تبليغاتX
همه روزهای من

همه روزهای من

امروز يگ عدد گاز نخودف دَر شد!!

امروز از بدو ورود هشتپلكو شدم  ميز من تو دفترمون يه جوريه كه يه طرفش ميز خروسه  و طرف ديگرش ميز يه همكار ديگمه به اسم فرناز  كه حامله ست و به قول بنده كه سرم بگنده  بچه قورت داده!! امروز از اول صبح كامپيوتراين خانوم بچه خور روشن نمي‌شد! من يه چند تايي راهكار بهش دادم اما وقتي ديديم كامپيوتره حسابي خِر خِر مي كنه، تصميم گرفتيم دست به دامن بالتازارهاي انفورماتيك بشيم  تو همين هيس و بيس يهويي آقاي خروس كه هميشه خدا خودش جاي ديگه ست و گوشش پيش ماست!! و حتي تو تموم صحبت‌هاي خصوصي ما هم اظهار نظر مي كنه گفت: خير سرم من كامپيوتر خوندما!!بعدشم فوراً اومد بالا سر دستگاه و هنوز نيم ثانيه نگذشته بود كه: پاااااااااخ  كامپيوتر سوخت! به همين راحتي! و يه گاز نخود اساسي تو هوا متصاعد شد  ما هم مي خنديديم هم از بوي بد حالمون خراب شده بود!!! باور كنيد اصلاً بوي سيم سوخته و اين چيزا نبود.يه بوي ديگه كه خيلي هم نكبت بيد، بيد خروس چند لحظه اي به تخم بزرگي كه گذاشته بود خيره شد، بعد يهو پريد وسط دفتر و در حاليكه رقص برره مي كرد، هي مي گفت: از خودم نخودف در كرده بيدم از خودم نخودف در كرده بيدم علي آقاي قهرمان و آقاي قلك هم فوراً شروع كردن به دست زدن و همراهي   خلاصه يه شور و حالي تو دفتر راه افتاده بود كه بيا و ببين!!( اصلاً اين بچه هاي مخلص و پر شور بسيجي هميشه همينطوريَن! حس خدمت رساني بد جوري در وجودشون فوران مي‌زنه ) خانم همكارمم با خنده مي گفت: اين گاز نخودتو جاي ديگه در مي كردي! بچه ام هلاك شد!! بعد از اون حدوداي ساعت ۱۱ حاج آقا "م" اومد اتاق ما و شعري رو كه در وصف ارباب و " گاز نخود در شده از جانب خروس" سروده بود خوند  منم گفتم: خوشمان آمد و به آقاي قلك دستور دادم خلعتي به سيد بده! بعد از ناهار خروس رفت با دستاي خودش براي من و همكار بچه خورمون چاي آورد! هردومون با هم گفتيم: پيف پيف! جلو نيا هنوز بوي گاز نخودت مياد. آخي بيچاره خروس! حالا واقعاً كه از خودش گاز در نكرده بود!! چرا ما دلش رو شكستيم؟!راستي همين الان نعش كش آوردن و جسد مرحوم كامپيوتر بينوارو بردن! رفت تا هفت هشت ماه ديگه كه اين خانوم دوباره كامپيوترشو ببينه.عجب بساطي داريم ما اينجا!! مي خوام از فردا حكايتهاي اربابي خودمو براتون بنويسم! آخه ماجراهاي ديوونه خونه ما خيلي با اربابيت من مرتبطه!!

 

حالا چند تا جوك بگم؟!

آهان!! دو تا:

- بچه به معلم: آقا اجازه زيپتون بازه! معلم: از اين به بعد بگو در دفتر بازه!! دفعه بعد، بچه: آقا اجازه در دفتر بازه، آقا مدير هم بيرونه!!!

- شنيدي تركه تو ليوان مي گ و زه؟!! جداً نشنيدي؟ اگه تو ليوان بودي مي شنيدي!!!

و اينم دو تا خبر مهم:

- كمال تبريزي براي انتخاب بازيگران فيلم جديدش "مدرسه مارمولك ها" به قم رفت!! 

- با اينكه انتخابات تموم شده، ولي هنوز قزويني ها در صفوف به هم فشرده مشغول راي دادن هستند!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

مرسي از دوستاي مهربونم

   

 

  ديشب

      من و ماهي حوض

       پيوند دوستي بستيم

            و قلبهايمان را

               به هم داديم.

          صبح در حوض

             نه ماهي بود

                  نه قلب من،

            گربه اي

                 قلبم را

            شكار كرده بود!

 

 

 سلام

امروز مراسم توديع مهمترين معاون ادارمون كه رئيسٍ رئيس من بيد، بيد! و همچنين معارفه معاون جديد! ما رفتيم، شيريني خورديم! چايي خورديم!! يه عالمه صلوات فرستاديم!!! يه بار دست زديم!!!! هديه يادبود داديم و برگشتيم  تو اين هاگير و واگير خودمونم معرفي كرديم و وظايف اصليمونم گفتيم از دفتر ما سيد  به نيابت از بقيه همكارا از خدمات ارزنده معاون معدوم قدرداني كرد و به معاون جديد خوش آمد گفت! قلك  هم هديه يادبود رو به معاون معدوم تقديم كرد! منم هي فين فين مي كردم و تو همون حال و احوال مواظب رفتار خروس و علي آقاي قهرمان هم بودم ( آخه اين دو تا بيش از حد استاندارد سوتي ميدن ). گفتم خروس، دوباره فشار خونم زد بالا! ديروز دوتا از داروهام تموم شد، به اين خروس كه الهي كُرك و پَرش بريزه گفتم حالم خوب نيست، يه دقيقه برو از پايين اين دو تا قرص منو بگير! اينقدر الان الان كرد تا شد غروب!!! نزديك ظهر هم بدون اينكه حتي به من يه نگاه بكنه از تو كيفم دو تا نارنگي درآورد و كوفت كرد  حالا اين همه رو اعصاب من تيله بازي كرده عصر هم كه خواهرم زنگ زده بود حالمو بپرسه، گوشي رو برداشته و ميگه: واسه ارباب دارو گرفتم! ميوه گرفتم! بهش شير و چايي دادم! شما نگران نباش من خيلي مواظبشم! من كه ديگه رنگم بنفش شده بود، هر چي دلم خواست بهش گفتم. از ديروز تا حالا هزار بار به اين خروس گفتم ازت بدم مياد  ميگه: تو دروغ ميگي! تو منو دوست داري واسه همينم هي ميگي ازت بدم مياد! اي خدااااااا نوك اين خروسو بِكَن!!  

