آدمهاي مهربونِ زندگيِ من! دوستتون دارم:)
اي خداي بزرگ كه آرزوهاي ما رو برآورده ميكني و خودت هيچ آرزويي نداري، از تو براي همه خوبيها و مهربونيات متشكرم ![]()
ميدونم چه محبتي در حقم كردي و با تمام وجودم دوستت دارم![]()
اولين بار كه با "شازده كوچولو" آشنا شدم ۱۷ ساله بودم و بعد از اون بارها و بارها تو لحظههاي دلتنگي همسفرش شدم تا شايد روباه زندگيمو پيدا كنم...
امروز اول از مامان عزيزتر از جونم
خواهر هميشه گُلم ليلا
و همه دوستاي نازنينم كه تو روزاي تلخ زندگيم حتي يه لحظه منو تنها نذاشتن تشكر ميكنم و ميگم كه خيلي خيلي خيلي دوستتون دارم
و بعدشم ماجراي آشنايي شازده كوچولو و روباه رو براتون تعريف ميكنم. و اينم قصه آشنايي شازده كوچولو و روباه:
آن وقت بود كه سر و كله روباه پيدا شد. روباه گفت: ـ سلام
شازده كوچولو برگشت اما كسي را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: ــ سلام.
صدا گفت: ــ من اينجام، زير درخت سيب ...
شازده كوچولو گفت: ــ كي هستي تو؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت: ــ يك روباهم من.
شازده كوچولو گفت:ــ بيا با من بازي كن. نميداني چقدر دلم گرفته...
روباه گفت: ـــ نميتوانم بات بازي كنم. هنوز اهليم نكرده اند آخر.
شازده كوچولو آهي كشيد و گفت: ــ معذرت ميخواهم.
اما فكري كرد و پرسيد: ــ اهلي كردن يعني چي؟...
- تو پي مرغ ميگردي؟
شازده كوچولو گفت: ــ نه، پي دوست ميگردم. اهلي كردن يعني چي؟
روباه گفت: ــ يك چيزي است كه پاك فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه كردن است.
ــ ايجاد علاقه كردن؟
روباه گفت: ــ معلوم است. تو الان واسه من يك پسر بچهاي مثل صد هزار پسر بچه ديگر. نه من احتياجي به تو دارم و نه تو هيچ احتياجي به من. من واسه تو يك روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي كردي هر دو تامان به هم احتياج پيدا ميكنيم. تو واسه من ميان همهُ عالم موجود يگانهاي مي شوي من واسه تو.
شازده كوچولو گفت: ــ كم كم دارد دستگيرم مي شود. يك گُلي هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد.
روباه گفت: ــ بعيد نيست. رو اين كرهُ زمين هزار جور چيز مي شود ديد... اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي. آن وقت صداي پائي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند: صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند تو هفت سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمهاي مرا از سوراخم مي كشد بيرون. تازه، نگاه كن آن جا آن گندمزار را مي بيني؟ براي من كه نان بخور نيستم گندم چيز بي فايدهاي است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزي نمي اندازد. اسباب تاسّف است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود! گندم كه طلائي رنگ است مرا ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه تو گند مزار ميپيچد دوست خواهم داشت... خاموش شد و مدت درازي شازده كوچولو را نگاه كرد. آن وقت گفت: ــ اگر دلت مي خواهد من را اهلي كن!
شازده كوچولو جواب داد: ــ دلم كه خيلي مي خواهد، اما وقت چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر درآورم.
روباه گفت: ــ آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند ميتواند سر در آرد. انسان ها ديگر براي سَر دراوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دكان ها ميخرند. اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها ماندهاند بيدوست... تو آگر مي خواهي خوب منو اهلي كن!
شازده كوچولو پرسيد: ــ راهش چيست؟
روباه جواب داد: ــ بايد خيلي خيلي حوصله كني. اولش يك خرده دورتر از من ميگيري اين جوري ميان علفها مينشيني. من زير چشمي نگاهت ميكنم و تو لام تا كام هيچي نميگويي، چون تقصير همهُ سوء تفاهمها زير سر زبان است. عوضش ميتواني هر روز يك خرده نزديكتر بنشيني.

