكه آقاي قلك هنوز عروسي نكرده و هر وقت هم كه ما مي خوايم بهش زن بديم قبول نمي كنه! ميگه من ديگه عروسي نمي كنم!! ماماكاروني خوبم از محبت ها و نظرات سازنده شما هم ممنونم. آخه اي عزيز دل دم تنور نشستي بعد به من مي گي جوكات بياته؟ خب يه كم به دادم برس!!!
يه دوست خوب ديگه هم دارم به اسم دكتر سعيد كه وقتي اووف شدم يه عالمه دارو و جوك برام تجويز كردن!! دوست خوبم تو رو خدا به اطرافيانت رحم كن و به نظافتت برس!داداش من عين عين عين خودته! گاهي وقتا اينقدر ريش و پشم در مياره كه فقط دو تا چشماش معلوم ميشه! مامانم هميشه بهش مي گه: بوي پر مرغ مي دي!!!
عزيز دلم هستي جون مرسي كه هميشه به ديدنم مي آيي. منم هميشه به خونه تو ميام و نوشته هاي قشنگ و لطيفت رو مي خونم. راستي لينكيدمتا!!
دوست مهربونم آقاي جمالي آخه شما چرا از خودتون جسارت در نَوَكنيد؟!!يه تپانچه بديد به من يكي يه تير بزنم به گوشه سمت راست سبيل هر كس كه اذيتتون مي كنه!!
ياسي گلم اين رئيس من باحال بيد ولي يه وقتايي هم كه قاط بزنه ديگه خودشم جلودار خودش نيست!! ولي با همه اين حرفا من هميشه دوسش دارم!!همينطور تو رو!
و مجيد بزرگوارم كه هميشه به من لطف داره. دوست عزيزم باز هم ميگم من شاگرد كلاس شما هستم و خودمو مديون شما مي دونم. راستي من اين چند وقته هر شب مراسم بخور دِهون داشته بيدم!!
اي خداااا انگشتام!! قدرداني از بقيه دوستام باشه براي بعد 
و حالا جوك امروز:
- يه تركه مي ره خياطي پارچه ميده، مي گه: اينو برام كت شلوار بدوز فردا ميام مي برم. فردا كه اومدم نگي نخ نبود، سوزن نبود، بچه ام مريض بود، پدرم مرده بود... اصلاً پدرسگ پارچهمو بده نمي خوام بدوزي!!
+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1384ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1384ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1384ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط ترانه
|
سلام
. من مریضم! سرما خوردم! آخه چرا هیچکی به داد من نمی رسه 

تا حالا هر چي زور زدم و به مغز ناقصم فشار آوردم، ديدم نمي تونم چيزي بنويسم 
حالا حداقل يكي از شعرهامو براتون مي نويسم كه نه فكر كردن مي خواد نه تمركز، چون قبلاً نوشته بودمش. اسم شعر من هست:
آب، خاك، شب...
من دلم را گم كرده ام
و چقدر احساسم هيچ شده است،
انگار ديروز
وقتي در شالي
هم آغوشي آب و خاك را مي ديدم
دلم با گندمها
پيوند خورده است،
و شايد
وقتي با جوهر شب
تعطيلي هاي سال را
حساب مي كردم
دلم به تعطيلات رفته است،
شايد اينك
دلم در لانه كلاغي باشد
كه قلبهاي طلايي را
دوست مي دارد!
"راستي آيا كلاغ دل دارد؟"
من دلم را گم كرده ام
و بايد تا ظهر
به اداره قلبهاي گمشده بروم !

الان مي خوام يه جوك بنويسم كه دوست خوب همه ما آقا سعيد فرستادن. دليل نداره وقتي من مريضم بقيه نخندن 
+ نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1384ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1384ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در شنبه 21 آبان1384ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط ترانه
|
امروز اوضاع دفتر ما حسابي شلم شوربا بود
رئيس جديد ادارمون از دفتر ما يك سري گزارش خيلي مهم مي خواست و ما بايد ظرف مدت كوتاهي همشو تحويل مي داديم. مُرديم از بس دويديم و تو سر و كله خودمون زديم
. هميشه تو دفتر ما در شرايطي مثل امروز يه نفر واقعاً فشارش مي افته! همچين خودشو به در و ديوار مي كوبه كه ما هر آن منتظريم از پنجره بپره پايين!