دوستاي خيلي نازنيني به من لطف ميكنن و برام كامنت ميذارن. اين حس خيلي خوبي رو تو قلب آدم به وجود مياره. آدم احساس مي كنه يه عالمه دوست خوب داره كه هر روز به ديدنش ميان. كلاً همه آدما مورد علاقه بودن رو دوست دارن و منم از اين قاعده مستثني نيستم. در اينجا مي‌خوام بگم كه از همه شما خيلي خيلي خيلي ممنونم و صادقانه اعتراف مي كنم كه اگه يه روز احساس كنم كه فراموش شدم در جا دقمرگ مي شم 

دو تا دوست خيلي نازنينم زهرا - sima-kh و ماماكاروني كه خودشون نمي دونن من از خيلي وقت پيش ميشناسمشون و هميشه نظراتشون رو در وبلاگ دوست مشتركمون مي خوندم. زهرا جونم تو خيلي به من محبت داري و من دعا مي كنم يه روز بتونم محبت هاتو جبران كنم. بعدشم اينكه آقاي قلك هنوز عروسي نكرده و هر وقت هم كه ما مي خوايم بهش زن بديم قبول نمي كنه! ميگه من ديگه عروسي نمي كنم!! ماماكاروني خوبم از محبت ها و نظرات سازنده شما هم ممنونم. آخه اي عزيز دل دم تنور نشستي بعد به من مي گي جوكات بياته؟ خب يه كم به دادم برس!!!

يه دوست خوب ديگه هم دارم به اسم دكتر سعيد كه وقتي اووف شدم يه عالمه دارو و جوك برام تجويز كردن!! دوست خوبم تو رو خدا به اطرافيانت رحم كن و به نظافتت برس!داداش من عين عين عين خودته! گاهي وقتا اينقدر ريش و پشم در مياره كه فقط دو تا چشماش معلوم مي‌شه! مامانم هميشه بهش مي گه: بوي پر مرغ مي دي!!!

عزيز دلم هستي جون مرسي كه هميشه به ديدنم مي آيي. منم هميشه به خونه تو ميام و نوشته هاي قشنگ و لطيفت رو مي خونم. راستي لينكيدمتا!!

دوست مهربونم آقاي جمالي آخه شما چرا از خودتون جسارت در نَوَكنيد؟!!يه تپانچه بديد به من يكي يه تير بزنم به گوشه سمت راست سبيل هر كس كه اذيتتون مي كنه!! 

ياسي گلم اين رئيس من باحال بيد ولي يه وقتايي هم كه قاط بزنه ديگه خودشم جلودار خودش نيست!! ولي با همه اين حرفا من هميشه دوسش دارم!!همينطور تو رو!

و مجيد بزرگوارم كه هميشه به من لطف داره. دوست عزيزم باز هم ميگم من شاگرد كلاس شما هستم و خودمو مديون شما مي دونم. راستي من اين چند وقته هر شب مراسم بخور دِهون داشته بيدم!!

اي خداااا انگشتام!! قدرداني از بقيه دوستام باشه براي بعد

و حالا جوك امروز: 

- يه تركه مي ره خياطي پارچه ميده، مي گه: اينو برام كت شلوار بدوز فردا ميام مي برم. فردا كه اومدم نگي نخ نبود، سوزن نبود، بچه ام مريض بود، پدرم مرده بود... اصلاً پدرسگ پارچه‌مو بده نمي خوام بدوزي!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

من برگشتم! با يه دماغ...!!!

سلام سلام سلام

امروز من با يه دماغ آويزون و با يه عالمه شرمندگي اومدم از همه دوستاي خوبم معذرت مي خوام كه چند روز بي خبر ناپديد شدم!چهار شنبه صبح توي اداره به قدري حالم بد شد كه بچه ها فوراً منو به بيمارستان رسوندن و از اونجا هم به خونه! تمام اين چند روز هم حسابي هشتپلكو بودم با اين فين فينم چهلمين روز سفر مادر بزرگ كوچولو و مهربونم رو هم به سوگ نشستم ( خداوندا هر كجا هست به سلامت دارش ) مي دونين مادر بزرگ نازنين من سالهاي زيادي از زندگيش رو در كنار ما بود. در حقيقت اون بركت عزيزي بود كه روي چشمها و تو قلب ما خونه داشت.اين روزا دلم خيلي واسه مهربونيا و شيطنت هاش تنگ شده. داداشم مي گه نميشه براي از دست دادن مادر ده دقيقه يه روند گريه كرد چون آدم وسط گريه همش ياد كاراي خنده دارش مي افته. امروز مي‌خوام كمي از ماجراهاي مادر رو براتون بنويسم. بعدشم ازتون خواهش كنم كه با دلهاي مهربونتون براي آرامش قلب و روحش دعا كنين. 

مادر بزرگ من كه ما مادر صداشون مي كنيم خيلي خيلي لاغره و بخاطر كهولت سن قدش هم خيلي كوتاه شده ( تقريباً يه وجب از كمر من بالاتره ) مادر صورت قشنگ و مهربوني داره و هميشه موهاشو از دو طرف مي بافه  به نظر من مادر دختر كوچيكه خونه ماست!!

بعد از ظهر يه روز تابستون كه همه خواب بودن و من هم در تعطيلي آخر هفته بودم آروم از اتاقم اومدم بيرون كه يهو چشمم به مادر خورد. اونقدر حواسش پرت بود كه اصلاً منو نديد. هي مي ايستاد، عينكش رو مرتب مي كرد بعد خم مي شد كه از زمين چيزي رو برداره! باز دوباره مي ايستاد، عينكش رو مرتب مي كرد و باز دوباره خم مي شد!! اين كار رو پنج - شيش بار تكرار كرد  من مونده بودم كه مادر داره چيكار مي كنه؟!! چرا اينقدر به يه نقطه خيره شده؟!! آروم گفتم:مادر!!! مادر خيلي ناگهاني برگشت منو نگاه كرد، بعدش هم خيلي جدي گفت: ننه! بيا اين آشغال رو از رو زمين بردار!!جلو تر رفتم و هر چي نگاه كردم آشغالي نديدم. به عينكش نگاه كردم اونم تميز بود!! بيشتر به زمين دقت كردم و ناگهان متوجه شدم كه از پنجره يه نور كوچولو افتاده روي زمين  مادر وقتي مي ايستاد اون نور رو مي ديد و فكر مي‌كرد آشغاله اما تا خم مي شد كه اونو برداره سايه ش مي افتاد روي نور و ديگه ديده نمي شد  از خنده روده بُر شدم.مادر خودشم می خندید ولی به من می گفت ای کلک! آشغال رو برداشتی الکی می گی نوره!!!

