تبليغاتX
همه روزهای من

همه روزهای من

خروس گدا!

عيدِ شما مبارك دُمبِ شما سه چارَك

ديروز يه روز شلوغ پُلوغ  با يه عالم ماجراهاي جالب بود   

ديروز كارمنداي يه شركت كپسولهاي آتش‌نشاني!! از صبح علي الطلوع تا آخر وقتِ اداري به تك تكِ داخلي هاي ما زنگيدَند و براي فروش كپسولهاشون تبليغاتِ نزديك به التماس نمودند! ( تصور كنيد براي هر كدوم از پرسنل يه اُرگان، به اين عظمت ۲۰ دقيقه حرف زدن!) اين خروس خان كه سيد هم هست و فردا عيدش بيده  رفته بود ماموريت خارج از اداره! و حدود ساعت دو و نيم بعد از ظهر برگشت!( با چهره اي گشنه و تشنه ) و هنوز دفتر و دستَكِش رو زمين نذاشته بود كه تلفنش زنگ زد اين خروسِ اَنتر هم كه هِي من مي‌گم سَر و گوشش مي جُنبه و بقيه مي‌گن نه!! گوشي رو برداشت و بعد از يه سلام و عليك خيلي گرم و چند تا شوخي اساسي يِهو گفت: اِاِاِاِاِ ببخشيد! شما رو با يكي ديگه اشتباه گرفتم!! يِهو همه دفتر گوشاشون تيز شد! منَم صندليمو چرخوندم و با كمال آرامش (شما بخونين:وقاحت!) گوش كردم، ببينم با كي اينجور صميمي حرف مي زنه!! بعله!!! يكي از خانوماي همون شركت كذايي بود!( و اين يعني اينكه خروس اين خانوم رو با يه خانوم ديگه اشتباه گرفته ) تو يه لحظه دفتر منفجر شد  همه بَروبَچ از خنده روده بُر شده بودن و هِي بلند بلند مي گفتن: اون كدوم خانومه كه تو باهاش اينقدر خودموني حرف مي زني؟!!  خروس هم كه حسابي هول كرده بود! با خنده و ناراحتي كه تو هم قاطي شده بود به اون بنده خدا گفت: خاااااااااااانوم! من خونه ام كجا بود؟ ماشينم كجا بود؟ من يه لقمه غذا ندارم بخورم، رنگم بنفش شده!!! كپسولو مي خوام به كجام بِبَندَم؟!! شما مَنو با يكي ديگه اشتباه گرفتي!! همون موقع حاج آقا "م" گوشي رو از خروس گرفت و بعد از سلام وعليك گفت: خانوم ايشون گدا بودن! اومده بودن پول و غذا بگيرن!! شما با من صحبت كن!!! با اين حرف سيد ما ديگه اونقدر خنديديم كه من فَكم درد گرفت!

آخراي وقت اداري، اون خانوم دوباره به خروس زَنگيد! و كلي بساط خنده اينجا رديف شد در نهايت خروس قول داد كه اگه خواست كپسول بِخَره فردا( يعني امروز!!) به اون خانوم زنگ بزنه ( فقط مي خوام ببينيد اين چه رويي داره ) امروز صبح حدود ساعت ۱۱ كه همه شديداً درگير كارمون بوديم، يِهو صداي خروس بلند شد: الو! سلام خانوم! من خروسم!! ديروز قول دادم كه امروز زنگ بزنم! الان زنگ زدم!!! و بعد هم خداحافظ و تلفن قطع شد!! حالا شما تصور كنين قيافه اون خانوم چه شكلي شده و ما

فردا عيد غديرِ و من اون بالا اين روز رو به هَمَتون تبريك گفتم! مادر بزرگ من سيد بود و ما تا پارسال روز عيد غدير تو خونَمون كلي مراسم و برو بيا داشتيم مادر هميشه علاوه بر سكه هايي كه به همه عيدي مي داد، به من و خواهر و برادرم  يكي يه هزار تومني هم مي داد! و مي گفت: اين از كيفتون نمي افته! امسال تو اين روز خونه ما خيلي سوت و كورِ ما تصميم گرفتيم فردا به ياد مادر به خونه سالمندان و شيرخوارگاه آمنه بريم  من شاه عبدالعظيم هم ميرَم  و براي همه شما دوستاي نازنينم دعا مي كنم  راستي من امروز اولين عيديمواز حاج آقا "م" گرفتم! و البته عيدي من مثل هرسال يه عيدي اختصاصي بود!

اين بنفشه هاي آفريقايي هم عيدي منِ تقديم به شما!

و حالا جوك:

-  به رشتیه اِس اِم اِس می‌زنَن كه زنت داره كار نامربوط مي‌كنه! جواب می‌ده: لعنت به کسی که اِس اِم اِس تکراری بفرسته!!!

- به تركه مي‌گن با غضنفرجمله بساز، مي‌گه: آدم با باباي خودشَم جمله مي سازه؟!!

- رشتيه مياد خونه، مي‌بينه يك جفت كفش مردونه جلو دره، داد مي‌زنه: آئوووووووو بازم يه جوك جديد!!

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

مرحوم ترانه!

 

 

 شاليزار

     در وسعت نگاه آفتاب

 سرابي مبهم

         از ترانه آب

 "و هيچ بركتي در سفره"

 ***

 الهي!

  دستهاي ناسپاس ما را

     قلبهايي مهربان

               عطا فرما!

 

 

 

 

 

امروز يه روز خيلي شلوغ پلوغ بود  و من الان دارم از خستگي مرحوم مي‌شَم! براي شادي روحَم صلوات!!!

 

و اينَم جوكِ بعد از صلوات:

- مواد لازم براي تهيه سالاد قزويني:۱- ك‌ونِِِِِِِِ خيار. ۲- ك‌ونِ كاهو. ۳- ك‌ونِ كلم. ۴- ك‌ونِ هويج. ۵- ك‌ون پياز + تَهِ سُس!!!

- يه اُردکه پاش گير مي‌كنه به درِ اتوبوس و اتوبوس هم داشته مي‌رفته! اُردکه داد مي‌زنه: مَگ! مَگ! مسافرها هم داد مي‌زَنَن: آمريکا!!

- تركه با احساس يكي بازي مي‌كنه، ۳-۰ مي‌بازه!!!

- به تركه مي‌گن: با سي‌دي جمله بساز، مي‌گه: با خواهرت كار نا‌مربوط كردم! مي‌گن: پس سي‌ديش كو؟! مي‌گه: فردا در مياد!!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

همچين توپ هم نشدا!!!

سلام بر دوستان و ياران با وفا من الان تهران هستم! و همين الان پشت ميز كارم مشغول نِگاريدن جهت آپيدن هستمزج اوخ!ببخشيد اين "زج" آخر اشتباهاً از ادبيات بسيار غَني برره چسبيد به هستمِ من!!!

