+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
شاليزار
در وسعت نگاه آفتاب
سرابي مبهم
از ترانه آب
"و هيچ بركتي در سفره"
***
الهي!
دستهاي ناسپاس ما را
قلبهايي مهربان
عطا فرما!
امروز يه روز خيلي شلوغ پلوغ بود
و من الان دارم از خستگي مرحوم ميشَم!
براي شادي روحَم صلوات!!!

و اينَم جوكِ بعد از صلوات:
- مواد لازم براي تهيه سالاد قزويني:۱- كونِِِِِِِِ خيار. ۲- كونِ كاهو. ۳- كونِ كلم. ۴- كونِ هويج. ۵- كون پياز + تَهِ سُس!!!
- يه اُردکه پاش گير ميكنه به درِ اتوبوس و اتوبوس هم داشته ميرفته! اُردکه داد ميزنه: مَگ! مَگ! مسافرها هم داد ميزَنَن: آمريکا!! 
- تركه با احساس يكي بازي ميكنه، ۳-۰ ميبازه!!!
- به تركه ميگن: با سيدي جمله بساز، ميگه: با خواهرت كار نامربوط كردم!
ميگن: پس سيديش كو؟! ميگه: فردا در مياد!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
بر درگاه
ايستاده بود
و خاموش ترين
تصنيف تنهايي را
مي نواخت.
- سايه اش
خلوت صادقانه ام را
پُر مي كرد
و نگاهش
التهاب كف آلوده
عشق را
در من جاري مي ساخت.
- بوي كوچ مي آمد!
من دعا مي خواندم:
"كاش مي شد
غرور باستاني اش
براي لحظه اي
تكيه گاه بودنم باشد"
من خوبم!
فردا با يه پُستِ توپ بَر مي گردم!!!
اين شعري هم كه رويَت مي نماييد از كمالات بنده مي باشد!!
پس لطفاً نظر بدين!!

"دوستتون دارم، شونصد هزارتا"
+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1384ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط ترانه
|

امروز من خيلي خوشحال و خندون بيدَم
آخه داشته بيدَم رفته بيدَم شمال تا از خودم شُمالونه دَر وَكينَم
البته امروز دوتا غم و اندوه هم داشته بيدَم
يكي واسه سقوط هواپيما كه حسابي حالمونو وَگرفت
يكي هم براي بَبَعي كُشان
من پيشاپيش اين روز را به همه ببعي هاي بيغيرت كه از خودشون تَحَصُني
اعتراضي
روز جهاني
... خلاصه چيزي دَر نَوَكينَن تسليت وَگوئَم!!
بَعله!! فردا ببعي كُشان بيد و من اصلاً از اين جور كارا خوشم نَوَياد
الان هم وَخوام چند تا عكس از خودم دَر وَكينَم:


اينجا نشان وَده كه ببعي ها اَوَلا خيلي خوب و خوش بيدَن و زندگيشون عشقولانه بيده

اينجا آدم بَدا تصميم وَگرفتَن گوشت وَخورَن و اولين ببعي كُشونِ تاريخ در اين محل بيده 

اينجا ببعي ها از اين تصميم عجيب متحير شده بيدَن و دارَن از خودشون تعجب در وَكينَن 
( هِي وُيگولَنزج: وا... مگه ببعي هم خوردني بيده؟!!)

اينجا ديگه ضربان قلب ببعي هاي بي نوا نامتعادل شده بيد


هااااااا!! اين ببعي خيلي بي تربيت بيد! حَقَش بيد كه وَخورَنِش

اين ببعي هم ياغي بيده! خواسته بيده عمليات انتحاري از خودش دَر وَكينه
( خاك وَچوك! چه جِسارَتا!! )

اينجا بعد از مراسم ببعي كُشون بيده! اين ببعي ها هم داشته بيدَن از مراسم تشيع جنازه بَر وَگردَن!!