اين سالهاي آخر در عين هوشياري كامل،گاهي وقتا دچار فراموشي مي شد. يه بار پدرم بخاطر كارش چند روز به خونه نيومد. بعد از چند روز خسته و كوفته اومد. دوش گرفت و ناهار خورد و بعدشم در حاليكه مي رفت بخوابه گفت: منو واسه نماز بيدار نكنين،هر وقت بيدار شدم مي خونم!! بعد از ظهر من و مامانم اينا همه رفتيم بيرون اما مادر با ما نيومد. غروب كه برگشتيم مادر پكر بود و بابا اخمو  از مادر پرسيديم چي شده؟ هيچي نگفت. شب كه پدرم آرومتر شده بود ازش پرسيديم، گفت: ساعت ۵.۵ غروب مادر منو بيدار كرده كه پاشو صبحانه بخور!! نمازت هم قضا شد!!! حالا تصور كنين باباي بيچاره من چه حالي شده

خلاصه از اين مادر چي بگم كه خيلي وقتا غروب بيدار مي شد و صبحونه مي خورد و خيلي وقتا صبح از خواب بيدار مي شد و از ما ناهار مي خواست!!! همكاراي من همه مادر رو مي‌شناختن و روزي كه مادر از پيش ما رفت مي دونستن كه من چي مي كشم. ببخشيد ولي اجازه بدين از همين جا يه چيز هم به مادر بگم: مادر! مي دونم كه همه غمهاي منو مي بيني. مي دونم كه خودت مي دوني تو قلب من چي مي گذره. پس فقط ازت مي خوام كه خيلي خيلي مواظب خودت باشي و داروهات رو به موقع و درست بخوري. دوستت دارم مادر گُلم

راستي دوستاي نازنين و مهربونم من هفته قبل گفتگوي خودموني نداشتم. به اميد خدا فردا از همه شما عزيزان ياد مي كنم.

الان هم مي خوام چند تا جك بگم كه آرزو مي كنم بيات نباشه!!!

- يه تركه با ماشين مي زنه به يه زنه، زنه مي گه آي دستم! آي پام! آسرم! تركه مي گه: پاشو پاشو اين ...نده بازيهارو واسه حسن جوهرچي در بيار!!!

- به رشتيه مي گن قبول داري كه شهيدان زنده اند؟ ميگه: بعله قوربان تو برم!! پسر من الان ۱۸ ساله كه شهيد شده ولي هرسال عروس من حامله مي شه!!!

اينم يه جوك برره اي:

- فرق نخود با پس گردني چي بيد جيگر؟!! جواب: اولي رو اَگه وَخوري وَگ وزي! دومي رو اَگه وَگ وزي وَخوري!!!

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

آقاي قلك هپليِ مهربان

از صبح تا حالا چند تا كلاغ دم پنجره اتاق ما يكريز قارقار مي كنن  من صداي كلاغارو خيلي دوست دارم اما اين آقاي خروس  تا صداشونو مي شنوه شروع مي كنه به غرغر!! با اين لنگ درازش ميگه من از صداي كلاغا مي ترسم!!! آخه خروس تو از چي نمي ترسي؟! ديروزم به بچه ها مي گفت حرف روح نزنين من مي ترسم! بعدشم به من مي گه تو خيلي دختر جسوري هستي  

ديشب حسابي بي حال و كم حوصله بودم  اما واسه اينكه مي خواستم امروز در مورد آقاي قلك  بنويسم همه خنزر پنزراي قديميم رو زير و رو كردم!

اول اولي كه من به اين دفتر اومدم با رئيسمون جمعاً شش نفر بوديم:

من  حاج آقا "م"  آقاي قلك  آقاي خروس  علي آقاي قهرمان  و رئيس  كه نفس من بيد!! در حقيقت من تنها جنس مونث دفترمون بودم و چون تا قبل از اون تو يه محيط انتشاراتي كار مي كردم زياد با روابط اداري آشنا نبودم. ما با هم خيلي ساده و با صداقت برخورد مي كرديم و كوچك ترين كدورت يا زيرآب زني بين ما نبود. اون موقع ما چهارتا همكار تو يه سالن بزرگ حسابي خوش ميگذرونديم و با الان كه مقايسه مي كنم اون موقع، روزاي  پادشاهي ما بود!

حدود هفت هشت ماه بعد از اومدنم به اين دفتر آقاي قلك از من خواستگاري كرد يادمه هر دومون گريه كرديم! من واسه اينكه فكر مي كردم دل يه جوون رو شكستم!! اونم گريه مي كرد ( البته كمتر از من ) چون فكر مي كرد دلش شكسته  راستشو بخواين قلك يه بچه پولدار حسابيه! تحصيلاتش هم از عاليه عالي تره!! هميشه هم كفش و لباس مارك دار مي پوشه!!! اما يه بدبختي بزرگ داره  اونم اينه كه هپليه!! يه هپلي به معني واقعي!! اون اول اولها برو بچ خيلي بهش گير مي داديم ولي الان ديگه برامون عادي شده! البته اونم نسبت به گذشته يه كم ( فقط يه كم ) بهتر شده  قبل از اينكه اين ديوونه هپلي اون پيشنهاد بي شرمانه رو به من بده تصميم گرفته بودم براي تولدش يه جعبه شامپوي ضد شوره بخرم! اون حادثه شوم كه اتفاق افتاد ديگه اين كارو نكردم ولي هنوزم بهش سركوفت ميزنم! كجا بوديم؟! آهان! از فرداي اون روز پردرد!!! خروس و سيد حسابي قضيه رو دست گرفتن. هي بلند بلند به من مي گفتن: باهاش عروسي كن قول ميده خودشو زود زود بشوره! قلك بي نوا هم منو مثل كوزت نگاه مي كرد و با يه لحن خيلي مظلومانه مي گفت: آره، قول مي دم قول مي دم. خلاصه كلي مي خنديديم. انگار نه انگار كه دلي شكسته  سيد و خروس سر اين قضيه حسابي دست به يكي كرده بودن كه از آب گل آلود ماهي بگيرن. مثلاً يه روز مي گفتن: قلك! ارباب ( ارباب اسم من بود كه البته الانم هست ولي يواشكي ( بخاطر ورود عناصر بيگانه ) بعداً جريانشو ميگم ) امروز خندونه! برو چيپس و ماست موسير با آب ميوه بگير بيار! احتمال اينكه امروز جوابش مثبت بشه زياده!! اون بيچاره هم بدو بدو مي رفت يه عالمه خوراكي مي خريد و ميذاشت رو ميز من! منم در جا مي‌گفتم: من گفتم بخر؟!! بِبَر بذار رو ميز سيد، مياييم اونجا مي خوريم!!! علي آقاي قهرمان هم هر دفعه پارازيت مي انداخت كه اين زنت نميشه، بيخود خودتو نكُش خلاصه تا وقتي كه گودزيلا ( بزرگترين عنصر بيگانه دفترمون) نيومده بود ما هر روز همين برنامه ها رو داشتيم. آهان راستي اينم بگم، بقيه اش بمونه واسه بعد:

يكي دو هفته بعد از اون روز كذايي يه روز تو دفتر داشتم به حالت دو مي رفتم طرف ميزم كه يهو رو به هوا خوردم زمين!! از شدت خنده نمي تونستم از جام بلند شم! بچه ها هم از شدت خنده روده بُر شده بودن. من تو همون حال خنده و در حاليكه نمي تونستم بلند شم رو به قلك گفتم كوفت! تو كه نبايد بخندي!! مثلاً تو از من خواستگاري كرديا!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط ترانه  | 

يكي منو وَگيره!