خُب!سفرنامه

من به بندرانزلي رفتم!و در آنجا خيلي به من خوش گذشت و من در آنجا سه روز پشت سر هم ناهار ماهي پلو خوردم  و بسيار زير باران با مادرم قدم زدم  و بسيار خاطرات در قلبم زنده شد  و يكبار با مادرم  و يكبار با برادرم  به كافي نت رفتم ( كه خودتان خبر داريد حتماً! چون به ديدنتان آمدم ) و يكبار هم برادرم پرستيژ من را زير سوال بُرد( كه بعداً يا شايد هم امروز برايتان مي تعريفم ) من در آن سه روز،هر روز ( روزي دو بار: يكبار صبح زود و يك بار غروب ) به ديدن مادربزرگم كه در مسجد محلمان خوابيده است رفتم و دلم يك كم آرام گرفت  من يك عالم گل يَخ بو كردم و چقدر در آن لحظات ياد شما در قلب من زنده شد يك چيز ديگر: من موقع رفتن با دختري آشنا شدم كه خيلي قيمتي بود!!! آن دختر فك، دماغ، چشمها، گونه و دندانهايش را جراحي كرده بود لبهايش را هم پُتاكس كرده بود اَبروهايش را هم كشيده بود و در كُل صورت بسيار گرانقيمتي داشت و من در آنجا خدا را بسيار شكر و سپاس گفتم كه مرا اينگونه در مخارج سنگين غرقه نساخت

ماجراي زير سوال رفتن پرستيژ من

برادر من به تازگي با يك عدد دختر خانم محترم دوست شده است  در آن روز كه من با برادرم به كافي نت رفتيم، موقع برگشتن دوست برادرم هم به ما پيوست! دوست برادرم موتور دارد!( كه البته در بندر انزلي وجود موتور مثل شانه سر و يا مسواك يك امر كاملاً عادي مي باشد) و قرار شد ما با موتور به خانه برگرديم اول دوست برادرم نشست!بعد برادرم!! و در آخر هم من نشستم و برادرم نگران بود كه با توجه به سوابقم در گذشته،از موتور پَرت نشوم پايين و من مثل تمام دفعاتي كه سوار موتور مي‌شوم از لحظه اول تا آخر يكريز خنديدم به طوري كه دوست برادرم به شك افتاد و هَمَش از برادرم مي‌‌پرسيد:داره مي افته؟!! در طول راه و در آن سرما كه دست و پاي من كاملاً بي حس شده بود و باد داشت من را از روي موتور مي كَند و من محكم به دور گردن برادرم آويزان بودم و شديداً مي خنديدم لحظه اي چشمانم را گشودم!و ديدم كه دختري از پشت پنجره خانه اش مرا مي نگرد و در همان لحظه متوجه شدم كه برادرم در آن وضعيت اَسَفبار به آن دختر اِشارتي نمود كه يعني از پشت پنجره برو كنار!!!( اين اشارات را دختر ها فوراً متوجه مي شوند ) و بعد دوست برادرم از جلوي موتور فرياد زد: ترانه خانوم! دوست عليرضا بودها!!! و مَرا مي بينيد!( ديگر نمي بينيد!!) اگر در آن لحظه خنجري بر من ميزدند خونم در نمي آمد بسيار عصباني و اندوهگين شدم كه آن خانم مرا در آن وضعيت!كه به پرواز بَر پشت موتور مي مانِست!! رويت نمود و تا شب هنگام كلي برادرم را گوشمالي دادم و كلي جريمه اش نمودم و اين بود جريان ضايع شدن من كه بَسي تلخ و ناگوار بود و من ديگر دوست ندارم در آينده برادرم با آن خانم عروسي كند

 

و اينك جوك:

- قانون يازدهم نيوتن: وقتي مي‌ري دستشويي، منتظر جاذبه زمين نباش، زور بزن!!!

- به یه نفر میگن با حسین فهمیده جمله بساز،میگه حسن گوزیده ، حسین فهمیده!!

- عربه مي‌گوزه، ك ونش رگ به رگ ميشه!!!

- از تركه مي‌پرسن اسم كوچيك فردوسي چيه؟مي‌گه: ميدان!!

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

دخيل!

بر درگاه

  ايستاده بود

     و خاموش ترين

      تصنيف تنهايي را

     مي نواخت.

- سايه اش

  خلوت صادقانه ام را

               پُر مي كرد

و نگاهش

     التهاب كف آلوده

                  عشق را

در من جاري مي ساخت.

- بوي كوچ مي آمد!

   من دعا مي خواندم:

"كاش مي شد

  غرور باستاني اش

           براي لحظه اي

 تكيه گاه بودنم باشد"

 

 من خوبم! فردا با يه پُستِ توپ بَر مي گردم!!! اين شعري هم كه رويَت مي نماييد از كمالات بنده مي باشد!! پس لطفاً نظر بدين!!

"دوستتون دارم، شونصد هزارتا"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

خوش می گذره؟!!!

سلااااااااام خوب بیدید؟ من الان در شهر بسیار زیبا و خاطره‌انگیز بندرانزلی بیدَم و کلی از خودم خوش وَگذَرونَم جای شما خیلی خالی بیدالان من و داداشم و دوست داداشم در یک عدد کافی نِت بیدیم! و اینجا سرعت نِت بسیار پایین بید! و من اندکی هم از خودم کلافِگی در وَکینَم امروز داداشِ خوب و نازنین من که الهی قربانش وَرَم! برای اولین بار وبِ مَنو وَدید و الان وَگوئه: وَریم خانه! با کمربند سیاهِت وَکینَم!!دعا وَکینید زنده وَمانَم!!!

این پُست را وَنوشتَم واسه اونایی که وُیگولَنزج: من خسیس بیدَم!!

راستی داداشم عکس خودشو دوستشو خودش انتخاب کرد و هِی می‌گفت برای عکس خودش گل بذارم!!!

امروز جوک نمی گم!! چرا؟!! خودمم نمی دونم!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1384ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط ترانه  | 

من دارم ميرم!!

امروز من خيلي خوشحال و خندون بيدَم آخه داشته بيدَم رفته بيدَم شمال تا از خودم شُمالونه دَر وَكينَم البته امروز دوتا غم و اندوه هم داشته بيدَم يكي واسه سقوط هواپيما كه حسابي حالمونو وَگرفت يكي هم براي بَبَعي كُشانمن پيشاپيش اين روز را به همه ببعي هاي بي‌غيرت كه از خودشون تَحَصُني اعتراضي روز جهاني... خلاصه چيزي دَر نَوَكينَن تسليت وَگوئَم!!