هااااااااااا!! اين تنديس كه وَبينيد كار هنرمند معاصر بَبَعينُف بيد! كه يه تنديس ديگه هم واسه ميدان بُز برره ساخته بيده!!!
من تا شنبه نَوَيام
هِي دنبالم نَوَگَردين ها!
هي خودتونو اينوَر و اونوَر نَوَزنيدها!!
+ نوشته شده در سه شنبه 20 دی1384ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1384ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
مادر! امروز دقيقاً ۹۰ روز از روزي كه تو ما رو تنها گذاشتي ميگذره. ديشب ظرف قُرصهاتو، استكانت و پيف پافِت رو( خودت مي دوني چي رو مي گم!!) گذاشتم جلوي روم و تا اون وقت كه خودت بهتر مي دوني گريه كردم.عزيزم! دلم خيلي واسَت تنگ شده.مادر جونم همينو ميخواستي؟ گريه هاي هر روز و هر شب مَنو مي خواستي؟ سردرگميها و تنهاييهاي هميشگيمو ميخواستي؟ مادر! چقدر مي تونم طاقت بيارم؟ چند روز ديگه مي تونم جلوي خانواده و همكارام نقش بازي كنم؟ مادر عزيز و مهربونم كه خيلي بي وفا شدي! چيكار كنم كه دوباره برگردي؟ چقدر التماس كنم تا دوباره بيايي پيشمون؟ مادر! هزارتا حرف نگفته تو دلم مونده. خودت تا تَهِش بخون.................
يه روزايي هست كه آدم اصلاً حوصله اش نمياد حرف بزنه يا چيزي بنويسه
ديروز تو پست يكي از دوستام يه عكس ديدم از يه پيرمرد و پيرزن روستايي. اون عكس مثل يه پُتك خورد تو سَرَم و به يادم آورد كه منم ديگه مادر بزرگ ندارم

پدر بزرگها و مادر بزرگها قشنگترين و طلايي ترين برگهاي خاطرات كودكي ما هستن. اي كاش هميشه مي موندن...
با اينكه اصلاً حوصله ندارم، ولي اينم دو تا جوك:
- يه صندوق صدقات اِكس ميخوره، وام ميده!!!

- آخرين فتواي مراجع قم صادر شد: "احتياط واجب بر اين است كه مسافر در قزوين نماز را نشسته بخواند"!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی1384ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در دوشنبه 5 دی1384ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
آسمان
تمام دلتنگي ام را
بهانه كرده است.
- من در ميان تارهاي تو
گم مي شوم
- و تو
روزهاي رفته را
مي نوازي.
دلتنگي ام
بر دستهاي تو مي بارد
و شيشه ترد احساست
چون هميشه هاي من
بي صدا مي شكند.
پشت پنجره
برگها چه شاعرانه مي ميرند!
سلام
ببخشيد! امروز نتونستم زود و كامل آپ كنم!! نزديك ظهر دچار مشكلات عديده كامپيوتري شدم( يعني اينكه كامپيوترم اووف شد)
و اگه مي خواستم به اميد بالتازارهاي
واحد رايانه باشم!! به اميد خدا عيد نوروز خدمت مي رسيدم!

از ديروز يه بارون حسابي باريدن گرفته و آسمون خيلي خوشگل شده
من ياد خونَمون تو شمال افتادم
صداي رعد و برق. صداي شُرشُر بارونهايي كه هفته ها روي شيرواني خونهها مي باريد و از ناودونها مي ريخت پايين. من روزهاي طولاني پشت پنجره مي نشستم و خيره ميشدم به گلهاي شمعدوني كه هميشه خدا گل داشتن. به كلاغهايي كه روي سيمهاي برق مينشستن و به كوههايي كه تنها يه سايه ازشون پيدا بود
خيلي وقتا بدون چتر و باروني، تو حياط لابلاي گُلها مي پلكيدم و با گلبرگاي گُلاي شمعدوني روي انگشتام لاك درست مي كردم. مدتها زير درخت گل يخ مي ايستادم و با سرانگشتام نبض حيات رو از روي پوسته ضخيمش احساس مي كردم. پشت سر قورباغه ها مي دُوييدم و كِرمها رو از تو خاك مي كشيدم بيرون!!
خانواده ام به ديوونه بازيهاي من عادت داشتن!
واسه هَمينَم هميشه تو طبيعتِ خدا وِل بودم!! امروز كه داشتم ميومدم اداره، با خودم فكر ميكردم آيا مردم اين شهر هم قشنگي هايي رو كه من ديدم، ديدن؟
آيا اون چيزهايي رو كه من حس كردم، احساس كردن؟
شايد خيلي از تجربه هاي ما مشترك باشه! اما مي دونم يه لحظههايي تو زنگي آدما هست كه براي هيچ كس ديگه اي نبوده و من خوشحالم كه اين لحظه ها تو زندگي من خيلي پُر رنگه
شايد آخر هفته برم شمال 

حالا سه تا جوكم بگم:
- به يه تركه مي گن راحت باش مي گ و زه !!
- از تركه پرسيدن قبله كدوم طرفه؟ گفت: ببينم! كجا بِهِت آدرس دادن!!!
- تركه مسجد مي سازه، هيچكي نمي ره نماز بخونه! فرداش رو دَرِ مسجد مي نويسه:"نمازِ صبح، يك ركعت! بدون وضو!!
ببخشيد! ساري!! باقِشداسوز!!!
امروز همش تركي شد 
+ نوشته شده در شنبه 3 دی1384ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط ترانه
|