سلام . من مریضم! سرما خوردم! آخه چرا هیچکی به داد من نمی رسه

تا حالا هر چي زور زدم و به مغز ناقصم فشار آوردم، ديدم نمي تونم چيزي بنويسم

حالا حداقل يكي از شعرهامو براتون مي نويسم كه نه فكر كردن مي خواد نه تمركز، چون قبلاً نوشته بودمش. اسم شعر من هست:

آب، خاك، شب...

  من دلم را گم كرده ام

             و چقدر احساسم هيچ شده است،

   انگار ديروز

        وقتي در شالي

                هم آغوشي آب و خاك را مي ديدم

                          دلم با گندمها

                                   پيوند خورده است،

   و شايد

        وقتي با جوهر شب

                   تعطيلي هاي سال را

                              حساب مي كردم

                          دلم به تعطيلات رفته است،

   شايد اينك

          دلم در لانه كلاغي باشد

                     كه قلبهاي طلايي را

                       دوست مي دارد!

                 "راستي آيا كلاغ دل دارد؟" 

  من دلم را گم كرده ام      

           و بايد تا ظهر

          به اداره قلبهاي گمشده بروم !

الان مي خوام يه جوك بنويسم كه دوست خوب همه ما آقا سعيد فرستادن. دليل نداره وقتي من مريضم بقيه نخندن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

رئيس جون چرا مي خواي بري؟

امروز یه خبری شنیدم که حسابی حالمو گرفته رئیس نازنین من که نفس من بید داره از پیش ما میره و جایگزینش هم معلوم شده! همه برو بچ امروز پَكرَن  آخه اين چه كاريه تا يه دولت عوض مي شه همه رو جا بجا مي كنن؟! حالا تا يكي ديگه بياد بفهمه اوضاع دست كيه كه...

اين رئيس ما از اون معدود آدماي خوب روزگاره كه ما واقعاً بهش افتخار مي كنيم خيلي وقتها سخت گيري هاش پدر مارو درآورده، خيلي وقتها ما رو تا ۱ و ۲ بعد از نيمه شب تو اداره اضافه كار نگه داشته ( كاري كه هيچ كس ديگه اي تو اين اداره نكرده ) خيلي وقتها... اما در همه لحظه ها خودش هم كنارمون بوده و پا به پاي ما كار كرده. هميشه تلاش كرده كه بچه‌هاي دفتر با هم خوب و متحد باشن( كاري كه اكثر مديرا برعكسشو انجام ميدن ). رئيس خوب من آدم انتقاد پذيري هم هست حداقل در مورد من كه اينجوري بوده. هر وقت من جدي و اَخمو از دفترش ميومدم بيرون فوراً مي فهميد كه يه كار بد كرده مثلاً جلوي من كسي رو ضايع كرده يا در مورد كسي پيش داوري كرده. رو همين اصل ظرف چند روز بعدش حتماً براي اون فرد به نحو خوبي جبران مي كرد!! براي من خيلي عجيب و سخته كه يه مدير جديد داشته باشم. فكر مي كنم واسه بقيه بچه هاي دفتر هم همينطور باشه. اي خداي خوب و مهربونم كه ديشب روي گلبرهاي بنفشه آفريقايي نشسته بودي و منو نگاه مي كردي ازت مي خوام رئيس و خانواده‌شو در پناه خودت حفظ كني (اند پاچه خواري! شما هم پاچه تونو وَديد وَخارونم!)

امروز آقاي "و" قلك  با يه سري از بچه هاي وزارت دارايي جلسه داشت و علي آقاي قهرمان، كانديد نسل جوان  كه رئيس دفترمونه براي جلسه شون شيريني گرفته بود. نمي دونم چطور شد كه در فاصله يه غيبت چند لحظه اي علي آقاي قهرمان، شيريني جلسه رفت تو اتاق مديرمون! رئيس دفتر خوبمون كه يه بسيجي مخلصه و با ۲۱ سال سن هم رزم شهيد همت و شهيد چمران بوده!!!( البته بنا به گفته خودش و با توجه به خاطراتی که از اون روزا برای ما كوچولوها تعریف می کنه ) از لاي در مي ديد كه چطور رئيس غمگين و بي اشتهای من دو لپي شيريني هارو مي لُنبونه! و انگار نه انگار كه مي خواد از پيش ما بره و ما چقدر بخاطرش غصه داريم !! علي آقاي قهرمان كه عدالت خواه و عدالت پرور هم هست هي تو سر خودش مي كوبيد كه حالا با كدوم پول براي جلسه شيريني بگيرم؟ بيچاره آخرش هم نفهميديم چيكار كرد؟ البته با شناختي كه من از علي آقاي استعمار ستيز دارم مطمئن هستم كه ميره تو اتاق رئيس و با شجاعت ميگه: اون چهارده تا شيريني كه خوردي حق هفت نفر گرسنه مظلومه كه "و" قلك هم از جمله اونهاست!! سريع پولش رو اِخ كن بياد! مي خوام دوباره شيريني بخرم !!

اون اول ها كه رئيسمون تازه رئيسمون شده بود ! هميشه رو ميزش شيريني بود. يه روز مي‌خواستم برم اتاقش، هر چي در زدم كسي جواب نداد  آروم در رو باز كردم رفتم تو... و چشمتون روز بد نبينه ديدم رئيس كه در حال لُنبوندن بوده از صداي درهول شده و داره خفه مي شه ! منم به جاي اينكه به دادش برسم و يه ليوان آب بدم دستش فوراً اتاق رو ترك كردم و رفتم نشستم سر جام!! بعد از اون  نه رئيس اين ماجرا رو به روي من آورد نه من به روي اون  از همه اين حرفها كه بگذريم مديرمون هميشه با من خوب بود و خيلي به من اعتماد داشت. خيلي از حرفها و مسائل كاري رو كه به هيچكس نمي گفت با من در ميون ميذاشت و هميشه به من مي گفت شما خيلي با منظم و با دقتيد. هر وقت هم كه از دست من ناراحت مي شد حتماً بهم مي گفت. چون من اينطور خواسته بودم!!

الان مي خوام دو تا جوك بگم هم دل خودم واشه هم دل شما!!!