اين همكار خوب من كه واقعاً و از صميم قلبم دوسش دارم حاج آقا "م" يا همون سيده
.سيد قديمي ترين و باسابقه ترين عضو دفتر ماست و يكي دو سال ديگه از دست همه ما راحت ميشه! البته اگه تا اون موقع ما نكشيمش!!! بنده خدا حساسيت عجيبي داره به اينكه سوتي نده، از همه بيشتر هم سوتي ميده. ما هم هر دفعه تا يكي دو هفته به روي مبارك نمياريم، ولي بعدش حسابي دست مي گيريم و مي خنديم. خودشم با ما مي خنده
.
يادمه يه روز آخراي وقت اداري بود، آقا سيد دفتر دستكش رو تند تند جمع كرد و گفت: من دارم مي رم، اگه فلاني ( يعني رئيس
) پرسيد، بگين رفته دفتر امور مالي!نيم ساعت بعد خروس رفت اتاق رئيس. رئيس هم پرسيد آقاي "م" كجاست بگو بياد. خروس هم جواب داد: رفته دفتر مالي ولي طبق دستور رئيس مجبور شد همونجا شماره موبايل سيد رو بگيره و بعد از دو كلمه سلام و احوالپرسي گوشي رو بده به رئيس بنده كه نفس من بيد! حاج آقا "م" كه تو شلوغ پلوغي خيابون صداي رئيس رو از صداي خروس تشخيص نداده بود هي ميگفت: ببين، من نزديك خونه ام ولي تو به رئيس نگو!
رئيس هم مرتب مي گفت: آقاي "م" من فلاني ام! اما اون بنده خدا كه نمي شنيد هي مي گفت به رئيس نگو!!! به رئيس نگو!!! من نزديك خونهام!مديرمون حسابي خنده اش گرفته بود .آخرش هم به خروس گفت به روش نيارين كه من باهاش حرف زدم. ولي بعداً خودش چند بار سركوفت اين موضوع رو به سيد زد!
از اونجايي كه من حاج آقا "م" رو خيلي دوست دارم همون روز جلوي بر و بچ زنگ زدم و قضيه رو بهش گفتم، چون دلم نمي خواست بعداً يهو غافلگير بشه. بنده خدا وقتي فهميد زبونش بند اومده بود
حتي فكر ميكنم كه قرمز هم شده بود!!فرداي اون روز حسابي از من تشكر كرد ولي تا چند روز با خروس بي نوا قهر بود. اون هم چه قهري چشمشون كه به هم مي افتاد خندشون مي گرفت. در مورد اين ماجرا ما تا سه هفته صدامون در نيومد( توجه كنيد: طولاني ترين سكوت ما!) اما بعدش ديگه واسه حاجي بيچاره آبرو نذاشتيم
الانم كه الانه هر وقت حالش باشه اين ماجرا و ماجراهاي ديگه حاجي رو مي گيم و مي خنديم. طفلكي خودش هم با مظلوميت مي خنده و رو به خروس ميگه: خوب زدي!!!( يعني خوب زيراب زدي )
و اينك جوك:
- از يه قزويني مي پرسن: دوست داري از كجا زن بگيري؟ مي گه از برره! مي پرسن چرا؟! مي گه آخه شبها برادر زنم پيشم مي خوابه!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط ترانه
|

صداي موج كوچك
صداي موج بزرگ
صداي برخورد موج با صخره
صداي آواز باد در گوش علفهاي دشت
صداي بال پروانه بروي لبهاي من
صداي بندرگاه
صداي شبهاي مهتابي از پنجره اتاق
صداي اذان غروب
و خادم غرغروي مسجد
پرسيده بودي شهر من كجاست؟
اينجا شهر من
شهر زيباي من است
سلام
امروز مي خوام از دوستان عزيزي كه به ديدنم اومدن و با پيامهاي پر مهرشون منو مورد لطف قرار دادن تشكر كنم:
اول از همه از دوست خيلي خيلي خيلي خوبم مجيد عزيز تشكر مي كنم كه يه دوست فوق العاده ست و اصلاً من بعد از ديدن وبلاگ ايشون بود كه وسوسه شدم صاحب وبلاگ بشم. الان هم هرروز صبح اول وقت يه سر به وب ايشون با عنوان حرفهاي يه پسر شر مي زنم، بعد كارمو شروع مي كنم. مي خوام از همين جا به ايشون بگم آقا مجيد به خاطر همه خوبيها و حمايت هات ازت ممنونم. راستي دماغ آويزون منو ديدي؟
دوستان خوبم سارا، اصغر جمالي، هستي، سعيد، فرشيد آويد، سامان سالاري و ميناي نازنينم لطف كردن و به من سر زدن. دوستاي مهربونم از همتون تشكر مي كنم و اميدوارم باز هم منو قابل بدونيد و به ديدنم بياييد.