بَعله!! فردا ببعي كُشان بيد و من اصلاً از اين جور كارا خوشم نَوَيادالان هم وَخوام چند تا عكس از خودم دَر وَكينَم:   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 اينجا نشان وَده كه ببعي ها اَوَلا خيلي خوب و خوش بيدَن و زندگيشون عشقولانه بيده 

 

 

 

 

 

 

 

 

 اينجا آدم بَدا تصميم وَگرفتَن گوشت وَخورَن و اولين ببعي كُشونِ تاريخ در اين محل بيده 

 

 

 

 

 

 

 

 

اينجا ببعي ها از اين تصميم عجيب متحير شده بيدَن و دارَن از خودشون تعجب در وَكينَن 

( هِي وُيگولَنزج: وا... مگه ببعي هم خوردني بيده؟!!)

 

اينجا ديگه ضربان قلب ببعي هاي بي نوا نامتعادل شده بيد

 

 

 

 

هااااااا!! اين ببعي خيلي بي تربيت بيد! حَقَش بيد كه وَخورَنِش

 

 

 

 

 

اين ببعي هم ياغي بيده! خواسته بيده عمليات انتحاري از خودش دَر وَكينه

( خاك وَچوك! چه جِسارَتا!! )

 

 

 

 

 

اينجا بعد از مراسم ببعي كُشون بيده! اين ببعي ها هم داشته بيدَن از مراسم تشيع جنازه بَر وَگردَن!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هااااااااااا!! اين تنديس كه وَبينيد كار هنرمند معاصر بَبَعينُف بيد! كه يه تنديس ديگه هم واسه ميدان بُز برره ساخته بيده!!!

 

من تا شنبه نَوَيام هِي دنبالم نَوَگَردين ها!هي خودتونو اينوَر و اونوَر نَوَزنيدها!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

من و حاج آقا "م"

امروز دفتر ما خيلي سوت و كور بود همه بچه ها رفته بودن ماموريتِ خارج از اداره  دو تا از بَروبَچ هم كه اخراج شدن و ميزهاشون هنوز خاليه فرناز هم كه داره تو خونه ني ني بازي مي كنه  امروز تا ظهر فقط من و حاج آقا "م" تو دفتر بوديم! از وقتي فرناز رفته و ني ني‌شو پس داده!! سيد جاي ميزش رو تغيير داده و اومده كنار ميز من چون اينجا خيلي دِنجه و براي اقدامات اِنتحاري سيد( چُرت قبل از ناهار و بعد از ناهار)خيلي مناسبه از چهارشنبه هفته گذشته( همون روزي كه باباي من صلوات داده شد)تا امروز اين حاج آقا "م" پدر مَنو در آورده!! همش تو كارهاي كامپيوتريش خرابكاري مي كُنه! يه سوال رو هزار دفعه مي پرسه و آخرشَم مجبورمي‌شَم خودم واسَش انجام بِدَمديشب سيد تا ساعت ۱۰ شب اضافه كار موند ( اين اولين اضافه كار بلند مدت در طول زندگي شغلي درخشان سيد مي باشد) من خيلي دلم براش سوخت! چون همون طور كه عرضيدم اين بنده خدا برخلاف بقيه بَروبَچ عادت به اين سبزي پاك كُني‌ها نداره  امروز از صبح تا ظهر ۴ دفعه محكم رفت تو دَرِ شيشه اي دفترمون دم ظهر هم داشتم روي يك عدد بخشنامه كار مي‌كردم كه ديدم سيد بد جوري درگيره هِي قابِ عينكِشو رو ميز اينوَر و اونوَر مي كُنه و خيره شده به صفحه مانيتورش من حِيرون تو كارش مونده بودم كه يِهو متوجه من شد!و با اون قيافه خسته و هپلي شده اش گفت: نمي دونم اين موس چرا بازي دَر مياره!!! باباااااااااااااااااا! سيييييييييييييييد!! تو كه مَنو كُشتوندياون كه موس نيست! قابِ عينكه!! خلاصه دوتايي كُلي خنديديم

الانم دوتايي داريم چاي و شيريني مي خوريم جاي شما هم خيلي خيلي خيلي خاليه   

يه جوك مي گم نمي دونم بياته يا نه؟ اگه بيات بود شما چند تا تازه شو بفرستين اينوَر!!

- شاطر: از اينجا به بعد نون نمي رسه! بيخود منتظر نَمونين! تركه رو به صَف: آقا يه كم جمع تر وايستين به ما هم برسه!!!

يه دعا هم هست كه همه با هم تكرارش مي كنيم! ثواب داره!!

دعاي پاس كردن واحدها: اِلهي اَدرِكني پاسً اِمتِحاني به نُمرَتً دَهي و گاهاً دَوازدَهي... حفظً مِن مَشروطي وَ فَلَجاً اُستادي وَ لَغوً اِمتِحاني بِرَحمَتِكَ يا اَرحَمَ الراحِمين  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

خاطرات آدمو داغون مي كنه!

مادر! امروز دقيقاً ۹۰ روز از روزي كه تو ما رو تنها گذاشتي مي‌گذره. ديشب ظرف قُرصهاتو، استكانت و پيف پافِت رو( خودت مي دوني چي رو مي گم!!) گذاشتم جلوي روم و تا اون وقت كه خودت بهتر مي دوني گريه كردم.عزيزم! دلم خيلي واسَت تنگ شده.مادر جونم همينو مي‌خواستي؟ گريه هاي هر روز و هر شب مَنو مي خواستي؟ سردرگمي‌ها و تنهايي‌هاي هميشگيمو مي‌خواستي؟ مادر! چقدر مي تونم طاقت بيارم؟ چند روز ديگه مي تونم جلوي خانواده و همكارام نقش بازي كنم؟ مادر عزيز و مهربونم كه خيلي بي وفا شدي! چيكار كنم كه دوباره برگردي؟ چقدر التماس كنم تا دوباره بيايي پيشمون؟ مادر! هزارتا حرف نگفته تو دلم مونده. خودت تا تَهِش بخون.................

يه روزايي هست كه آدم اصلاً حوصله اش نمياد حرف بزنه يا چيزي بنويسه  ديروز تو پست يكي از دوستام يه عكس ديدم از يه پيرمرد و پيرزن روستايي. اون عكس مثل يه پُتك خورد تو سَرَم و به يادم آورد كه منم ديگه مادر بزرگ ندارم

پدر بزرگها و مادر بزرگها قشنگترين و طلايي ترين برگهاي خاطرات كودكي ما هستن. اي كاش هميشه مي موندن...

 

با اينكه اصلاً حوصله ندارم، ولي اينم دو تا جوك:

- يه صندوق صدقات اِكس مي‌خوره، وام ميده!!!

