تبليغاتX
همه روزهای من

همه روزهای من

روزاي عشقولانه هميشه قشنگن:) حتي اگه از هيچكس هديه نگيريم!!!

از كدام سوره مي‌آيي؟

  با كدام بهار مي‌رویی؟

در نگاه تو چيست

  كه اينگونه

    عشق را مي‌لرزاند

و فلق را

   در واژه هاي من

         تكرار مي‌كند؟

آه... نمي‌دانم

 - شايد تو همان

  وحي سرخي باشي

  كه يك شب

        فانوس خيالم را

     روشن خواهي كرد!

 

  

*سپندار مزگان بر همه عاشقان آريايي جهان مبارك*

اين روزا اينترنت ادارَمون حسابي بازي در آورده الان هم نمي‌دونم اين مطلب پست مي‌شه يا نه؟

امروز روز عشق ايرانيهاست پس امروز بر شما مبارك اميدوارم هزاران تا عاشق پيدا كنيد تا سرتون رو كچل كنن!( مثل كله نوه من)

تو يكي از دفاتر ادارَمون يه همكارآذري زبان داريم كه من بهشون مي‌گم: باباي اشكان!!! اين همكار ما خيلي بامزه حرف مي‌زنه  و در دقيقه سه تا سوتي مي‌ده!! امروز باباي اشكان با يه صورت قرمز و پف كرده اومد اتاقمون و گفت كه آنفولانزا گرفته!بَروبَچ مهربون! دفتر ما هم كه هميشه دلشون به حال آدماي ضعيف مي‌سوزه!! و اصلاً از اول آفريده شدن واسه مهرورزي! ‌و خدمت رساني به خلق محروم! فوراً شروع كردن كه: حتماً آنفولانزاي مرغي گرفتي! چرا نموندي خونه؟!چرا اومدي اينجا؟!!فكر نكنيم زنده بموني!! بيچاره آيلار و اشكان!!!خلاصه اينكه رنگ باباي اشكان قرمز بود با اين حرفها زرد و بنفش شد تو اين هير و بير كه اين بيچاره مي‌خواست از دفترمون بِرِه، خروس با صداي بلندي قوقوليد: فلاني جون!!! كي حالت خوب مي‌شه؟!باباي اشكان: نمي‌دونم  خروس:تا فردا حالت خوب مي‌شه؟!!باباي اشكان: نمي‌دونم   خروس:خُب! پس هر وقت خوب شدي بيا تا من يه دونه بوسِت كنم!!آخه امروز روزِ عشقه!!!

بيچاره باباي اشكان با اون چشماي گِرد و اَبروهاي پرانتزي همچين به خروس نگاه ‌كرد كه دلم واقعاً سوخت!

 

و دو عدد جوك:

- از يه مورچه مي‌پرسن: چرا افسرده‌اي؟ مي‌گه: آخه هفت سال عاشق يه دختري بودم، حالا فهميدم تفاله چايي بوده!!!

- اگر يه سيب خوشگل قرمز رو گاز زدي و يک کرم درسته ديدي، اصلاً ناراحت نباش! وقتي غمگين باش که يک کرم نصفه ببيني!!

توجه توجه! اين پست مال ديروز بود! خدا اين اينترنت رو بُكُشه!! خدا اين بلاگفا رو خفه كُنه!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط ترانه  | 

من دارم ميميرم!!!

اين يه آزمايشه!!!

نمي‌خواد نظر بدين!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط ترانه  | 

بابا مرسي عشق و عاشقي!!!

 

اي خداي مهربان! در اين دنياي غم‌زده، مرا مجراي عشق خود گردان!

آن، اين آتش نيست، و با دعوت و ملاقات نمي‌آيد!

نازنينم اين عشق است! شايد همانند وحي، شايد همانند شرم و شايد بسان سرشك باشد!

نازنينم اين عشق است! و بيداري زائيده اوست! بسان ژاله و گل خلق نگرديده، بلكه همانند نيلگوني نور پرواز پرندگان و زيبايي بي‌آلايش اشتياق من آفريده شده است!

نازنينم اين عشق است! قرنها قلب انسان را به تپش واداشته! و آنچنان كرده كه در هر ضربانش باشكوه باشد، همان‌سان كه تو شكوهمندي! كوشيده كه بزرگ باشد، همان‌سان كه اشتياق من است!

