من خیلی دماغوام! منو ببخشید:)
به خواب دیدم که بر ماسه های ساحل می رفتم و خدا با من بود و بر پرده، زندگی ام همه روزه رسم شده بود.
واپس نگریستم و پرده را دیدم، با راه طی شده بر آن... و آثار پایم بر خاک پیدا، رد پای خودم بود و نقش پای خدا.
دیدم که خدا با من است و با هم پیش می رویم تا پایان روزها.
اما چون ایستاده و در آثار پا در نگریستم، دیدم که در جای جای، جز یک رشته اثر بر جا نیست و دریافتم که این آثار درست از روزهایی است که من زندگی ام در غایت سختی گذشته است، روزهای هراس و روزهای دردمندی، روزهای سیاه...
به خدا گفتم: مگر نه وعده داده بودی که همیشه با من باشی؟ مگر نه من کوشیده بودم که همیشه تو را یار و پشتیبان خود بدانم؟ پس چرا درست در روزهای محنت، با بار مصیبت به حال خویشم رها کردی؟
خدا گفت: فرزندم! می دانی که تو را دوست دارم. گفته بودم که در سفر زندگی همراهت خواهم بود و لحظه ای تنهایت نخواهم گذاشت و هرگز تنهایت نگذاشتم. آثاری که از این روزها می بینی جای پای من است که تو را که درمانده بودی بر دوش می بردم.
سروده: آدمار دوبوروس (شاعر برزیلی)
من خوبم
فقط حسابی درگیر کار و زندگیم
مرسی که فراموشم نمی کنید
دوستتون دارم و به زودی به خونه همتون میام
ترانه هیچوقت عزیزترینهاشو از یاد نمی بره ![]()
از دوست خوب و مهربونم که در اینجا ازشون با عنوان پسرهمیشه خوب بابا
نام می برم خیلی خیلی خیلی ممنونم
که این متن قشنگ رو برای من و همه دوستای خوب دیگه مون فرستادن. دستتون مرسی ![]()

و هزاران تا اتفاق واسم افتاده كه دلم ميخواد همش رو براتون بتعريفم
يه عالمه حرف تو دلم تلنبار شده
انجام كارهاي سخت و طاقت فرسا
چرا كه تا آخرين روز كارم همه وظايفم رو به بهترين وجه انجام دادم و لبخند لحظهاي از لبهاي من دور نشد
روزي چند بار به شماره داخلي ايشون در وزارتخونه ميزنگم تا اين بنده خدا رو از خواب قبل از ناهار و بعد از ناهار بندازم( آخ! اگه بدونين چه حالي ميده