- به تركه مي گن چرا ك... نت اينقدر بزرگه؟!! ميگه: مادرم تو بچگيم اشتباهي به جاي پودر بچه به ك...نم پگينگ پودر مي زده!!

-  تركه رشته اش دامپروري بوده.روش نمي شده به كسي بگه! ازش مي پرسن رشته ات چيه؟ ميگه: دامپيوتر! گرايش پشم افزار!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

يه شب جنايي

امروز اولین روز هفته ست و این روز برای من خیلی عجیب شروع شده! دیشب یه فیلم جنایی دیدم! شب هم یه خواب جنایی دیدم  صبح با یه حال بد از خواب بیدار شدم رفتم آشپزخونه آب بخورم، دیدم از زیر یخچال خون ریخته بیرون  واقعاْ نزدیک بود بدون کوچکترین تلاشی بمیرم از دست این اداره برق بچه میمون !! شب برق رفته بود، گوشتها آب شده و خونشون ریخته بود پایین! از سر صبح حمالی داشتم و ساعت ۹ رسیدم اداره!

 اما اداره حسابی حالمو جا آورد این اداره وقتی دیدم دوستای خوبم یه عالمه کامنت گذاشتن! الانم خيلي شنگولم!!!

خب حالا مي رسيم به حاج آقا "م"  : يادمه پارسال روزي كه شبش شب يلدا بود، ساعت يه ربع به سه حاج آقا "م" در حالي كه وسايلش رو جمع مي كرد گفت: امروز خيابونا خيلي شلوغه من ميرم خونه! شما هم زودتر برين كه تو ترافيك نمونين!! همون لحظه آقاي خروس گفت: صبركن باهم بريم. سيد يه پنج دقيقه اي منتظر موند، بعدش گفت تو انگار نمي خواي بياي من رفتم... و همينكه پاشو از اتاق گذاشت تو سالني كه رئيس دفترمون توش مي شينه، با مدير محترم روبرو شد مدير هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: آقاي "م" بمانيد با شما كار دارم  اون روز همه ما قبل از ساعت سه و نيم رفتيم خونه اما سيد بدبخت تا ساعت ۶ تو اداره بود بدون هيچ كار خاصي! ( فكر مي كنم تنها كاري كه مي كرده نفرين خروس بوده )

بعد از اين قضيه رئيس كه نفس بيد يه مدتي رو اين بيچاره حساس شد و همش يه كاري مي كرد كه سيد مجبور شه تا دير وقت تو اداره بمونه! دقيقاً دو سه روز بعد از جريان بالا يه روز ساعت ۴ و ربع كه هيچكس جز سيد و رئيس تو دفتر نبودن، سيد از روي شرارت زنگ ميزنه به موبايل خروس و مي گه: تو كجايي كه فلاني دو ساعته داره دنبالت مي گرده!!خيلي هم از دستت عصبانيه !!! همون موقع مديرمون حاج آقا "م" رو صدا مي زنه تو اتاقش و داشته باهاش يه كاري رو نهايي مي كرده كه تلفن اتاقش مي زنگه و اين خروس بي محل بعد از كلي پاچه خواري ميگه : آقاي "م" گفتن كه با من كار داشتين رئيس هم با تعجب ميگه من با شما كار داشتم؟! آقاي "م" من با آقاي "الف" ( خروس ) كار داشتم؟!! حالا قيافه سيد بي نوا رو تصور كنيد  زبونش بند اومده بود و فقط تته پته مي كرد . الهي كه خدا كُرك و پر اين خروس رو بريزه با اين آدم ضايع كني هاش!!

سيد واسه خودش يه تقدير نامه نوشته بود كه بعد از امضاء رئيس بذاره توي پرونده پرسنليش يه روز من اتاق رئيس بودم كه همون موقع تقدير نامه رو ديد و گفت: اين آقاي "م" خيلي اضافه كار مي مونه!! همون يه ذره وقتي رو هم كه اداره ست واسه خودش تقدير نامه مي نويسه!! من تو دلم از اين كار سيد خنده ام گرفت  تو اين هاگير و واگير دنبال چه كاراييه ها؟!!! از طرف ديگه از اين كه رئيسم اونو جلوي من ضايع كرد خيلي ناراحت شدم و قيافمو اخمو و جدي كردم! آخه رئيسمون اين قيافه منو خوب مي شناسه و مي دونه كه هر وقت اين شكلي مي شم تا چند روز تو اتاقش پا نمي ذارم!!! ( از ماجراي تقديرنامه نه سيد خبر داره نه بر و بچ)

راستي بگوري شاعر معروف برره بازم از خودش شعر در وكرده اما من نمي دونم كه بنويسمش يا نه!! خوب مي نويسمش ولي باور كنيد منظوري ندارم.اين شعر براي ... نژاد در شده بيد:

ديشب جمال رويت در ماه ديده بيدم...گويا فضانوردان در ماه ر ي ده بيدن!!! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط ترانه  | 

حاج آقا "م" باباي همه بچه هاي دفتر

امروز اوضاع دفتر ما حسابي شلم شوربا بود  رئيس جديد ادارمون از دفتر ما يك سري گزارش خيلي مهم مي خواست و ما بايد ظرف مدت كوتاهي همشو تحويل مي داديم. مُرديم از بس دويديم و تو سر و كله خودمون زديم . هميشه تو دفتر ما در شرايطي مثل امروز يه نفر واقعاً فشارش مي افته! همچين خودشو به در و ديوار مي كوبه كه ما هر آن منتظريم از پنجره بپره پايين!

اين همكار خوب من كه واقعاً و از صميم قلبم دوسش دارم حاج آقا "م" يا همون سيده .سيد قديمي ترين و باسابقه ترين عضو دفتر ماست و يكي دو سال ديگه از دست همه ما راحت مي‌شه! البته اگه تا اون موقع ما نكشيمش!!! بنده خدا حساسيت عجيبي داره به اينكه سوتي نده، از همه بيشتر هم سوتي ميده. ما هم هر دفعه تا يكي دو هفته به روي مبارك نمياريم، ولي بعدش حسابي دست مي گيريم و مي خنديم. خودشم با ما مي خنده .