نازنينم اين عشق است! و شايد خواهر آن آتش باشد! آن آتش پاك آبي و طلايي كه انسان اوليه از صاعقه گرفت و با ترس و دلهره به غار برد! و بعدها نيز با همان واهمه نگاه داشت!!

نازنينم اين عشق است! بيا اين آتش پاك آبي را با همان ترس و دلهره انسان اوليه نگهداري كنيم!

 

*ولنتاين بر همه عاشقان مبارك*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

من و عاشورا

من دوباره به بندرانزلي رفته بيدَم و الان داشته بيدَم از كمبود خواب مرده بيدَمسفر اين دفعه من به مناسبت ايام عاشورا بيد! چرا كه من عاشوراي شهرمون رو خيلي دوست وَدارَم و هِي خاطرات كودكي در قلبم زنده وَشَنزج( بابا مرسي فعل شناس!) يه خاطره يادم وَيومَد كه الان از خودم در وَكينَم( البته به زبان شيرين فارسي!( چه وَكينيم!! آخه ما هزار جور زبان وَدانيم )!!) و اما خاطره:

شش سالم بود كه براي اولين و آخرين بار تو يه برنامه خيلي جالب كه جزئي از مراسم عاشورا در محله ماست شركت كردم!( نمي دونم هنوز هم اين مراسم برگزار مي‌شه يا نه؟) مراسم به اين صورت بود كه يه عالمه دختر بچه كم سن و سال رو جمع مي كردن كنار هم! و دورشون مثل بَبَعي طناب مي بستن!!! تا همه در يه محدوده قرار بگيرن! و متفرق نَشَن!! و به هر كدوم از اين دختر بچه ها يه كم كاه كه دورش رو شبيه گوشت‌كوب !!!يا يه چيزي تو اين مايه‌ها بسته بودن! مي‌دادن!!! يه عده مرد هم كه لباس قرمز پوشيده بودن، سوار اسب دور اين محدوده طناب پيچ حركت مي كردن و با تَركه آروم تو سر بچه ها مي‌زدن!! دسته ما در حقيقت يه دسته بچگانه بود! وقتي دسته حركت كرد يادمون دادن كه اون كاهها رو بزنيم تو سرمون!!و بگيم: من تشنه ام عمو جان*** آبي رسان برايم!!!!!!! خلاصه اينكه من اولش از اين كار خوشم اومد! و با هيجان دسته كاه رو مي‌زدم تو سَرَم( واسه همينه كه الان اينجوري خنگ و خُل شدم )ولي بعدِش يواش يواش خستگي و تشنگي حسابي حالَمو گرفتو مخصوصاً كتكهاي اون مردك هم دليل ديگه‌اي شد تا به زِر زِر بيفتم و از توي طناب بيام بيرون!!! و با حال زار بِرَم پيش مامانم كه در كنار دسته ما، مواظبم بود اون زمان مردهايي كه روي اسب نشسته بودن و ما رو با تركه مي‌زدن به نظرم خيلي بزرگ و غول بيابوني مي اومدن و من واقعاً اَزَشون ترسيده بودمچند ماه بعد از عاشورا، يه روز عصر داشتم از مدرسه برمي گشتم، كه توي راه يكي از اون مردها رو ديدم و اونقدر ترسيده بودم كه راهم رو كج كردم! و شروع كردم به دويدن!!! حالا ندو! كي بدو!! به طوري كه يه مسير ۱۰ دقيقه اي رو، يك ساعته رسيدم خونه!! و جاتون خالي از دستهاي مهربون مامانم  كه از شدت نگراني كم مونده بود سكته كُنه، مقدار متنابهي كتك نوش جان كردم

خروس رفته بود اراك براي ثبت نام! و اين روزا خيلي خوشحاله الان هم در حالي كه سرش رو گذاشته رو شونه حاج آقا "م"!! با يه حالت مظلوم! به عمو كه كمي تا حدودي حكمِ معاونِ دفترمون رو داره، مي‌گه: عمو جون!! بگو "قُل هُوَ ا... اَحَد"!!عمو هم هِي مي‌گه: "گُل هُوَ ا... اَحَد!!!" و دوتايي هِرهِر مي خندن اي كوفت!! 

خب امروز مي خوام سه تا جوك بگم: 

- رشتيه كتاب چاپ مي‌كنه، اولش مي‌نويسه: تقديم به پدرم كه دوست بابام بود!!   

