قصه نادر شاه!!!
تو مهر ميورزي، شادي، زندهاي يا غمگين...
و من در همه اينها سهمي دارم...
چون تو را دوست دارم هر كجا كه باشم
اي شاهزاده سرزمين عشق...
ميهمان توام و اما تو...
مهر ميورزي و من
هر كجا كه باشم تو را تو را تو را دوست دارم...
تو مهر ميورزي، شادي، زندهاي يا غمگين...
و من در همه اينها سهمي دارم...
چون تو را دوست دارم هر كجا كه باشم
اي شاهزاده سرزمين عشق...
ميهمان توام و اما تو...
مهر ميورزي و من
هر كجا كه باشم تو را تو را تو را دوست دارم...

شبي از شبها ديو ميخواست مرا با خود ببرد...
تو كه خوبم بودي، قصه گفتي گفتي تا كه خوابم كردي...
خداوندا! ايمان دارم به تو و مهربانيت... به من آرامش عطا كن... آمين
اميرانِ صبحدم
فرشتگانِ شب را
ميبوسند
و در آغوش ميخوابانند
براي خاستني نو
اما فرشته كوچولويي بيدار مانده
بالهايش
گرمي نوازش ميطلبند
اي امير صبحگاهان...

خداوندا! از تو متشكرم كه نعمت وجود رو به من بخشيدي...
خداوندا! از تو متشكرم كه من رو انسان آفريدي...
خداوندا! از تو متشكرم كه اجازه دادي دوستت داشته باشم...
آرامش از خود راندي تا آرام گيرم

دردهايم به جانت مينشيد و قلب درياييت را لبريز اندوه ميكند...
آرام جانم! دلم ميخواهد باد غمهايت را با خود ببرد...

مامان خودم! از همه چيزايي كه تو قلبم ميگذره خبر داري... ميدوني چند وقتيه نميتونم حرف بزنم... و ميدونم چقدر برام دعا ميكني...

قربون نگاه مهربونت! دلم ميخواست مثل هرسال بهترين روز زندگيمو با شادترين احساسات بهت تبريك بگم و گرمترين بوسههامو بچسبونم به لپهاي هميشه گُل گُليت...

گل نازم تولدت مبارك

منو ببخش كه نميخندم...