- آخرين فتواي مراجع قم صادر شد: "احتياط واجب بر اين است كه مسافر در قزوين نماز را نشسته بخواند"!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

.... خوب بيديد؟!!

 

 

 

مي تراود مهتاب

     از پس پرده غمرنگ سپهر

  گل يخ بيدار است

         نقره اي برف بيا

             گل يخ بيمار است

 

 

 

دوستاي گل و نازنينم سلام اميدوارم حالتون خيلي خوب باشه و بلاگفا شما رو حرص نداده باشه!و همكاراتون شما رو با اون همكارتون كه باهاش قهرين آشتي داده باشن!!و رئيستون با مسئول دفترش كه همانا قهرمان بيد و كانديد نسل جوان دعواي شديد نگرفته باشه و شما تمام پنجشنبه رو در كُلفَت پارتي نَگذَرونده باشين و نتيجتاً در وَهله اول زنده و در وَهله دوم شاد و سلامت باشين

خُب!! روز چهارشنبه حسابي روز بُزي بود اول سَرِ صبح علي آقاي قهرمان كانديد نسل جوانبا ناراحتي اومد و گفت:رئيس كارِت داره!هيچي!همه نگاهها خيره شد به من!رفتم اتاق مديرمون، ديدم از علي آقا هم عصباني تَره تا مَنو ديد، در جا گفت: خانوم ... دفتر رو تحويل بگير!! بابا! پدرت خوب مادرت خوب مَنو با دفتر سَنَنَه؟!! تازه اونوقت بود كه متوجه شدم يه عالمه كاغذ و نامه پاره شده ريخته كف اتاق گفتم: آقاي مهندس! حالتون خوبه؟!! و چون جوابي نيومد فوراً اتاق رو ترك كردم! بعد از ترك نا‌اميدانه اتاق! اول از آبدارچيمون خواستم يه چاي و نبات واسه رئيس ببره! بعدشم شروع كردم به نصيحت علي آقاي قهرمان!!( بعضيا خوب گفتن كه من مامان بزرگم)

از اون طرف به راننده دفترمون حقوق نداده بودن! اونم واسه اينكه نشون بده قهر كرده، نرفته بود دنبال رئيسمون!!خلاصه رئيسمون هِي به اينوَر و اونوَر مي زَنگيد! و هِي داد مي‌كشيد و فحش مي داد دوباره به در خواست من آبدارچيمون يه ليوان آب خنك برد تو اتاقجونم بَراتون بگه كه تو دفتر قيامتي برپا بود يه عالم ارباب رجوع! فريادهاي مديركه اون روز اصلاً نفس من نَبيد!! دعواي لفظي راننده با مسئول نقليه!! زنگ تلفن!!!بَروبَچ هم كه اين وسط داشتن مي مُردن از فضولي، هِي مي پرسيدن چي شده؟! منم قيافهَ مو مثل خِنگا مي كردم و مي گفتم چي چي شده؟!ساعت ۱۱ رئيسمون مي خواست بره جلسه، فوراً رفتم پيشش و خواستم كه علي آقا رو ببَخشه و با هم آشتي كُنَن!! يه ربع حرفهاي گُنده گُنده از خودم دَر كردم! آخرش گفت: من نمي خوام! اين پسره خيلي پر رو شده! هَمَش حرص مَنو در مياره!!شما كه مي دوني! من سيدم! الانم اون رَگِ سيديم زده بيرون!! هر وقت آروم شدم بيا ضمانتشو بكنبعدشم هزارتا دستور داد و رفت ( من بدبخت! آخه رئيس!! حالا بين اينهمه همكار تو بايد مَنو مي چَسبيدي كه قلبم ناراحته؟!!) بعد از ظهر دوباره با مديرمون صحبت كردم و اونَم با هزار ناز و عشوه از نوع كودكانه كه خيلي هم خنده دار بود قبول كرد كه علي آقا رو ببَخشه منم يه عالمه علي آقا و راننده‌مون رو دعوا كردم كه چرا احترام بزرگترشون رو نگه نمي دارن! و باعث مي شَن كه احترام دفتر هم بياد پايين خلاصه با تدبير بنده كه سَرَم بِِگَنده!! فاجعه چهارشنبه ختم به خير شد

حالا يه خبر خوب! عمو كه يكشنبه به ماموريت رفته بود، چهارشنبه نزديك ظهر برگشت و ما كلي از ديدنش خوشحال شديم از اونجايي كه من تو اتاق خودمون نبودم، اين خروسِ دماغو كلي آه و ناله كرده بود كه:عمو!فلاني با من قهر كرده هر كاري هم مي كنم حرف نمي زنه بَروبَچ هم كل ما جرا رو واسه عمو تعريف كرده بودن!! عمو اول نشست رو يه صندلي و از خروس خواست واسه اينكه تنبيه بشه! يه ربع مشت و مالش بده!! بعدش اومد با من صحبت كرد و اينقدر گفت و گفت و گفت تا من راضي شدم خروس رو ببخشم! به شرط اينكه ديگه خسيس بازي در نياره!! و با ديوونه بازيهاش مرتب اعصاب مَنو به هم نريزه بَروبَچ هم از خروس خواستن واسه اينكه حُسن نيتش رو ثابت كنه به جاي شيريني از سوپر ماركت پايين ادارمون خوراكي بخره و همه بكوفتيم خلاصه خروس با رضايت قلبي هر چه تمامتر يه پول قُلُمبه سُلفيد ولي از اونجايي كه سرباز بيد! و با توجه به فرمايشات شما من دلم براش سوخته بيد! و نصف پولش رو برگردوندم!! و آقاي قلك با اون نصف ديگه پول رفت و يه عالمه خوراكي خريد  جاي شما واقعاً خالي بيد هرچند كه من رژيم داشته بيدم و چيز زيادي نَوَخوردم!( نمي دونم كِي رفتم كانال برره؟ )

در هر صورت امروز خيرِ سَرمون من و خروس با هم آشتي هستيم و اين قوقول خان خيلي از خودش خوشحالي دَر مي كنه امروز مديرمون هم مَنو به اتاقش خواست و ازم خيلي تشكر كرد و عذرخواهي كرد كه با توجه به وضعيت قلبيم مَنو مسئول جمع و جور كردن اوضاع كرده!! و با گفتن اينكه كسي به غير از من نمي تونسته قضيه رو جمع كنه سرم شيره ماليد!!!   

 

خب! حالا دو تا جوك:

- يه مرغ و خروسه ميرَن مغازه،تخم مرغ بخَرَن!فروشنده ميگه:شما ديگه چرا؟! مي گن:آخه ما در دوران نامزدي هستيم!!

- قزوينيه مياد تهران بَواسيرش رو عمل كُنه! ازش مي پرسن: چرا تو قزوين عمل نمي‌كني؟ مي گه: آخه اونجا عمل زيبايي محسوب مي شه!! بيمه پولشو نمي ده!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

من با خروس قهر بیدم!!