- لُره و ترکه دعواشون می‌شه، ترکه یه سنگ بزرگ پرت می کنه طرف لُره، لُره هم می‌پره، هِد می زنه!!!

- درِ يخچال تركه كنده مي‌شه، جاش پرده مي زنه!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

اي خروس حالا چه طوري انتقالي مي‌گيري؟

ياد آن روز بخير

 

ياد آن روز كه من

 

تا بلوغ گل سرخ

 

چشم بر راه نگاهي بودم

 

تو به من خنديدي

 

من به تو خنديدم

 

و نمي دانستم

 

كه تو از پشت حصار غفلت

 

به زمين مي نگري!

 

و خيالم اين بود:

           

             "عشق يعني شاپرك را به مهماني گلها بردن"   

                                                                            

         تو به انديشه من خنديدي

 

         باز هم خنديدي

 

         باز هم خنديدي...

 

            اينك اي همسفر نيمه راه!

 

         در فراسوي عبور همه شاديها

        

         دست بر دامن تنهايي خويش

                                                                                             ديده را مي‌شويم،

         

          و دلم مي گويد:

                                                                                               كه تو از پشت حصار غفلت

                               مثل هر بار به انديشه من مي خندي!!

اين روزا و اين شبها يه جوراي عجيبي دلگيره  در عين اينكه شبها از هميشه پُرنورتره و مرتب دسته هاي عزاداري مياد و ميره، ولي يه جوريه كه آدم تو دلش غم و دلتنگي رو بيشتر از هميشه احساس مي‌كنهمي دونم دوستاي خوبي دارم كه مَنو فراموش نمي‌كنن و در  لحظه‌هاي دلتنگيشون براي من هم دعا مي‌كنن فقط مطمئن نيستم كه آيا اين دوستاي نازنين و مهربون من مي‌دونن كه منم با تمام وجودم دوستشون دارم  و هميشه از مامانم مي خوام كه سَرِ نماز واسَشون دعا كنه؟

يه خبر: اعليحضرت! خروس السلطنه! دانشگاه قبول شدند!!چشم مرغهاي محَلِشون روشن! چه فَن‌آوري اطلاعاتي راه بندازه تو محل!!!آخه خروس فوق ديپلم كامپيوتر داشت و الان چند روزيه كه هَمَش مي‌گه: ديگه بايد به مَنم بگين مهندس(بابا عشق مهندس!) به من مي‌گه بيا دَمِ اين خُرزوخان رو ببين! موقع كنكور همه جوابها رو به من رسوند!! اگه دَمِش رو ببيني به تو هم كمك مي‌كنه!!( آخييييييييي! نازي!! دلم واسه خودم سوخت نيست كه من خيلي حسرت ادامه تحصيل دارم؟ دل خروس هم واسَم سوخته )

ديگه تقريباً آخر ساله و حاج آقا "م" حسابي گرفتارِ اموراتِ مربوط به عيدي و پاداش و... پرسنل ادارهَ ست و خيلي ناراحته!! همش مي‌گه:اينا خواب و خوراكِ ما رو گرفتن!! ( طفلك راست مي‌گه! چند روزيه كه خوابِ بعد از ناهار رو نداره!! ) منم ميگم:صبور باش حاج آقا! كار شما خيلي ثواب داره!!! هر روز هم ۱۰ دفعه مي‌پرسم: كارمندي با شرايط من امسال دَمِ عيد چقدر مي‌گيره؟ اين بنده خدا هم دقيقاً دريافتي‌هاي خودم رو حساب مي‌كنه و هر دفعه يه چيزي مي‌گه!!!

خبر ديگه اينكه: قراره يه هفته مونده به عيد، اسامي افرادي رو كه ديگه نبايد بيان سر كار اعلام كُنَن واسه مَنو همكارام دعا كنيد  وَگرنه عيدمون كوفت مي‌شه!

راستي تمام شعراي تو اين وِب، از افاضات خودمه!!خواهش مي‌كنم نظر بدين!مرسي 

 

 

و سه دونه جوك:

- تركه مي‌ره دكتر مي‌گه:آقاي دكتر هيچ كس مَنو تحويل نمي‌گيره دكتره مي‌گه: نفر بعدي

- يه لره ميره تو دل طبيعت، هضم مي‌شه!!!

