ديگه دوست ندارم غمگين باشم:( ديگه دوست ندارم ضد حال بخورم:(فقط ميخوام:)
*خلل پذير شود هر بنا كه ميبيني مگر بناي محبت كه خالي از خلل است*
سلااااااااااااااااام![]()
![]()
حالتون خوبه؟
دماغتون چاقه؟
منم خوبم
و هزاران تا اتفاق واسم افتاده كه دلم ميخواد همش رو براتون بتعريفم
يه عالمه حرف تو دلم تلنبار شده
اما نميدونم از كجا شروع كنم و چه جوري بنويسم
( واقعاً عجيباً غريبا
( با توجه به بلبل زبونيهاي بنده كه سرم بگنده
)!!!
) تو چند ماه گذشته پستي و بلنديهاي زيادي رو پشت سر گذاشتم و خدا رو هزار مرتبه شكر الان ديگه حسابي پوست كلفت شدم
و اينك فهرست و شرح مختصري از پستي و بلنديهاي مذكور:
اول اينكه من كارم رو در وزارتخونه از دست دادم
و به قول خودم بعد از ۶ سال جون كندن
عدم استفاده از هيچ نوع مرخصي
انجام كارهاي سخت و طاقت فرسا
تحمل استرسهاي شديد و فشارهاي روحي فيلكش
اضافهكاريهاي عجيب و غريب تا ساعات بعد از نيمه شب
در تاريخ ۳۱/۳/۱۳۸۵ به درجه رفيع بازنشستگي نائل شدم
و اين بازنشستگي منو بين همكارام تبديل به يك اسطوره كرد
چرا كه تا آخرين روز كارم همه وظايفم رو به بهترين وجه انجام دادم و لبخند لحظهاي از لبهاي من دور نشد
( بر خلاف بسياري از همكاران آقا و خانم كه با چشماني اشكبار از ما خداحافظي كرده بودن![]()
) برخورد من با اين موضوع و رفتاري كه در پيش گرفتم براي همه همكارام يه جور قوت قلب بود
و من از اين بابت واقعاً خوشحالم
در حاشيه بازنشستگي:
۱- من
و بر و بچ يعني![]()
![]()
![]()
و... همچنان تلفني با همديگه در ارتباط هستيم و قراره يه روز بريم بيرون و مراسم قهوهخوران راه بندازيم!( قهوه بخوريم و غيبت كنيم
)
۲- ضربات ضدحالي من نسبت به حاج آقا "م"
همچنان ادامه داره! و من برحسب وظيفه خطيري كه در اين زمينه بر عهده دارم
روزي چند بار به شماره داخلي ايشون در وزارتخونه ميزنگم تا اين بنده خدا رو از خواب قبل از ناهار و بعد از ناهار بندازم( آخ! اگه بدونين چه حالي ميده
)
۳- بعد از بازنشستگي من پيشرفت كردم و تلفني حال خروس
و قلك
رو هم ميگيرم![]()
۴- رئيس
كه همچنان نفس من بيد موقع خداحافظي بهم گفت كه به وجود همكاري مثل من افتخار ميكنه
و گفت كه اطمينان داره ما يه روز دوباره با هم كار ميكنيم
رئيس دوست داشتني من يه مدير واقعي بود
اون شايد محبوب همه نبود، اما مورد احترام همه بود![]()
۵- فرداي روز بازنشستگي من
و مامانم
به يه سفر چند روزه در دل طبيعت رفتيم![]()
اين سفر فوقالعاده تاثير عميقي بر جسم و انديشه من گذاشت
يكي از اون تاثيرات اين بود كه دقيقاً از فرداي روزي كه از سفر برگشتم تو يه ارگان دولتي ديگه مشغول كار شدم
اينهههههههههههههه![]()
۶- ديروز مراسم توديع رئيس
كه در اين بند هم نفس من بيد
بيد و من فكر ميكنم كه ما به زودي با هم همكار ميشيم
![]()
خب! حالا ميرسيم به دومين پستي و بلندي
و اون اين بود كه...
نه! دوميش بمونه واسه فردا
آخه اين يكي رو بايد خيلي
خيلي
خيلي
محافظه كارانه بنويسم ( بدجنس شدم
نه؟
)