فرداي آن روز دوباره شازده كوچولو آمد.
روباه گفت: ــ كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي. اگر مثلا" سر ساعت چهار بعد ازظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب مي شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادي و خوشبختي ميكنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا ميكند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است كه قدر خوشبختي را ميفهمم! اما اگر تو وقت و بي وقت بيايي من از كجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده كنم؟... هر چيز براي خودش قاعدهاي دارد.
شازده كوچولو پرسيد: ــ قاعده يعني چه؟
روباه گفت: ــ اين هم از آن چيزهايي است كه پاك از خاطره ها رفته. اين همان چيزي است كه باعث ميشود فلان روز با باقي روزها و فلان ساعت با باقي ساعتها فرق كند. مثلا" شكارچيهاي ما ميان خودشان رسمي دارند و آن اين است كه پنجشنبهها را با دخترهاي ده ميروند رقص. پس پنجشنبهها بَره كُشانِ من است: براي خودم گردش كُنان ميروم تا دم موستان. حالا اگر شكارچيها وقت و بي وقت ميرقصيدند همهُ روزها شبيه هم ميشد و من بيچاره ديگر فرصت فراغتي نداشتم.
به اين ترتيب شازده كوچولو روباه را اهلي كرد.
لحظهُ جدائي كه نزديك شد روباه گفت: ــ آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم.
شازده كوچولو گفت: ــ تقصير خودت است. من كه بَدَت را نميخواستم، خودت خواستي اهليت كنم.
روباه گفت: ــ همينطور است.
شازده كوچولو گفت: ــ آخر اشكت دارد سرازير مي شود!
روباه گفت: ــ همينطور است.
ــ پس اين ماجرا فايده اي به حال تو نداشته.
روباه گفت: ــ چرا، واسه خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: ــ برو يكبار ديگر گلها را ببين تا بفهمي كه گل خودت تو عالم تك است. برگشتنا با هم وداع ميكنيم و من به عنوان هديه رازي را بهات ميگويم.
شازده كوچولو بار ديگر به تماشاي گلها رفت و به آنها گفت: ــ شما سر سوزني به گل من نميمانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه كسي شما را اهلي كرده نه شما كسي را. درست همان جوري هستيد كه روباه من بود: روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم كردم و حالا تو همهُ عالم تك است.
گلها حسابي از رو رفتند.
شازده كوچولو دوباره در آمد كه: ــ خوشگليد اما خالي هستيد. برايتان نمي شود مرد. گفت و گو ندارد كه گل مرا هم فلان رهگذر گلي ميبيند مثل شما. اما او به تنهائي از همه شما سر است چون فقط اوست كه آبش دادهام، چون فقط اوست كه زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست كه حشراتش را كشتهام (جز دو سه تايي كه ميبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست كه پاي گِلِه گزاريها يا خودنمائيها و حتي گاهي پاي بْغ كردن و هيچي نگفتنهاش نشستهام، چون كه او گل من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: ــ خدانگهدار!
روباه گفت: ــ خدا نگهدار... و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است: جز با دل هيچي را چنان كه بايد نميشود ديد. نهاد و گوهر را چشم سَر نميبيند.
شازده كوچولو براي آن كه يادش بماند تــكرار كرد: ــ نهاد و گوهر را چشم سَر نميبيند.
ــ ارزش گل تو به قدرِ عمري است كه به پاش صرف كردهاي.
شازده كوچولو براي آن كه يادش بماند تــكرار كرد: ــ... به قدر عمري كه به پاش صرف كردهام.
روباه گفت : ــ انسانها اين حقيقت را فراموش كردهاند اما تو نبايد فراموشش كني. تو تا زندهاي نسبت به چيزي كه اهلي كردهاي مسئولي. تو مسئول گُلتي...
شازده كوچولو براي آن كه يادش بماند تكرار كرد: ــ من مسئول گلمم
آنتوان دو سنت اگزوپري
مترجم: احمد شاملو
خدايا! حتي يه لحظه هم فراموشت نميكنم. تو هم منو از ياد نَبَر![]()