- يه روز يه رشتيه ميره خونه، مي‌بينه زنش با يه مرد غريبه تو اتاقَن!داد مي‌زنه آهاي مردك!! يِهو مَرده با ترس مي‌پره و مي‌گه: ببخشيد! غلط كردم! رشتيه جواب مي‌ده: چي چي رو غلط كردم!! تلفن با تو كار داره!!! 

      

                                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط ترانه  | 

بعد از 10 روز برگشتم ديوونه خونه!

عزيزانم من حالم خوبه  يعني در حقيقت زياد حالم خوب نيست  ولي با اطمينان مي‌گم كه زودِ زودِ زود خوب مي‌شم! و به محض اينكه حالم تا حدودي بهتر بشه مثل گذشته دوباره برمي‌گردم و از ماجراهاي ديوونه خونَمون و سوتي‌هايي كه من و بَروبَچ مي‌ديمبراتون مي‌تعريفم سپاسگذار دل نگراني‌ها و محبت‌هاتونم  و باور كنيد كه هر وقت يه كم حالم بهتر مي‌شه فوراً به ديدنتون ميام

امروز حدود ساعت ۱۱ به اداره اومدم! و از اون موقع تا حالا تلفن خروس داره يك بند زنگ مي‌زنه  و تا خروس تلفن رو جواب مي‌ده، طرف قطع مي‌كنه  حالا خروس مي‌گه: من مي‌دونم كيه! خرزوخانه!!! ديشب با هم حرفمون شد حالا داره مِنَت كشي مي‌كنه!! الانم داره زير لب مي‌خونه: تلفن ميزنم جواب نمي‌دي! چرا خرزو؟! چرا خرزو؟!

يه چند وقتي دور بودم از اين محيط ! يادم رفته بود اينجا واقعاً ديوونه خونست!!

و اينم چند تا جوك:

يه تركه توي خارج مي‌ره fast food مي‌گه:give me a sandwich!! يارو مي‌پرسه: ؟ مي‌گه: نه پدر سگ! تو نون!!! to go  

از رشتیه می‌پرسن تو خونه شما مرد‌‌ سالاریه یا زن سالاری؟!می‌گه: هیچکدوم .... مردم‌سالاریه!!!

-   يه آباداني رو از زير آوار در ميارَن مي‌بينَن موبايل دستشه! رو به جمعيت مي‌گه: ويبره رو حال كردين؟!!

-  تركه مي‌ره خواستگاري، دختره سبيل داشته! بهش مي‌گه: چرا سبيل داري؟!! دختره مي‌زنه زير گريه! تركه مياد دلداري بده، مي‌گه: گريه نكن! بده!! مرد كه گريه نمي كنه!!!

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

دور بودن از شما چقدر سخته:(

مهرباني آمد و آيينه شد       قلب هر آيينه اي بي كينه شد!

مهرباني سهم انسان است و بس    عشق كار قهرمانان است و بس

مهرباني را شفق تقسيم كرد     عشق را كي مي‌توان تقسيم كرد؟!

اول! سلااااااااااااااااااام دلم براي هَمَتون خيلي تَنگيده اينو از صميم قلبم مي‌گم!عكس و شعر بالا تقديم به هَمَتون كه بهترينيداسم اين گل هست "فراموشم مكن" 

دوم! جريان اون يارو رو شنيدين كه تصادف مي‌كنه، اَزَش مي‌پرسن: چطور درخت به اون بزرگي رو نديدي؟! مي‌گه: من ديدم! درخت نديد؟!! خب اين جريان منه 

من هنوز حالم كاملاً خوب نشده، اما يه چيزايي هست كه بايد حتماً بگم

 

ماماكاروني عزيز، دوست بسيار خوب من صاحب‌خونه شده و وبلاگ زده  من از اين بابت واقعاً خوشحالم ماماكاروني مهربون!از صميم قلبم تبريك مي‌گم. مَنو ببخش كه دير مطلع شدم

اين عكس هديه ناقابل مَنه به تو! مرسي كه به يادم بودي و فراموشم نكردي! تو يكي از بهترين برادرهاي دنيايي 

 

 

 

 

 