بلاخره اون همكارم كه بچه قورت داده بود! ني ني رو پس داد! اين ني نيه كله اش اين قديه! دور شكمش هم اين قده!! همش هم صداي بچه گربه ميده وقتي اولين بار ديدمش،۲.۵ ساعتش بود و من دلم مي خواست قورتش بدم خدايا الان يه آرزو تو قلبم كردم!شنيدي؟!آهان راستي عكس ني ني رو هم گذاشتم كه شما هم ببينيد!! مثل فرشته ها نمي‌مونه؟! اسم ني ني رو گذاشتن كيارش ولي به نظر من سايمون بهتر بود اصلاً اين اسمهاي گُنده گُنده چيه واسه ني ني ها مي ذارن؟

من نمي‌دونم چرا پُست ديروزم سه بار تكرار شده بيد؟!!متاسفانه همين كه دو تا از پُستها رو حذف كردم، كامنت هاشون هم با پُستها پريد!! فكر مي‌كنم كه الان روحِشون به آسمون رفتهخُب! من واسه اين مساله خيلي ناراحت شدمولي از اونجايي كه دكترم گفته اصلاً حِرص و غصه نخورم! با تمام وجود سعي كردم كه به اين موضوع فكر نكنم

همين الان خروسِ بچه ميمون يه نصفِ پرتقال گذاشت رو ميز من و گفت: بخور! به پاس تمام خوبيهات!!آخه مي‌دونين من چند روزه با خروس قهرم و اونم انگار نه انگار!! اصلاً به روي مباركش نمياره!!! نه ناراحتي نه غمي نه گريه اي!! تازه به نظرم شنگول‌تر هم شده! حتماً مي پرسين كه چرا قهر كردم؟ خُب الان مي گم: اسم من دختر مناسبت‌هاست و اين يه مساله كاملاً جهانيه از اونجايي كه من براي مناسبت ها ارزش زيادي قائلم  همه تولدها، سالگردهاي ازدواج، عروسي‌ها، مجالس ختم و كليه مناسبت هاي مختلف ملي و فرا ملي رو به خانواده و برو بچ يادآوري مي كنم  و واسه هر مناسبت يه برنامه اي ميذاريم هميشه خدا هم همكارا از من ميخوان كه گل يا هديه فرد مورد نظر رو تهيه كنم  واسه ني‌ني  همكارمون هم قرار شد مثل هميشه من هديه بخرم! همه بچه ها پول دادن، ولي خروس خودشو زد به اون راه كه يعني من حَواسم نيست و نمي دونم موضوع از چه قراره  منم نَه گذاشتم و نَه برداشتم، فوراً گفتم: خروس دونگِت رو بده ( اصلاً خوب كردم! اين خروس عادت كرده به مفت خوري!!) تا من گفتم دونگِت رو بده، خروس فوراً قيافه شو يه جور مظلومي كرد و گفت من پول نَوَدارم! من پول نَوَدَم!! مثل اينكه من سربازبيدَما!!! منم گفتم: سربازي كه باش گدا كه نيستي!خلاصه اينقدر بحث كرديم كه آخرش من ناراحت شدم و گفتم اصلاً من واسه شما هديه نمي گيرم خودم تنها اقدام مي كنم !!بَروبَچ همه التماس كه بابا!! اين خروس نافرماني مي كنه! چرا ما رو چوب مي‌زني؟!! راستش من بخاطر اين لَج كردم كه خروس در تمام مدت بَحثِمون مي خنديد! و من مي‌دونستم كه مَنو دست گرفته يعني عمداً مي خواد حرصَمو در بياره  آخر سَر هم وقتي همه الكي دعواش كردن يه ذره يه ذره دونگِش رو دادفكر كنم جونش هم در اومد خلاصه از اون روز تا هم اكنون من با خروس قهرم ديروز صبح زود اومده، رو ميزم يه دسته گل نرگس گذاشته!!از همون موقع تا حالا هر دو دقيقه يه بار ميگه: چقدر بوي گل نرگس مياد چه بوي خوبيه  چند دقيقه پيش هم از اتاق رفت بيرون، منم فوراً نصف پرتقالش رو گذاشتم رو ميزش الان اومده، داره مرثيه مي خونه كه: خانوم....... پرتقال مَنو نخوردي! نخوردي! نخوردي! و خودش داره كوفتش مي كنه!( دهنم آب افتاد)

تو اين چند روز هَمَش به همكاراي ديگه ميگه: ديدي چي شد؟ حالا من چيكار كنم؟ و با اين كاراش حرص مَنو بيشتر در مياره بعد شما به من مي گين "مواظب خودت باش"!!  با اين ديوونه مادر زاد خدا رحم كرده تا حالا از امين آباد سَر در نياوردم

امروز جوك نَوَدارم! مَنو وَبَخشيد!!‌‌‌مَنو نَوَكُشيد!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

آقا غضنفر زبل

اول مي خواستم غضنفر رو اين شكلي بذارم: ولي بعد ديدم غضنفر در عين سادگي خيلي هم زِبِله پس اين شكلي ميذارمش: 

غضنفر يكي از آبدارچي هاي اداره ماست  قَدِ كوتاهي داره، با موهاي چتري!!و خيلي خيلي هم كج و كوله ست!!!حدود ۴۰ سالشه اما خودش سن دقيقش رو نميدونه!يازده تا بچه داره و هميشه با يه لهجه تركي غليظ مي گه:آخريش تقصير دكتر بود!!خودش و خانواده‌اش يعني ۱۳ نفر! همه با هم توي يه اتاق كه اسمش خونه ست زندگي مي كنن يادمه ۲ سال پيش وقتي خانواده خانومش از روستا به خونه اونها اومده بودن، موقع خواب بخاطر كمبود جا غضنفر با دو تا از پسرهاشبالش و پتو رو زير بغل زده و تو كوچه خوابيده بودن!! خانواده خانومش هم انسانيت رو به حد كمال رسونده و يه هفته تمام اونجا مونده بودن

يادمه از هَمون اولي كه من به اين اداره اومدم غضنفر هم با دو تا آبدارچي ديگه كه من ازشون با اسمهاي خاله و آقاي ناله نام مي بَرَم اينجا كار مي‌كردن و اين تنبل خان هميشه كاراي سخت رو مي‌ريخت رو سَرِ اون دو تا بيچاره  راستي فكر نكنيد خاله يه خانومه‌ها!!! نع‌خير!! خاله يه مرد زحمتكش و خيلي مهربونه و من نمي دونم چرا همه خاله صداش مي كن خب حالا مي رسيم به يكي يا شايد هم دو تا از ماجراهاي غضنفر