سامان سالاري عزيز گفته بودي آقاي خروس! شوهر آينده منه!!! اگه اينطور كه شما مي فرماييد باشه كه من بايد هر روز شوهر كنم؟! آقاي خروس از من كوچيكتره و قراره داماد من بشه، يعني شوهر دخترم ( البته دختر در آينده )! بعدش هم اينكه ما تو دفترمون اصلاً به هم اينجوري نگاه نمي كنيم. راستش اون اوايل بعضي از اين ديوونه ها از من خواستگاري مي كردن ولي وقتي فهميدن نظر من نسبت به اونا يه جور ديگه ست دست كشيدن. الان همه مثل اعضاي يه خانواده هستيم و تو غم و شادي در كنار هم.
الان ميخوام یک جوك بگم، لطفاً بخندين
- دو تا شباهت زن ایرانی با کفش ملی: ۱- هر دوشون زود از ریخت می افتن ۲- هردوشون مرگ ندارن!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1384ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1384ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1384ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
اينترنت ادارمون چند روزي بازي در آورده بود. همه بچه هاي دفتر و شايد هم كل اداره حسابي قاط زده بودنL اين دفتر فخيمه آمار و انفورماتيك نمي گه با اين اهمال كاريهاش چه ضربات بزرگي به روحيه حساس و ظريف ما مي زنه؟! آيا يه لحظه فكر نمي كنه كه با اين كارهاش چه خطرات جدي و جبران ناپذيري رو متوجه اشتغال زايي و خدمت رساني به جامعه مدني ميكنه؟!! تو اين چند روز همه همكاراي محترم كه حسابي به گرد اينترنت اعتياد پيدا كردن! يا جدول حل مي كردن، يا بازيهاي عنكبوتي مي كردن و يا وارفته بودن تو صندلي هاشون و توي تلفن از خودشون وز وز در مي كردن!! مديراي مهربون و دوست داشتني ادارمون هم كه به قول يكي از دوستان نفس من بيدنJ تو اين دو روز از فرصت استفاده كرده و دنبال كارهاي شخصيشون در خارج از اداره بودن! كه البته از اونجايي كه اين كارشون هم مقدسه و خدمت رساني به خلق محسوب ميشه در قالب ماموريت و با ماشين اداري اين كارهارو مي كردن!! يكشنبه هفته قبل قول داده بودم كه بعد از اين مطالبي رو بنويسم تحت عنوان: اندر حكايات همكارام! اما از اونجايي كه فاجعه و ضايعه جبران ناپذير خرابي اينترنت حسابي روحيَمون رو به هم ريخته از فردا اين كار رو مي كنم. راستي ماهي كه گذشت ماه رمضون بود. به همه اونايي كه هميشه خدا رو عبادت ميكنن و تو اين ماه هم روزه گرفتن مي گم كه روزه هاتون قبول باشه. من تا دو سال پيش سعي مي كردم همه روزه هامو بگيرم ولي از دو سال پيش تا حالا به خاطر ضعف جسماني و معدَوي و طبق دستور پزشك ديگه روزه نمي گيرمL البته پارسال يه چند تايي گرفتم ولي امسال سر همون روزه اول زپرتم قمپوز شد. بعد از سفر هميشگي مادر بزرگم هم كه ديگه حسابي بهم ريختم... خلاصه امسال اولين روزي كه به صورت كافر و با يك عدد شير پاكتي به اداره اومدم و مونده بودم كه كجا بزنم تو گوش شيره، با يه كم دقت متوجه شدم بچه ها 2 تا 2 تا و 3 تا 3 تا باهم پچ پچ و مذاكره مي كنن. از اونجايي كه تو اين دفتر همه با هم صميمي و ندار هستيم بعد از كمي فضولي كاشف به عمل اومدم كه تو كل دفتر فقط دو نفر روزه دارن! نه اينكه فكر كنين بقيه هم مثل من از ضعف