ياسي نازنينم، استفاني قشنگم و مجيد دوست داشتني و شرورم!! هرچند دير اما " تولدتون مبارك" من واقعاً به يادتون بودم و خيلي غصه خوردم كه نتونستم به جشنتون بيام  مَنو ببخشيد و بدونين كه واقعاً دوستتون دارم  مجيد جان! متاسفم كه تيرت به سنگ خورد! ( بادمجون بم آفت نداره! من يه رَگم تركه) استفاني جونم! من با مامان بزرگت دوست شدم و دوتايي با هم منچ بازي مي‌كنيم ياسي گلم دلم براي عطر خوبت تنگ شده  اين هديه ناقابل رو از من بپذيريد:

هستي ماهَم،زهراي هميشه عزيزم، داداش نازنينم گل اخرا، نگار شيطون و افسانه شيطون‌تَرَم،برادر مهربونم آقاي جمالي، فَراي قشنگم، فرشيد آويد با ذوق و هنرمندم، مهساي گلم، سه نقطه مرموز و نازم، سعيد خوبم، مغرورترين دوستم فرشاد جان!، منهتن بي‌خانمانم، علي‌محمد دير آپ كنم!، نازنين دوراز وطنم پروانه هيچستان، غزاله هميشه عاشقم، وهم سبز هميشه سبزم و مامان نازنينش، كامي ورووجَك و مهيارعزيزم! به اندازه تمومِ اين دنيا و اون دنيا كه نميدونم چه قَديه اَزَتون ممنونم  و آرزو مي‌كنم كه هميشه سالم و خندون باشين وقتي پيامهاي پُر مهرتون رو خوندم خيلي خوشحال شدم و از شدت خوشحالي گريه كردم!هستي جون! آخه چرا ضمانتِ نوه كوچولوي مَنو نكردي؟! حالا من با اين نوه خلاف چيكار كنم؟ هان! هان! هان! زهراي خوبم يادت يه لحظه از من دور نبوده و نيستباور كن! حامد جان ( گل اخرا) تو بلاخره مهندس شدي؟ افسانه جان سفر خوش گذشت؟ راستي كدوم كشور رفتي؟ نگارم! مَنم بوووووووووس! آقا جمالي سرتون خلوت‌تَر شده؟ دلم براي نوشته هاي قشنگتون تنگ شده، خيلي! منهتن جان! چه خبر از خونه و زندگيت؟! هنوز تو هكي؟!!سعيد عزيز امروز ميام گوشه چارديواري شما يه چاي مي‌خورم! علي‌محمد!!! آپ كردي يا هنوز تو عید غديري؟ ...

دوستاي نازنيني براي اولين بار به خونه خودشون اومدن و با معرفت و مَرامِشون مَنو خيلي شرمنده كردنعزيزانم: عسل، نيلوفر، رامتين، سوگل، حبيب، دوتادونه آدم، ا.روزبه و ليلاي مهربونم! بدونين كه دوستتون دارم و حتماً به ديدنتون ميام  

اين گلدونِ گل هديه ناقابل مَنه به شما هرچند كه خوبيهاتون با يه دنيا گل هم جبران نمي‌شه لطفاً بذاريد رو ميزتون! 

حالا مي‌‌رسيم به سعيد!!! كه نوه يكي يه دونه مَنه و مَنم مثل همه مامان بزرگا!! نمي‌خوام يه تارِ مو از سرش كم بشه سعيدم! آخه من تا كِي بايد حرص بخورم؟ تو مَنو توي گور هم وِل نمي‌كني؟ من هَمَش بايد نگران باشم كه تو با دوستاي ناباب نگردي؟ معتاد نشي؟! گول دخترا رو نخوري؟! زندان گوانتانامو نيفتي؟!! سرت بالاي دار نره؟!!! آخه بچه!يه كم از موي سفيد من!خجالت بكشهمه كمپوتهاي منو كه خوردي!گلهامَم كه دادي به gfهات!! قبلاً پول زور مي‌گرفتي! حالا پيشرفت كردي، كمپوتِ زور هم كه مي‌گيري!! خبرت رو هم كه از گوانتانامو بَرام آوردنخدا مَنو بُكُشه تو راحت مي‌شي؟ بَشر! بِشين يه گوشه و درسِتو بخون! نگاه كن! ببين بقيه هم اينقدر مامان بزرگاشونو حرص مي‌دن؟!

اينقدر حرص خوردم! نزديك بود جوك يادم بره:

تركه مي‌ميره، ميره اون دنيا، خدا اون دنيا رو جمع مي‌كنه مياره اين دنيا!!