 يادمه يه روز آخراي وقت اداري بود، آقا سيد دفتر دستكش رو تند تند جمع كرد و گفت: من دارم مي رم، اگه فلاني ( يعني رئيس ) پرسيد، بگين رفته دفتر امور مالي!نيم ساعت بعد خروس رفت اتاق رئيس. رئيس هم پرسيد آقاي "م" كجاست بگو بياد. خروس هم جواب داد: رفته دفتر مالي ولي طبق دستور رئيس مجبور شد همونجا شماره موبايل سيد رو بگيره و بعد از دو كلمه سلام و احوالپرسي گوشي رو بده به رئيس بنده كه نفس من بيد! حاج آقا "م" كه تو شلوغ پلوغي خيابون صداي رئيس رو از صداي خروس تشخيص نداده بود هي ميگفت: ببين، من نزديك خونه ام ولي تو به رئيس نگو! رئيس هم مرتب مي گفت: آقاي "م" من فلاني ام! اما اون بنده خدا كه نمي شنيد هي مي گفت به رئيس نگو!!! به رئيس نگو!!! من نزديك خونه‌ام!مديرمون حسابي خنده اش گرفته بود .آخرش هم به خروس گفت به روش نيارين كه من باهاش حرف زدم. ولي بعداً خودش چند بار سركوفت اين موضوع رو به سيد زد!

از اونجايي كه من حاج آقا "م" رو خيلي دوست دارم همون روز جلوي بر و بچ زنگ زدم و قضيه رو بهش گفتم، چون دلم نمي خواست بعداً يهو غافلگير بشه. بنده خدا وقتي فهميد زبونش بند اومده بود حتي فكر ميكنم كه قرمز هم شده بود!!فرداي اون روز حسابي از من تشكر كرد ولي تا چند روز با خروس بي نوا قهر بود. اون هم چه قهري چشمشون كه به هم مي افتاد خندشون مي گرفت. در مورد اين ماجرا ما تا سه هفته صدامون در نيومد( توجه كنيد: طولاني ترين سكوت ما!) اما بعدش ديگه واسه حاجي بيچاره آبرو نذاشتيمالانم كه الانه هر وقت حالش باشه اين ماجرا و ماجراهاي ديگه حاجي رو مي گيم و مي خنديم. طفلكي خودش هم با مظلوميت مي خنده و رو به خروس ميگه: خوب زدي!!!( يعني خوب زيراب زدي )

 

و اينك جوك:

- از يه قزويني مي پرسن: دوست داري از كجا زن بگيري؟ مي گه از برره! مي پرسن چرا؟! مي گه آخه شبها برادر زنم پيشم مي خوابه!!!

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

مرسي از دوستام

                   

صداي موج كوچك

صداي موج بزرگ

صداي برخورد موج با صخره

صداي آواز باد در گوش علفهاي دشت

صداي بال پروانه بروي لبهاي من

صداي بندرگاه

صداي شبهاي مهتابي از پنجره اتاق

صداي اذان غروب

و خادم غرغروي مسجد

پرسيده بودي شهر من كجاست؟

اينجا شهر من

شهر زيباي من است

سلام

امروز مي خوام از دوستان عزيزي كه به ديدنم اومدن و با پيامهاي پر مهرشون منو مورد لطف قرار دادن تشكر كنم:

اول از همه از دوست خيلي خيلي خيلي خوبم مجيد عزيز تشكر مي كنم كه يه دوست فوق العاده ست و اصلاً من بعد از ديدن وبلاگ ايشون بود كه وسوسه شدم صاحب وبلاگ بشم. الان هم هرروز صبح اول وقت يه سر به وب ايشون با عنوان حرفهاي يه پسر شر مي زنم، بعد كارمو شروع مي كنم. مي خوام از همين جا به ايشون بگم آقا مجيد به خاطر همه خوبيها و حمايت هات ازت ممنونم. راستي دماغ آويزون منو ديدي؟

دوستان خوبم سارا، اصغر جمالي، هستي، سعيد، فرشيد آويد، سامان سالاري و ميناي نازنينم لطف كردن و به من سر زدن. دوستاي مهربونم از همتون تشكر مي كنم و اميدوارم باز هم منو قابل بدونيد و به ديدنم بياييد.

سامان سالاري عزيز گفته بودي آقاي خروس! شوهر آينده منه!!! اگه اينطور كه شما مي فرماييد باشه كه من بايد هر روز شوهر كنم؟! آقاي خروس از من كوچيكتره و قراره داماد من بشه، يعني شوهر دخترم ( البته دختر در آينده )! بعدش هم اينكه ما تو دفترمون اصلاً به هم اينجوري نگاه نمي كنيم. راستش اون اوايل بعضي از اين ديوونه ها از من خواستگاري مي كردن ولي وقتي فهميدن نظر من نسبت به اونا يه جور ديگه ست دست كشيدن. الان همه مثل اعضاي يه خانواده هستيم و تو غم و شادي در كنار هم.

الان ميخوام یک جوك بگم، لطفاً بخندين

- دو تا شباهت زن ایرانی با کفش ملی: ۱- هر دوشون زود از ریخت می افتن ۲- هردوشون  مرگ ندارن!!!

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

آقاي "الف" خروس

هميشه شروع كردن صحبت برام سخت بوده. نه اينكه نتونم حرف بزنم ها؟ نه! اتفاقاً زيادي هم از خودم وز وز در مي كنم  اما از شروع هاي تكراري بيزارم. فسقلي هم كه بودم هميشه مقدمه انشاهام با بقيه فرق مي كرد. اصلاً انشاهاي من كلاً متفاوت بود. مثلاً كلاس چهارم كه بودم وقتي ازمون خواستن بنويسيم كه ميخواهيم در آينده چكاره بشيم، برخلاف بقيه همكلاسام كه مي خواستن دكتر و معلم بشن من نوشتم كه دلم مي خواد آرايشگر بشم تا بتونم مثل مامانم ماتيك بزنم و پشت چشمامو رنگي كنم . مدرسه هم فوراً مامانم رو خواستن و تذكر دادن كه موقع نوشتن انشاء حواسش به من باشه تا هرچي به ذهن ناقصم مي رسه رو صفحه كاغذ نيارم! البته مامانم هم فوراً جوابشون رو داده بود و گفته بود ما از بچه‌هامون مي خوايم كه راستگو باشن. وقتي مي خواد آرايشگر بشه كه نمي تونه بگه مي خواد آپولو هوا كنه؟!!  البته بعدها فهميدم واسه خوشگل شدن مجبور نيستم آرايشگر بشم. هر جا گلهاي شمعدوني باشن لبهاي منم قرمزه. خلاصه اين نوشته هاي عجيب و غريب من كار رو رسوند به اونجايي كه رفتم تو خط شعر و شاعري! كوچكترين عضو هيئت رئيسه يه انجمن شعر خيلي خوب و باصفا هم بودم كه از جووناي ۱۷- ۱۸ ساله مثل خودم توش بودن تا پيرمرد، پيرزنهاي ۶۰- ۷۰ ساله. روزاي خيلي بيستي بود. يادش بخير.امروز اينجا خيلي سوت و كوره. فقط آقاي خروس هر چند دقيقه يه بار ميگه: هاااا!!! اين آقاي خروس خيلي در مورد شكمش حساسه! اگه غذاش يه كم دير بشه يا كم باشه خودشو مي كشه. يادمه يه بار تا ساعت ۳ بعد از ظهر به ما غذا ندادن، اين بنده خدا هم كه تازه از ماموريت داخل شهر  برگشته بود با اون قيافه خسته و گرسنه وقتي فهميد غذا نداريم با يه قيافه اين شكلي:  و اين شكلي:  پريد رو يه فايل چهار طبقه و شروع كرد به غرغر زدن و بد و بيراه گفتن! تصور كنيد تو اون شرايط مرتب دست و پاهاشو تو هوا تكون مي داد. ما كه همه تو صندلي هامون غش كرده بوديم اين بيچاره رو كه ديديم بلند شديم تا دلداريش بديم. همكارا بهش بيسكوييت و شكلات دادن. ولي خروس پاهاشو محكم مي كوبيد به فايل كه من فقط غذا ميخوام! اون موقع ها ما سلف سرويس نداشتيم و برو بچ باهم دور يه ميز غذا مي خورديم. من همه برنجمو ميدادم خروس بخوره بازم آخر كار مي گفت اين وَر دلم خاليه، اون وَر دلم خاليه يه چيز ديگه هم يادم اومد، من هر روز با خودم ميوه و شير ميارم اداره. ميز خروس دقيقاً كنار ميز منه. اگه خدايي نكرده يه بار يه ميوه تعارفش كنم مياد تا ته ميوه رو در نياره آروم نمي گيره. يه بار همه ميوه هارو خورد بعد يهو گفت: يه شليل هم تو كيفت داري اونم بده!!! اينقدر حرصم گرفته بود كه ميخواستم خودمو بكشم  گفتم: تو خجالت نمي كشي؟ خير سرم من رژيم دارم. تو كه هر چي ميوه آورده بودم خوردي! اونم قول داد كه دفعه بعد براي هردومون ميوه بياره. جون عمش اينقدر هم كه آورد!!! خلاصه اين همكار محترم من هميشه خدا گرسنه ست. الان هم با چشمهايي كه برق ميزدن رفت ناهار!