يه روز آخر وقت چون هيچكس تو اداره نبود رئيسمونغضنفر رو صدا زد و بِهِش گفت: آقا غضنفر به اين شماره زنگ بزن و بگو: فلاني گفته كارهايي رو كه بايد امروز تحويل مي‌داديم، فردا صبح اول وقت مي فرستيم!غضنفرهم فوراً شماره رو گرفت و بعد از يه سلام و عليك مبهم گفت: فلاني گفته كارهايي رو كه بايد امروز تحويل مي داديم فردا صبح اول وقت مي فرستيم!!اون بنده خدايي كه اون وَرِ خط بود پرسيد: فلاني كيه؟ غضنفر جواب داد: فلاني ديگه!!! باز اون بيچاره پرسيد و باز هم غضنفر گفت: بابا جان! فلاني ديگه و به جاي اينكه اسم رئيسمون رو بِگِه هي مي گفت:فلاني!!!آخرشم اون طرفِ خطي پرسيد: ببخشيد شما؟!! و جواب شنيد من غضنفرم  تو همين حِيص و بِيص رئيسمون از اتاقش اومد بيرون و ديد غضنفر حسابي قرمز شده و داره حرف تو كله اون وَرِ خطي فرو مي‌كنه!!! رئيسمون وقتي اوضاع رو اينطوري ديد خودش گوشي رو گرفت و با اون بنده خدا صحبت كردغضنفر هم با رئيسمون قهر كرد كه چرا به من مي گي "بگو فلاني" بعد خودت اسمتو به يارو ميگي؟!!!

يه مدت تو اداره ما صبح ها تغذيه مي دادن اين غضنفر از صبح ده دفعه ما رو مي‌شمردو...! مثلاً ما ۱۲ نفر بوديم، يه دور مي‌شمرد و مي‌رفت و با ۷ تا ليوان شير برمي‌گشت!! و مي گفت: اَه!! اشتباه شمردم! باز دوباره بقيه بَروبَچ رو مي شمرد و دوباره مي‌رفت و اين دفعه با ۲ تا ليوان شير برمي‌گشت و باز هم :اَه اشتباه شمردم!!اينقدر اين كار رو تكرار مي كرد تا ما صدامون در ميومد كه: آقا غضنفر ما شير نمي خوريم!! ديگه نيار!!! هر دفعه بچه ها دو ساعت مي خنديدن و هميشه مي گفتن: اين غضفر اينقدر ما رو مي‌شمرِه كه آخرش هَمَمون تموم مي شيم 

خب امروز مي‌خوام يه جمله از برنارد شاو بنويسم:

" زماني كه ما مجرد بوديم، متاهل ها لال بودند و حالا كه ما متاهليم، مجردها كَرَند"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

به خدا اينترنت قطع بيد!!!

وااااااااااااااااااااي!! خدا هورررررررااااااااااااااااااااااآخ جون داشتم مي مُردم از بي‌اينترنتي اينترنت جون!!! تو رو خدا ديگه قطع نَشي ها!! ببين چقدر حوصله مون سَر رفت ببين چقدر بي حال شده بوديم  آفرين عزيزم!! ديگه قطع نشو 

ديروز اينترنت ادارمون كلاً قطع بود! و اين شايعه همه جا پيچيده بود كه رؤساي  جديد ادارَمون به اينترنت - مينترنت!!! و فناوري اطلاعات اعتقادي ندارن و ما از اين به بعد از اين نعمت خداداد و مادر زاد محروم خواهيم بودهمه بَرو بچ به يه حالت شبيه به مُردگي رسيده بوديم فقط من به دليل انگيزه بسيار قوي كه داشتم!! و اون انگيزه همانا شما دوستان عزيزتر از جان  بيديد هر چند دقيقه يكبار اينترنتم رو كنترل مي كردم ديروز غروب هم با اون دوستم كه باهاش بيمارستان قلب رفته بودم  در اين مورد صحبت كردم و تصميم گرفتم كه كامپيوتر بخرم آخه من اصلاً به حضور كامپيوتر تو خونه اعتقادي ندارم!! و فكر مي كنم وقتي مي رَم خونه بايد با خانواده ام دور هم بنشينيم و از خودمون و ماجراهايي كه واسمون اتفاق افتاده حرف بزنيم  كامپيوتر! و تلفن بازي!! باعث مي شه از هم دور بِشيم و هر كس تو دنياي خودش تنها بمونهو من اينو اصلاً دوست ندارم

در هر صورت با اتفاق دلخراشي كه ديروز رخ داد! و باعث افسردگي تني چند از همكاران گشت(و...)!!اينجانب ترانه مادر بزرگ آقا سعيد و كوچك همه شما  تصميم به خريد يك دستگاه يارانه! ببخشيد!!رايانه نموده ام!!!و در اينجا باز هم از هَمَتون معذرت مي خوام و اعتراف مي كنم كه شديداً به شما معتاد شده ام( يكي وَياد مَنو تَرك وَده!!) و اگه بدونين كه ديشب چقدر اين اتفاق ناگوار و دوري و بي خبري از شما منو رنج داددلتون به حالم مي سوزه و چه بسا كه واسَم چند قطره اشك هم بريزين و البته مطمئن باشين كه راه دوري نمي ره

يه چيز ديگه! موضوع قلب من يه كمي جدي بيد من تمام چهار شنبه و پنجشنبه در گيرِ دكتر و اِكو و تست ورزش و از اين جور چيزها بيدم و صاحب مقدار زيادي قرص هم شدم!!از اون روز تا حالا هَمَش با خودم فكر مي كنم آيا كل اين زندگي ارزش اينو داره كه بخاطرش جسمم رو اينطور به خطر بندازم؟! دلم مي خواد بي خيال اين دنيا و غمهاش بشم ولي چه كنم كه سرشت من با غم و رنج آدمهايي كه تو مسير زندگيم مي بينم عجين شده

امروز واستون جوك مي گم، فردا ماجراهاي غضنفر و جوك!!!

- يه مگسِ اضافه وزن پيدا مي كنه، زنش بهش مي گه: عزيزم! اگه يه مدت گُه زيادي نخوري اندامت متناسب مي شه!!!

- تو يه عروسي همه شاباشهاي خفن مي دادن! يكي تراول! يكي چك سفيد!!يكي...، تركه جَوگير مي شه، كارت اعتباريش رو مي كِشه لاي سينه عروس!!!

- به يه يزدي ميگن: "ق" رو با تشديد بگو! خفه مي شه!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

من خوبم! شما چطورين؟!!

 

هر روز دلم براي تو پَر مي زد

حتي ميومد به خونَتون سَر مي زد

تا بلكه ببينه دلِ تو قلبِ مَنو

بدجوري دلم به سيمِ آخر مي زد!!!