- رشتيه كاميون مي‌خره، پشتش مي‌نويسه: رسواي عالم مادر!!!

- از یه جانباز 1% می‌پرسن: شما چطوری 1% جانباز شدی؟! جواب می‌ده: تو سنگر نشسته بودم، خمپاره زدن، پَشمام ریخت!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

حالا گير بدين به موهاي من! خُب؟

او يكي خيره نگاهش كرد! و گفت: خُ اي كه الان گفتي يعني چه؟!!!

متن بالا عين جملات گهرباريست! كه خروس از صبح بيش از شانصد هزار بار تكرار كرده و من الان ديگه يواش يواش حالم داره بد ميشه

امروز كپسولهاي ايمني ما رو آوردن! و خدا رو هزاران مرتبه شكر حالا همه بروبچ ديوونه خونه ما يكي يه دونه كپسول گوگوليِ يك كيلويي دارن!! تا به خودشون نصب كنن!! و خروس گاه گاهي با ناراحتي و تعجب مي‌گه: اينكه آتيش سيگار رو هم خاموش نمي‌كنه! سيد هم صبح كه كپسولارو آوردن، با چهره اي غَمبار گفت: پس اون خانوما كه ما باهاشون صحبت كرديم كوشن؟! چرا اونا كپسولها رو نياوردن؟!! و هِي به آقاي قُلك (مجرد تُرشيده دفترمون ) اشاره مي كرد و دوتايي ريز ريز مي‌خنديديم  آقاي قُلك هم كه همه حواسِش به يه نامه بود  و گوشش بصورت ناخودآگاه پيشِ ما! مرتب سَرشو تكون مي‌داد و با يه لحن اَندوهبار زير لب مي‌گفت:چرا؟ چرا؟ 

خُب! من امروز يه سوتي دادم!

صبح با كاكُلِ بيرون از مقنعه  يه چهار راه قبل از اِدارَمون منتظر ماشين بودم و خيلي هم عجله داشتم! همون موقع يه پيكان سفيدرنگ نگه داشت و من فوراً رو صندلي جلو نشستم تا كسي كنارم نشينه!! راننده با صداي خيلي بلندي سلام كرد! و مَنم آروم جوابِشو دادم!! و به روبرو خيره شدم! نزديكاي اِدارَمون ديدم ترافيكه  سريع يه دويست تومني دادم به راننده و تشكر كردم  راننده دوباره با صداي بلند گفت: خانوم فلاني! فكر كُنم خيلي عجله دارين!! مَنو مي بينيد! حسابي شوكه شدم!! آقاي راننده، رئيس دفترِ معاونِ يكي از آقايون وزرا!! و از همكاران سابق خودمون بود!!!بقدري هول كردم كه اصلاً نمي تونستم حرف بزنم  و بعد از چند ثانيه يه چيري شبيه وايييييييييي!! از گلوم خارج شد! و فوراً موهامو كردم تو!! ( البته حواسِتون باشه كه من مو ندارم! فقط فكر مي كنم كه دارم) خلاصه امروز صبح خيلي اساسي سوتي دادم و ضايع شدم

الان حاج آقا "م" تو چُرتِ بعد از ناهارِ و خروس هَمَش مي‌خنده  منم واسَش يه نارنگي گذاشتم رو ميزش كه هر وقت بيدار شد بخوره  آخه طفلك!! خيلي ضعيفه اين سيد!!!

 

و حالا جوك:

از غضنفر مي‌پرسن: فرق كچل با هواپيما چيه ؟!
مي‌گه: كچل كه فرق نداره! هواپيما هم نكته انحرافيه!!!

- ترکه پرتغال پوست مي‌کنده، خدا خدا مي‌کرده توش موز باشه!!

- قزوينيه به يه كوچه خلوت مي‌رسه، خودِشو انگشت مي‌كنه! دَر مي‌ره!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

خواهر خوشگل و نازم

ديشب توي خونه موهامو از دو طرف گيس كردم  و تو همون حال ياد يه ماجرايي افتادم كه باعث شد عين ديوونه‌ها يِهويي بِخندم اين ماجرا برمي‌گرده به ۱۰- ۱۱ سال پيش:

خونه مادربزرگ من يه خونه قديميِ كرسي بلند بود! كه از همه طرف در و پنجره داشت و تابستونا اصلاً نيازي به وسايل خنك كننده نبود!! و اگر هم گاهي هوا دَم مي‌كرد ما با بادبزنهاي حصيري مادربزرگم خودمون رو باد مي زديم  يه روز كه پدرم ماموريت بود، من ومامانم و خواهرم و برادرم واسه ناهار رفتيم خونه مادربزرگم!! خواهرم اون موقع دبيرستاني بود! و مثل همه دخترايي كه تو اين سن هستن خودشو خيلي تو آيينه نگاه مي‌كرد!!

