یلدا... شب گرم مهربانان جاودان باد!
با عرض تعجب فراوان
من يار پند دانم
اِ... ببخشيد!
با شعر " كتاب خوب " قاطي كرده بيدم!
خُب حالا دوباره!: با عرض تعجب بسيار بايد بگم كه من ديروز آپيدم!! حتي خودمَم صفحه پُست جديدمو ديدم!!
اما امروز هرچي مي گردم پيداش نميكنم
انگار اين پُست من آب شده و رفته طبقه پايين!
آخه ما طبقه هشتميم!!!
تو پست ديروزم جريان اولين جلسه خصوصي با رئيس رئيسمون
رو نوشتم! حالا دوباره اون واقعه تاريخي - جسماني!! رو مي نگارم ( خودتون متوجه ميشين كه چرا مي گم جسماني!
)
ما دو شنبه ساعت ۳ تا ۵ جلسه داشتيم و هميچكدوم هم نمي دونستيم اين جلسه واسه چيه
خلاصه كلي حالمون بد بود
و واسه خودمون تخيل مي بافتيم
ساعت ۳ برادر علي قهرمان كانديد نسل جوان
هَمَمونو صدا كرد تا به اتاق مديرمون كه دوباره نفس من بيد
بريم! آخه اتاق جلسات رو به كارشناساي جديد اختصاص دادن!
هر وقت ما رو بيرون كنن!! اونا ميان جاي ما
و اتاق جلسات دوباره خالي مي شه!! همه برو بچ به اتاق مدير
رفتيم و متوجه شديم كه رئيس رئيسمون
كه من ازش با عنوان آقاي نازُك!! نام ميبرم زودتر از همه ما اومده و همونجا دوزاريمون افتاد
كه ايشون آن تايم تشريف داشته بيدن
ميز جلسه مديرمون به زور براي ۹ نفر جا داره و ما به اضافه كارشناسان جديد كه هيات همراهِ ![]()
![]()
آقاي نازُك بودن جمعاً ۱۶ نفر بوديم ( ۱۴ تا برادر و ۲ تا خواهر
) و حالا شما تصور كنيد كه دوتا خواهر بي نوا
چه جوري بايد مي نشستن كه از هر طرف به اندازه يك صندلي با برادرا فاصله داشته باشن!! تا خداي نكرده تشعشعاتشون تو هوا به هم برخورد نكنه
من و اون يكي خواهر همچين به هم چسبيده بوديم كه به نظر ميومد رو يه صندلي نشستيم!!! پشت من ميز تحرير مديرمون كه خيلي هم بزگ بيد، بيد!!( منظور از هر دو بيد، "بود" بيد
) لبه تيزِ ميز ۲ ساعت تمام با تمام توان به كمر من فشار ميآورد
و من تمام اين دو ساعت رو دقيقاً مثل يه ماهي دوديِ خشك با چشماي از حدقه در اومده
بدون هيچ حركتي رو صندليم نشستم
آخ...!! شايد يه روزي بُعد تاريخي اين واقعه از يادم بِرِه اما بُعد جسمانيش رو هيچوقت فراموش نمي كنم ![]()
![]()
![]()
اين قصه ادامه دارد...

دوستاي نازنينم امشب شب يلداست و منم مثل همه شما عاشق اين شبهاي ايرانيَم ![]()
هندونههاي زير رو تقديم مي كنم به شما
فقط حواستون باشه اونا رو با پوست نخورين!!
بعدشم اينكه موقع هندونه خوري به فكر نيمه شبتون هم باشين!!!![]()
![]()



و اينم از جوك:
- چوپان دروغگو مي ميره، اون دنيا ازش مي پرسن: اسمت چيه؟ مي گه: دهقان فداكار!!!![]()
- جشنواره فيلمهاي رشت: ۱- زن وفادار! ۲- مرد باغيرت!! ۳- فرزند حلال زاده!!!
سيمرغ بلورين براي فيلمِ: پسري كه يك پدر داشت!!!![]()
- پيشاپيش واسه همتون فال حافظ گرفتم! اين در اومد:![]()
دل به تو دادم كه به من قلوه دهي ![]()
![]()
دل ندادم كه به من ساندويچ دُلمه دهي

همونيه كه يه هفته از اومدنش نگذشته، دوتا از همكارامو اخراج كرد!!
وقتي از خواب بيدار شدم ساعت ۲ بعد از نيمه شب بود و همه خوابيده بودن، منم تا صبح حسابي كتاب خوندم
؟! يارو دستاشو مي بره بالا و خودشو كنار مي كشه و به صندلي ماشين كه روش نشسته بودن نگاه مي كنه و درست در همون لحظه آلت جرم مشاهده مي شه!! بله! يه موبايل كه رو ويبره بوده 

خدا به دادمون برسه