 

 

يك ماه تمام هرچي دلم خواست خوردم كرانچي! شكلات! كيك! ماكاروني! و....  داشتم می مُردم ازاين رژيم هميشگي....و رژيم؟ با عرض تاسف بسيار امروز اولين روزِ رژيمِ من بعد از يك ماه شكم چِروني بيد! اي شكم! ديگه تموم شد! از اين به بعد خودتو بُكش من كه كرانچي نمي خورم اصلاً اينقدر لاغر شو تا بميري!!

دوستاي خوبم  و دوست عزيزي كه هر روز پُست هاي مَنو مي خوني اما چون با من قهري واسَم كامنت نمي ذاري  من هَمون بيمارستان قلب امير آباد رفتم! با بيچارگي هرچه تمام تر يه آمپول ميل كردم و اين يعني اينكه اووف شدم چند جور قرص هم بِهِم دادن تا سه روز بخورم و بعد دوباره بِرَم براي معاينه از اينكه به ياد من هستين خيلي خوشحالم و خدا رو هزاران بار شكر مي كنم كه با شما آشنا شدم خيلي خيلي هم دوستتون دارم و ازتون ممنونم

اي آقا سعيد! كه پدر مَنو درآوردي با اون كامنت تكراريت! " واقعاً من موندم كه تو از كجا فهميدي كه دختر كنار تاكاشي روسي هستش؟" بابا جان! اون خانم تو دانشگاه تهران دانشجوي كارشناسي ارشد علوم سياسيه!! خوب شد؟! راحت شدي؟!!

بعضي از دوستاي نازنيني كه محبت مي كنن و قدم رو چشم من ميذارن، نه وب دارن، نه ايميل من از صميم قلبم آرزو مي كنم كه حداقل يه ايميل به من بدن تا بتونم بهشون بگم كه چقدر دوستشون دارم و چقدر به يادشون هستم  زهرا خانوووووووووم!!! روي سخنم با شماست ها!!!

يادمه يه زماني مي خواستم يه كتاب بنويسم با عنوان "اندر حكايات غضنفر" و چاپش كنم تا مردم بِگَن: به به!! ترانه عجب طنز پرداز بزرگيه!! ولي خُب قسمت اينجوري مي‌خواست كه من طنز پرداز بزرگي نَشَم و تصميم بگيرم كه ماجراهاي غضنفر رو اينجا بنويسم فردا اولين حكايت اون رو براتون تعريف مي كنم

 

و اينك سه عدد جوك: 

- تركه به يه خر مي گه: چرا دنبال من راه افتادي؟ خرِ جواب مي ده: هاااااااا من وجدان بيدارت بيدم!!!

- زن رشتيه وضع حمل مي كنه، رشتيه ميگه: عزيزم بهت تبريك مي گم! مادر شدي!! زنش جواب مي ده: ممنون! اميدوارم تو هم يه روز پدر بشي!!

- زن تركه بشقابها رو مي شُسته، مي ماليده به پشتش(منظور مبارك بيد)! تركه مي گه: چيكار مي كني؟ زنش جواب ميده: دارم خشكِشون مي كنم!! تركه مي گه: پس ليوانها رو هم بده من خشك مي كنم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

اندر جلسه ما!!!

لوح فشرده اولين جلسه خصوصي با رئيس رئيسمون:

اول رئيس رئيسمون از خودش يه كم حرفهاي روشنفكرانه در كرد! بعدش مديرمون با پاچه خواري هرچه تمام تر كمبود ها و مشكلات دفتر رو در قالب آه و ناله به سمع رئيس رئيسمون فرو نمود!!

خب تا اينجا شد ۲۰ دقيقه از دوساعت! و هنوز به جز هيات همراه  يازده نفر ديگه موندن كه بايد از خودشون صحبت در بِكُنَن! نوبت رسيد به حاج آقا "م" يا همون سيد! و ايشون دقيقاً ۲۵ دقيقه تمام گفت: فلان چيز رو هم كه آقاي مهندس گفتن! اون يكي چيز رو هم كه آقاي مهندس فرمودند!! و هي اين چيز و اون چيز رو كامل توضيح مي داد و چون صداش خيلي آرومه! حرف زدنش شبيه دعا خوندن بودايي ها شده بود!! بلاخره مديرمون با يه تلاش مذبوحانه تونست سيد رو متوقف كنه  و نوبت رسيد به خانوم تخم مرغ  كه كنار من مشغول له شدن بود!! بنده خدا هميشه خوب حرف مي زدها! نمي دونم بخاطر تنگي جا بود يا حضور چهره هاي جديد، كه موقع صحبت بيشتر به نظر ميومد داره مَع مَع مي كنه!! و البته شديداً هم مي لرزيد! با لرزش اون منم لرزيدم!! و متعاقباً ميز پشت سرم هم كه داشت كمرم رو سوراخ مي‌كرد لرزيد!!! و از زير پايه هاش صداي عجيبي در اومد همه با تعجب به من نگاه كردن و من محكم دست خانوم تخم مرغ  رو گرفتم! اون بيچاره هم كه داشت همينطور مَع مَع مي كرد با تعجب به من نگاه كرد و گفت: ديگه نگم؟! تصور كُنين اوضاع جلسه ما چه شكلي شده بود!( بلد نيستم شير تو شير رو بكشم!!) هيات همراه همه سر به زير، ريز ريز مي خنديدن  ولي ما! دريغ از يه لبخند  بعد از تخم مرغ  نوبت من شد من از قبل حرفهامو آماده كرده بودم و نكات اصلي رو هم نوشته بودم كه يادم نره!! سعي كردم تو اون وضعيت اسفبار بر روح و روان خودم مسلط بشم و با اعتماد به نفس شروع كردم بعد از چند لحظه متوجه شدم صدا و تصويرم يكي نيست!!! يعني اينكه من حرف مي زدم ولي ازم صدا در نميومد آقاي قلك فوراً يه ليوان آب داد به خانوم تخم مرغ  تا به من بده! و ايشون هم در جا آب رو سر كشيد!! آب خوردن ايشون همان و باز شدن راه گلوي من همان بعد از من نوبت خروس بود! خروس با يه خنده مضحك شروع كرد به خير مقدم و پاچه خواري از نوع روحاني و عربي و بعدش يهو از جاش بلند شد و چشماشو با دستاش گرفت و گفت: من دارم ميرم!! بعله! فهميديم ايشون فشارشون افتاده!! ديگه بعد از اينهمه اتفاق برو بچ هم خندَشون گرفته بود مديرمون رو به  گفت: اين همكارا از بهترينهاي اين اداره هستن!!! فكر مي كنم رئيس رئيسمون هم تو دلش گفت: آره جون عمه ت همينجا ثابت كردن!! خلاصه اينكه خروس ديگه صحبت نكرد و بخاطر كمبود وقت هركدوم از بچه هايي كه مونده بودن دو - سه دقيقه اي نگراني هاي خودشون رو مطرح كردنراس ساعت پنج نوبت آخرين همكارمون شد و از اونجايي كه اين همكارم خيلي شوخ طبعه بجاي هر حرفي گفت: من حرفي ندارم!فقط اومده بودم بگم "صلوات"!!!و همه صلوات فرستاديم تا من از شَرِ ميز پشت سَرَم و تنگي جا خلاص بشم

بيان دو موضوع در لوح فشرده فوق الزامي مي باشد!