القصه!!! وقت ناهار شد! در فاصله بين دو تا دَرِ اتاق سفره پهن كرديم و نشستيم دورش! خواهرم اون روز موهاشو از دو طرف گيس كرده بود! و جلوشم چتري زده بود!! و هِي از خودش احساس خوشگلي و خوش تيپي دَر مي كرد

ما در حال كوفتيدن ناهار بوديم! و باد در حال بهم ريختن كاسه كوزه ما  خواهرم كه نزديك به يكي از درها نشسته بود، در هَمون حالتِ نشسته خم شد كه در رو بِبَنده!!! كه ناگهان فريادِ چشم و گوش و حلق و بيني خراشي!!! كشيد! بعله! درست در هَمون لحظه‌اي كه خواهرِ جسور و خوش تيپِ من! خَم شده بود به طرف دَر، باد شديدي وزيد و دَر رو محكم بَست و در نتيجه يكي از گيسهاي نازنينِ خواهرنازنينترِ بنده لاي دَر گير كرد! ما اول بُهت‌زده به خواهرم و گيس گير كرده اش نگاه كرديم! و بعد يِهو زديم زير خنده  چون فكر مي كرديم كه داره شوخي مي كنه! اون بيچاره هم كه ديده بود ما مي‌خنديم هم حرصش گرفته بود  هم مي خنديد و تو اون حالت كه سرش يه طرفي روي زمين بود با خنده توام با التماسهي مي گفت: بابا!! به خدا گيسَم لاي درهِ!! الان كَنده مي‌شه!!! آخه چرا هيچكدوم تكون نمي خورين؟و در نهايت وقتي ديد ما همينطور مي‌خنديم! و نمي‌ريم دَر رو باز كنيم!! گفت: لااقل ناهارَمو بدين همينجا درازكِش بخورم!!!

 

و حالا چند عدد جوك:

- ترکه یه دختر و پسر دوقلو حامله بوده  یه ده - یازده ماهی می‌گذره، ولی ازشون خبری نمیشه! می‌رَن سونوگرافی، می‌بینن پسره جلوی دختره رو گرفته می‌گه: آبجی عمراً اگه بزارم لُخت بری بیرون!!!

- به رشتيه مي‌گن: تو 8 سال اسير بودي، چطور بچه 2 ساله داري؟!! مي‌گه: من اسير بودم! خانوم كه اسير نبوده!!!

- به تركه مي‌گن: با "انجام" جمله بساز! مي‌گه: رئيسم منو انداخت بيرون،يه "اَن" جام گذاشت!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

امروز همش ضدحال خوردم!

 

مي‌خواستم بنويسم امروز يه روز برفي خيلي خيلي قشنگه و من حالم خيلي خوبه

اما از صبح اينقدر ضدحال خوردم  كه الان فقط مي‌تونم بگم: حالا چه جوري برم خونه؟

فقط همين قدر بِگم كه چهارشنبه تا ساعت ۱۲ شب!! و همه پنجشنبه و جمعه رو تا آخر شب جون كندم و كاركردم امروز با زيرآب زني يه نفر ديگه دستمزدَمو گرفتم

 

 

 

 

 

و اما جوک:

قزوينيه كنار زمين فوتبال خوابيده بود ، بهش ميگن فوتبال شروع شده، پاشو بازي كن. قزوينيه جواب ميده: من برانكاردم!

- ترکه زنش گم میشه، میره کلانتری اطلاع میده.افسر نگهبان ازش میپرسه:خوب مشخصات خانومتون چیه؟ترکه میگه یعنی چی؟مشخصات یعنی چه؟افسره میگه ببین،مثلا خانوم من قدش بلنده،موهاش بوره، چشماش آبی روشنه.ترکه میگه:خوبه همینو بدین!

- ترکه ميره توی يه طویله پر از الاغ. با خودش ميگه: عجب آینه کاری قشنگیه‌ها!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط ترانه  |