تبليغاتX
همه روزهای من

همه روزهای من

بهار هم اومد...

 

*نوروز ۱۳۸۵ مبارك*

وقتي شعر سبز تو

در من

جاري مي‌شود

محبت شكوفه مي‌كند

و يخهاي فاصله

آب مي‌شوند...

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط ترانه  | 

روزهاي سرنوشت سازِ من

خدايا!

اگر با من باشي

چه كسي مي‌تواند عليه من باشد؟

اگر من با تو باشم

چگونه ممكن است كه دشواري‌ها نصيبم شوند

و از ميان برداشته نشوند؟

هيچ مشكلي، هيچ مانعي و هيچ گره‌اي نيست

كه من و تو با هم

نتوانيم آن را از ميان برداريم!

 

همه آدما تو زندگيشون روزها و لحظه‌هايي رو دارن كه خيلي سرنوشت سازه  مَنم اين روزا لحظه‌هاي سخت تصميم گيري رو مي‌گذرونم  اينقدر ذهنم مشغوله كه هيچ جور نمي‌تونم تمركز كنمباور كنين تو اين همه اتفاقي كه برام مي‌اُفته اصلاً دستم به نوشتن نمي‌ره  فكر مي‌كنم يه مدتي بايد همينطور نابِسامون آپ كنم تا به يه آرامش نسبي برسم  براي بارِ شونصد‌هزارُم مي‌گم كه خيلي خيلي خيلي دوستتون دارم و قدرتون رو مي‌دونم

 

خدا جونم قربون مرامِت! از اون بالا چند تا جوك بنداز پايين!

- از تركه مي‌پرسَن: سفر حج چطور بود؟ مي‌گه: خيلي سنگ خورد تو سر و صورتم! ولي آخرش بوسيدمش!!!

- پلیس راه اردبیل اعلام کرد: اونایی که زنجیر ندارَن سینه بزنن!!!

- یه بچه تو قزوین گیر می‌افته، یه تاس بِهِش می‌دن، می‌گن: اگه یک تا پنج بیاری باهات كار نامربوط مي‌كنيم می‌گه: اگه شیش بیارم چی؟! می‌گن: جایزه‌اش اینه که یه بار دیگه تاس بندازی!!!

- رشتیه 4 روز بعد از عروسی به دوستش می‌گه: عجب زنی گرفتم روز اول رفتم خانه، دیدم با یه مرد تو اتاق خوابه! گفتم: اين کیه؟ گفت: زيدمه! فهمیدم صداقت داره! فرداش دیدم مردها دو تا شدن! گفتم: اینا کیَن؟ سرشو انداخت پایین! فهمیدم نجابت داره!! فرداش رفتم دیدم مردها در خونه صف بستن!! رفتم جلو، گفت: برو تهِ صف! فهمیدم عدالت داره!!! فرداش رفتم خانه مادرش، دیدم اونجام صفه فهمیدم اصالت داره!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

عجب روزيه امروز:(

سلام سلام سلام

امروز سَرَم خيلي شلوغه  يه عالمه ارباب رجوع يه عالمه تلفنشونصد تا گزارش  دلم نمي‌خواد انرژي منفي بدم! فقط خواستم مطمئن باشين كه از خوردنِ يه كيك گُنده نمردم!!

امروز يه سوتي دادم:

در اوج كار و گرفتاري!يكي از ارباب رجوع‌هاي هميشگي‌ام اومد و...

ارباب رجوع :سلام خانوم فلاني! من شهردار عجب شيرم!

من: بله! بله! شهردار عجب شور!!!

بَروبَچ پِقي زدن زير خنده  مَنَم براي اولين بار اخم كردم! نمي‌دونم چرا؟ يعني خُل شده بودم؟!!

 

و دوتا جوكِ فوري:

- تركه داشته شناي قورباغه مي‌رفته، لك لك مياد مي‌خوردش!!

- تركه داشته تو خيابون مي‌رفته، يكي بهش مي‌گه: آقا چرا پاي چِشِت كبوده؟ تركه مي‌گه: جان من؟! درد هم مي‌كنه؟!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط ترانه  | 

وقتي هنوز فرشته بودم آرزو مي‌كردم تو پدرم باشي:)

 

*بابايِ خوب و قشنگم تولدت مبارك*

اولِ اسفند رو دوست دارم، بخاطر اينكه اگه آفتابی باشه، آفتابِش درخشان‌تَرينه و اگه باروني باشه، مُتبرك‌ترين بارون رو به زمين هديه مي‌ده  اول اسفند رو دوست دارم، چون تو اين روز خدا يه باباي مهربون و گوگولي  به من داد تا دستَمو بگيره و تكيه‌گاهم باشه  

بابا جونم! مي‌دوني كه خيلي دوستت دارم مي‌دوني كه چقدر نگران سلامتيت هستم وقتي اَزَم دوري

بابا! خدا رو خيلي دوست دارم واسه اينكه تو رو باباي من كرد( خودت خوب مي دوني كه اگه يه نفر ديگه بجاي تو باباي من مي‌شد با موچين تموم موهاي سرش رو مي‌كَندَم)

باباي چشم عسلي خودم! از مادر(مادر بزرگم) متشكرم كه سختيهاي دوران بارداري رو تحمل كردو تو رو كه گُلِ خوشبوي زندگي ما هستي به دنيا آورد مي دوني كه هميشه براي شادي روح بابا بزرگ و مادر دعا مي‌كنم

 عزيزترينم! وقتي صورت ماهِتو مي بوسم( يا وقتي با قلب عاشقت مَنو مي‌بوسي) وقتي دستاي گرمِت رو تو دستام مي‌گيرم ( يا وقتي با دَستاي حمايت گَرِت به دستام مي‌گي: نترس من با توام) وقتي موهاي نَرمِت رو نوازش مي‌كنم( يا وقتي روزهاي ايثارِ زندگيت رو لابلاي موهاي من مي‌بيني) لطيف ترين احساساتِ دنيا توي قلبم جون مي‌گيرَن

بابا! مي‌خوام كه لحظه هاي با تو بودن هيچوقت تموم نَشه مي‌خوام كه هميشه براي ما بِموني بابا! مي‌خوام زندگي كني  و از روزهاي خوبِ خدا لذت ببري  مي‌خوام شاد باشي بخَندي  پس عزيزم! مواظب خودت و قلب بزرگِت( كه با سخاوتِ هرچه تمامتَر همه ما رو تو خودش جا كرده!!) باش الانَم كه سرما خوردي حرف گوش كُن و سوپِت رو بخور

 

عزيزِ دلم اين جوكها رو هم مي‌نويسم تا در روزِ تولدِ تو همه شاد باشَن:

- از يه تركه مي‌پرسَن: كامپيوتر بلدي؟ مي‌گه: بعله! مي‌گن: خب! پس اين كامپيوتر رو روشن كن. يِهو از جاش مي‌پَره، مي‌گه: ديگه نه تا اين حد!!!

- يه چوب كبريت سَرِش رو مي‌خارونه، آتيش مي‌گيره!!!

- تو يه ديوونه خونه همه ديوونه‌ها دست مي‌زدن جز يكيشون! مي‌گن حتما خوب شده! واسه اينكه مرخصش كُنَن، ازش مي‌پرسَن چرا دست نمي‌زني؟ مي‌گه: آخه من عروسم!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط ترانه  |