حالا مي خوام دو تا جوك براتون بگم:

- تركه زنگ ميزنه ۱۱۱ ميگه: ببخشيد زنگ بزنيد ۱۱۰ بگيد انگشت من تو يك گير كرده! 

- تركه خواب مي بينه تو بازي كامپيوتري زنش رو كشته. از خواب پا ميشه ميبينه زنش كنارشه، ميگه: اَه خر شدم سيو نكردم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

ديوونه خونه ما

من نمي دونم چرا هر روز كه مي خوام درباره همكارام چيزي بگم هزارتا اما و اگر پيش مياد امروز مراسم معارفه رئيس جديد ادارَمون بود. وقتي مي گم رئيس منظورم يه رئيس معمولي نيست كه! آخه من تو مهمترين دفتر يه ارگان دولتي خيلي خيلي مهم كار مي كنم اگه باور نمي كنيد از همكارام بپرسيد!! داشتم مي گفتم امروز معارفه رئيس جديد بود، ولي من نرفتم. آخه امروز اومدن ادارمون ، هممون رو اووف كردن ( يكي يكدونه واكسن هپاتيت ب بهمون زدن ). منم كه ترسو!!! بعد از ۲ ساعت التماس كه خانم تو رو خدا يواش بزن، بلاخره با يه حال زار كه انگار توپ خورده تو سرم برگشتم دفترمون  برو بچ منتظر من بودن تا با هم بريم براي معارفه! گفتم مگه نمي بينيد آمپول زدم حالم بده؟ تازه قراره فردا هم تب كنم!!! من نمي يام بعدشم فوراً به يكيشون ( كه من در اينجا ازش با عنوان "و" قلك اسم مي برم چون وسط يه هيكل لاغر و دراز يه شكم گرد و قلمبه داره عينهو قلك ) دستور دادم بره واسم آب ميوه و شير كاكائو بگيره!!خلاصه بعد از كلي آه و ناله و زنگيدن به اين ور و اون ور و دادن خبر اووف شدن دستم به اين و اون نشستم پشت كامپيوتر و در اولين اقدام عكسمو گذاشتم تو وبلاگم! ( ببينيد دماغم آويزوونه )همين الان قلك به من ميگه پس چي شد اين كلاس زبان تركي؟! و چند تا فحش كج و كوله تركي هم نثارم كرد كه البته چون خودش معني شونو نمي دونه يه ساق اولا سان هم تو فحش هاش بود به معني سلامت باشي!!! اگه بخوام عكس قلك رو براتون بزارم فكر مي كنم اين باشه:  . خدايا منو ببخش! امروز روز جامعه مهندسان شهرسازه. اين روز بر همه مهندسان شهرساز كه پدر شهرها و بعضاً روستاهاي نازنينمون رو در آوردن مبارك  منم امروز به همين مناسبت به يه سمينار خيلي بزرگ دعوتم. ساعت ۵:۳۰ تا ۸:۳۰ عصر. اگه اونجا ببينمتون خوشحال مي شم! خب يه فكري همين الان به مغزم خطور كرد!! من امروز اسم بچه هاي اين ديوونه خونه رو مي نويسم، بعدشم مي رسم به ماجراهاشون:برادر علي كه گل دفترمونه و رئيس دفتر حاج آقا "م" كه من بهش سيد هم مي گم، خيلي آقاست و البته با تمام خرابكاري هاش مسن ترين فرد دفتره  "الف" خروس كه اول قرار بود دختر دائيمو بدم بهش ولي حالا قراره دومادم بشه ( هزار سال ديگه ) الان بي حركت افتاده تو صندليش انگار مرده!!! اينم عكسشچون اولاً سيده و سبزه. دوماً وقتي گرسنه اش مي شه دقيقاً اين شكلي مي شه! بقيه دوستام بمونن براي فردا! همين الان خروس تو هوا با خودش گفت: خو اي كه الان گفتي يعني چه!!! مي گم اينجا همه ديوونن هيشكي باورش نمي شه!

و حالا جوك، اونم نه يكي بلكه ۲ تا:

- برق مي ره، تركه يه قابلمه برمي داره ميره در خونه لره، مي گه: برق دارين؟ لره جواب مي ده: همين كارها رو مي كنين كه مي گن خرين! يه ظرف پلاستيكي مي آوردي كه برق نگيردت!!! 