جسماني رنج مي برن ها! نه!! هركدوم يه هيكل دارن اين هوا!!! خلاصه يه دخمه اي پيدا كرديم كه در تمام اين ماه اونجا افطار مي كرديم. ما به افطار ميگفتيم جلسه و به نون ميگفتيم دستور جلسه! در طول روز سه بار جلسه داشتيم. ساعتهاي 9، 12 و 2 بعد از ظهر كه البته جلسه ساعت 12 از همه كاملتر و طولاني تره!! در طول جلسه هم برنامه هايي داشتيم!!!J خلاصه اينكه هنوز هيچي نشده دلم واسه اون روزا تنگ شده و دلم مي خواد كه هرچه زودتر ماه رمضون برگرده! راستي از همين جا روز عيد فطر رو به همه اونايي كه خواستن و تونستن تبريك ميگم. ما كه خورديم روسياهي موند واسه اونايي كه گرسنگي كشيدنJ امروز مي خوام علاوه بر جوك يه شعر باحال هم به مناسبت اين عيد براتون بنويسم. البته اين شعر از
بَگوري شاعر گرانقدر بَرره ست!!!
وُيگولَنزج:
گاليله ماهو وَديد مباركه. گشنگي سَر شده بيد مباركه. رمضون تموم وَرفت مباركه. عيد فطر اومده بيد مباركه!
و اينك جوك:
يه حاجي ميره رو پشت بوم هلال ماهو رويت كنه، خشتكش پاره بوده! از پايين داد ميزنن: حاجي ديده شد! ديده شد! حاجي جواب مي ده: من كه نديدم، هر كي ديده بخوره!
+ نوشته شده در شنبه 14 آبان1384ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط ترانه
|
سلام. سلام. سلام
امروز يه عالم كار داشتم. الان دارم ميرم سراغ كار دوم! اصلاً هم وقت ندارم!! يه جوك مي گم فردا يه مطلب مي نويسم با عنوان اندر حكايت همكارام!
اينم جوك:

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1384ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
مادر شب جمعه خوابتو ديدم. مادر عزيز و كوچولوي من چقدر دلم برات تنگ شده. مي دوني؟ اصلاً باورم نميشه كه براي هميشه از پيش ما رفتي. مي خوام بدوني كه هر لحظه به تو فكر ميكنم. ياد و خاطره قشنگ تو هميشه تو خيالمه. مادر! راستشو بگو! تو هم به ما فكر ميكني؟ تو هم همون قدر كه من دلتنگتم دلتنگ ما هستي؟ عزيزم تصور اينكه ديگه هيچوقت نمي بينمت بدجوري داغونم كرده. مادر جون خيلي مواظب خودت باش و از تاريكي و تنهايي نترس. قلب و روح من هر لحظه با توئه.
مهمان يك روز يا دو روز
من سه روز روي خاك مانده ام
و از حقارت زمين خسته ام
مي خواهم به خانه بازگردم
آه... اگر آدم سيب را نخورده بود؟
تقديم به مادر بزرگ از دنيا بريده ام
+ نوشته شده در شنبه 7 آبان1384ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط ترانه
|
بعضي روزا سفيدن بعضي روزا سياه. يه روزايي سبزن يه روزايي آبي. يه روزهايي هم هستن كه قرمزِ قرمزِ قرمزن. روزهاي زندگي من مال خودم هستن. حالا هر رنگي كه مي خواد باشن. سياه، سفيد يا هر رنگ ديگه. دوستاي خوبي كه به ديدنم مي ياين ميخوام از همينجا اعلام كنم كه: من همه روزهاي زندگيمو دوست دارم.خيليِ خيليِ خيلي!
بعدشم ميخوام دو تا جوك بگم!
اينم جوك:
- تركه زنگ ميزنه ۱۲۵ ميگه: يه پليس ۱۱۰ بفرستين، بقيه شم آدامس بدين!
- تركه داد ميزنه نون بربري! نون بربري! بهش نون بربري ميدن، مي خوره، ميگه: آخيش آب تو گلوم گير كرده بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط ترانه
|