اول اينكه حاج آقا "م" بعد از سخنراني ۲۵ دقيقه اي خود، در جا و بصورت نشسته بيهوش شد  و تا آخر جلسه خوابيد!! كه البته اين اصلاً اتفاق تازه اي نبود هميشه تو همه جلسات بعد از مدير اول سيد حرف مي زنه تا بتونه به خوابِ بعد از ظهرش و بعضاً قبل از ظهرش برسه ما هم كه ذاتاً مهربون در اين راه همراهيش مي كنيم!!

دوم اينكه رئيس رئيسمون  در حين جلسه چند بار اظهار خوشحالي كرد از اينكه مشكلات و نگراني هاي همه ما مربوط به اين مي شد كه كار ارباب رجوع!!! رو زمين مونده! و كسي از مشكلات خودش حرفي نزد!!     

نمي دونم چي جوك بگم؟!!

- بچه تركه از باباش مي پرسه: ...وز روزه رو باطل مي كنه؟!! باباش جواب مي ده: اگه واسه لذت باشه! آره!!!

- از قزوينيه مي پرسن ...ون چند حرف داره؟! جواب مي ده:...ون كه حرف نداره!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

از خدا هديه هاي خوب مي خوام!

*كريسمس مبارك!*

امروز مي‌خواستم ادامه سريال جلسه خصوصي با رئيس رئيسمون رو بنويسم! اما متاسفانه دردهاي پي ‌در‌ پي قلبم! بدجوري اذيتم مي كنه  قراره نيم ساعت ديگه با يكي از برو بچ كه تا حالا اسمي ازش نبردم بريم اورژانس بيمارستان قلب!!تا ببينيم اوضاع از چه قراره

ديشب كه شب تولد پيامبر مهر و دوستي  بود به ياد تك تك عزيزانم دعا كردم  و به نيت همه شما دوستاي خوبم دو ركعت نماز شكر بجا آوردم  از اينكه دوستاي نازنيني مثل شما دارم خوشحالم و احساس خوشبختي مي‌كنم  اي خداي مهربون ازت متشكرم  اي دنياي بزرگ و عجيب ازت متشكرم!!  اي آقا يا خانوم اينترنت ازت متشكرم!!! 

دعاهاي ديشبم و عكسهاي اين زير هديه كريسمس من به شماست

  

 

وجوك:

- تركه رو در خونه اش مي نويسه " WC "! بهش مي گن: آخه اين چه كاريه؟ چرا اينو اينجا نوشتي؟! مي گه: شما نمي دونين!! اين مخففِ" WELL COME "!!!

- يه روز يه جوك رو مي تكونن يه عالمه ترك ازش مي ريزن بيرون!!!

- مي دونين چرا هواپيما سقوط كرد؟آخه يه تركه مي خواست سه راه آذري پياده شه!!

- از تركه مي پرسن عاشورا چه روزيه؟ مي گه: "روز جهاني قيمه پلو"!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

هواي دل من

   آسمان

       تمام دلتنگي ام را

                 بهانه كرده است.

  - من در ميان تارهاي تو

                 گم مي شوم

      - و تو

         روزهاي رفته را

                        مي نوازي.

   دلتنگي ام

      بر دستهاي تو مي بارد

          و شيشه ترد احساست

    چون هميشه هاي من

                بي صدا مي شكند.

  پشت پنجره

   برگها چه شاعرانه مي ميرند!

 

 

سلام  ببخشيد! امروز نتونستم زود و كامل آپ كنم!! نزديك ظهر دچار مشكلات عديده كامپيوتري شدم( يعني اينكه كامپيوترم اووف شد)و اگه مي خواستم به اميد بالتازارهاي  واحد رايانه باشم!! به اميد خدا عيد نوروز خدمت مي رسيدم!

از ديروز يه بارون حسابي باريدن گرفته و آسمون خيلي خوشگل شده من ياد خونَمون تو شمال افتادم  صداي رعد و برق. صداي شُرشُر بارونهايي كه هفته ها روي شيرواني خونه‌ها مي باريد و از ناودونها مي ريخت پايين. من روزهاي طولاني پشت پنجره مي نشستم و خيره مي‌شدم به گلهاي شمعدوني كه هميشه خدا گل داشتن. به كلاغهايي كه روي سيمهاي برق مي‌نشستن و به كوههايي كه تنها يه سايه ازشون پيدا بود

خيلي وقتا بدون چتر و باروني، تو حياط لابلاي گُلها مي پلكيدم و با گلبرگاي گُلاي شمعدوني روي انگشتام لاك درست مي كردم. مدتها زير درخت گل يخ مي ايستادم و با سرانگشتام نبض حيات رو از روي پوسته ضخيمش احساس مي كردم. پشت سر قورباغه ها مي دُوييدم و كِرمها‌‌ رو از تو خاك مي كشيدم بيرون!! خانواده ام به ديوونه بازيهاي من عادت داشتن! واسه هَمينَم هميشه تو طبيعتِ خدا وِل بودم!! امروز كه داشتم ميومدم اداره، با خودم فكر مي‌كردم آيا مردم اين شهر هم قشنگي هايي رو كه من ديدم، ديدن؟  آيا اون چيزهايي رو كه من حس كردم، احساس كردن؟  شايد خيلي از تجربه هاي ما مشترك باشه! اما مي دونم يه لحظه‌هايي تو زنگي آدما هست كه براي هيچ كس ديگه اي نبوده و من خوشحالم كه اين لحظه ها تو زندگي من خيلي پُر رنگه شايد آخر هفته برم شمال

حالا سه تا جوكم بگم:

- به يه تركه مي گن راحت باش مي گ و زه !!

- از تركه پرسيدن قبله كدوم طرفه؟ گفت: ببينم! كجا بِهِت آدرس دادن!!!

- تركه مسجد مي سازه، هيچكي نمي ره نماز بخونه! فرداش رو دَرِ مسجد مي نويسه:"نمازِ صبح، يك ركعت! بدون وضو!!

ببخشيد! ساري!! باقِشداسوز!!!

امروز همش تركي شد

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط ترانه  |