- يارو يه صد تومني ميندازه صندوق صدقات، ۲ متر اون ورتر تصادف مي كنه و مي ميره. اون دنيا با خودش مي گه: من كه صد تومن صدقه دادم چرا مردم؟!! جواب مياد:هااااااا، پولت گوشه نداشته بيد جيگر!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

اینترنت بد بد بد

اينترنت ادارمون چند روزي بازي در آورده بود. همه بچه هاي دفتر و شايد هم كل اداره حسابي قاط زده بودنL اين دفتر فخيمه آمار و انفورماتيك نمي گه با اين اهمال كاريهاش چه ضربات بزرگي به روحيه حساس و ظريف ما مي زنه؟! آيا يه لحظه فكر نمي كنه كه با اين كارهاش چه خطرات جدي و جبران ناپذيري رو متوجه اشتغال زايي و خدمت رساني به جامعه مدني ميكنه؟!! تو اين چند روز همه همكاراي محترم كه حسابي به گرد اينترنت اعتياد پيدا كردن! يا جدول حل مي كردن، يا بازيهاي عنكبوتي مي كردن و يا وارفته بودن تو صندلي هاشون و توي تلفن از خودشون وز وز در مي كردن!! مديراي مهربون و دوست داشتني ادارمون هم كه به قول يكي از دوستان نفس من بيدنJ تو اين دو روز از فرصت استفاده كرده و دنبال كارهاي شخصيشون در خارج از اداره بودن! كه البته از اونجايي كه اين كارشون هم مقدسه و خدمت رساني به خلق محسوب ميشه در قالب ماموريت و با ماشين اداري اين كارهارو مي كردن!! يكشنبه هفته قبل قول داده بودم كه بعد از اين مطالبي رو بنويسم تحت عنوان: اندر حكايات همكارام! اما از اونجايي كه فاجعه و ضايعه جبران ناپذير خرابي اينترنت حسابي روحيَمون رو به هم ريخته از فردا اين كار رو مي كنم. راستي ماهي كه گذشت ماه رمضون بود. به همه اونايي كه هميشه خدا رو عبادت ميكنن و تو اين ماه هم روزه گرفتن مي گم كه روزه هاتون قبول باشه. من تا دو سال پيش سعي مي كردم همه روزه هامو بگيرم ولي از دو سال پيش تا حالا به خاطر ضعف جسماني و معدَوي و طبق دستور پزشك ديگه روزه نمي گيرمL البته پارسال يه چند تايي گرفتم ولي امسال سر همون روزه اول زپرتم قمپوز شد. بعد از سفر هميشگي مادر بزرگم هم كه ديگه حسابي بهم ريختم... خلاصه امسال اولين روزي كه به صورت كافر و با يك عدد شير پاكتي به اداره اومدم و مونده بودم كه كجا بزنم تو گوش شيره، با يه كم دقت متوجه شدم بچه ها 2 تا 2 تا و 3 تا 3 تا باهم پچ پچ و مذاكره مي كنن. از اونجايي كه تو اين دفتر همه با هم صميمي و ندار هستيم بعد از كمي فضولي كاشف به عمل اومدم كه تو كل دفتر فقط دو نفر روزه دارن! نه اينكه فكر كنين بقيه هم مثل من از ضعف جسماني رنج مي برن ها! نه!! هركدوم يه هيكل دارن اين هوا!!! خلاصه يه دخمه اي پيدا كرديم كه در تمام اين ماه اونجا افطار مي كرديم. ما به افطار ميگفتيم جلسه و به نون ميگفتيم دستور جلسه! در طول روز سه بار جلسه داشتيم. ساعتهاي 9، 12 و 2 بعد از ظهر كه البته جلسه ساعت 12 از همه كاملتر و طولاني تره!! در طول جلسه هم برنامه هايي داشتيم!!!J خلاصه اينكه هنوز هيچي نشده دلم واسه اون روزا تنگ شده و دلم مي خواد كه هرچه زودتر ماه رمضون برگرده! راستي از همين جا روز عيد فطر رو به همه اونايي كه خواستن و تونستن تبريك ميگم. ما كه خورديم روسياهي موند واسه اونايي كه گرسنگي كشيدنJ امروز مي خوام علاوه بر جوك يه شعر باحال هم به مناسبت اين عيد براتون بنويسم. البته اين شعر از بَگوري شاعر گرانقدر بَرره ست!!!

وُيگولَنزج:

گاليله ماهو وَديد مباركه. گشنگي سَر شده بيد مباركه. رمضون تموم وَرفت مباركه. عيد فطر اومده بيد مباركه!

و اينك جوك:

يه حاجي ميره رو پشت بوم هلال ماهو رويت كنه، خشتكش پاره بوده! از پايين داد ميزنن: حاجي ديده شد! ديده شد! حاجي جواب مي ده: من كه نديدم، هر كي ديده بخوره!

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط ترانه  | 

يه روز شلوغ پلوغ

سلام. سلام. سلام

امروز يه عالم كار داشتم. الان دارم ميرم سراغ كار دوم! اصلاً هم وقت ندارم!! يه جوك مي گم فردا يه مطلب مي نويسم با عنوان اندر حكايت همكارام!

 

 

اينم جوك:

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

مادر تو به آسمونها رفتي

مادر  شب جمعه خوابتو ديدم. مادر عزيز و كوچولوي من چقدر دلم برات تنگ شده. مي دوني؟ اصلاً باورم نميشه كه براي هميشه از پيش ما رفتي. مي خوام بدوني كه هر لحظه به تو فكر ميكنم. ياد و خاطره قشنگ تو هميشه تو خيالمه. مادر! راستشو بگو! تو هم به ما فكر ميكني؟ تو هم همون قدر كه من دلتنگتم دلتنگ ما هستي؟ عزيزم تصور اينكه ديگه هيچوقت نمي بينمت بدجوري داغونم كرده. مادر جون خيلي مواظب خودت باش و از تاريكي و تنهايي نترس. قلب و روح من هر لحظه با توئه.

 

مهمان يك روز يا دو روز

من سه روز روي خاك مانده ام

و از حقارت زمين خسته ام

مي خواهم به خانه بازگردم

آه... اگر آدم سيب را نخورده بود؟

                   تقديم به مادر بزرگ از دنيا بريده ام

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط ترانه  | 

بعضي روزا سفيدن بعضي روزا سياه. يه روزايي سبزن يه روزايي آبي. يه روزهايي هم هستن كه قرمزِ قرمزِ قرمزن. روزهاي زندگي من مال خودم هستن. حالا هر رنگي كه مي خواد باشن. سياه، سفيد يا هر رنگ ديگه. دوستاي خوبي كه به ديدنم مي ياين ميخوام از همينجا اعلام كنم كه: من همه روزهاي زندگيمو دوست دارم.خيليِ خيليِ خيلي!

بعدشم ميخوام دو تا جوك بگم!

 

اينم جوك:

- تركه زنگ ميزنه ۱۲۵ ميگه: يه پليس ۱۱۰ بفرستين، بقيه شم آدامس بدين!

- تركه داد ميزنه نون بربري! نون بربري! بهش نون بربري ميدن، مي خوره، ميگه: آخيش آب تو گلوم گير كرده بود! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط ترانه  |